گفت و گو با همسر جانباز شهيد سيف الله محسني
¤ لطفاً از زندگينامه شهيد محسني و نحوه جانبازي ايشان بگوئيد.
- سيف الله در سال 1344 در بهبهان به دنيا آمد كه چند سال بعد به همراه خانواده در شهرستان گچساران ساكن مي شود.
همان روزهاي آغازين جنگ به همراه عمويش- رحيم محسني- خودش را به خرمشهر وآبادان مي رساند و به اين ترتيب وارد جنگ مي شود.
عموي سيف الله كه خيلي هم با همديگر مأنوس بوده اند سال 1360 در فياضيه به شهادت مي رسد.
سيف الله هم
چمران به روایت هیام
گويا شهيد دكتر مصطفي چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران است. اين را مي توان از ميان سخنان خانمي كه روزي كوچك ترين شاگرد دكتر در مدرسه جبل عامل لبنان بوده، دريافت.
«هيام عطوي»هنگامي كه از چمران و امام موسي صدر سخن مي گويد، ذوقي آميخته با حسرت در كلامش موج مي زند.
هيام بسيار خوش برخورد است. دو دختر دانشجو آمده اند و سوالي دارند، با حوصله جواب مي دهد و وقتي مي بيند فضا براي ادامه مصاحبه مناسب نيست با تمام فشردگي كار و خستگي، ما را به منزلش دعوت مي كند.
در راه، كوچك ترين فرزندش محمد - هفت ساله- هم با ما همراه است. مادرش او را فرزند مقاومت مي داند چرا كه در جنگ 33 روزه همراه با مادر در لبنان بوده است. از محمد مي پرسم ايران را بيشتر دوست دارد يا لبنان را، كه مي گويد لبنان. بالاخره او فرزند مقاومت است و لبنان خط مقدم نبرد!
راستي هيام يعني عاشقي كه در معشوق خود فنا شده است.
¤ بفرمائيد اولين بار چمران را كجا ديديد؟
- چهارده ساله بودم. يك انجمني داشتيم به عنوان جوانان رسالت. من مي ديدم عده اي از بچه هاي انجمن خيلي شاداب و سرحالند. خيلي شور و حال داشتند و با بقيه فرق مي كردند و اين برايم عجيب بود. به يكي از بچه ها گفتم برادر محمود علت اين همه انرژي و نشاط شما چيست؟ گاهي مي بينم سوار چند تا ماشين مي شويد و جايي مي رويد. كجا مي رويد؟
او هم گفت، هيام تو هم با ما بيا، خيلي خوب است. من گفتم خانواده ام چي؟ من بايد غروب خانه باشم. او گفت بيا ضرر نمي كني. من هم رفتم به موسسه جبل عامل. غروب هم شده بود اما من وقتي دكتر را ديدم همه چيز را فراموش كردم.
دكتر عربي را به لهجه فارسي صحبت مي كرد، خيلي هم صميمانه و با يك عاطفه خاص. نمي شود عمق آن عاطفه را گفت. من حس كردم پناه ما همين جاست. ديگر غروب و تاريكي را فراموش كرده بودم. گفتم من مي خواهم هميشه اينجا باشم كه دكتر گفت، دخترم تو كه نمي تواني هميشه اينجا باشي. جمعه ها ساعت هفت و نيم بيا اما بايد خيلي مواظب باشي دخترم! راه خيلي خطرناك است.
من كوچك ترين كادر كلاس ايشان بودم. دكتر كادر سازي مي كرد و برايمان تحليل سياسي مي گفت.
¤ سيد حسن نصرالله هم بود؟
گفت و گو با تيمسار كاظميان، كمك خلبان شهيد عباس دوران
امروز بيست و ششمين سالگرد پرواز ابدي تيمسار خلبان شهيد عباس دوران است. نمي دانم با كدام معيار مي توان نقش دوران را در جنگ سنجيد و دردآور آنكه اين قهرمان ملي آنطور كه بايد به جامعه معرفي نشده است. دوران اگر چه در كسوت ارتش اما يك بسيجي بود كه بسيج مدرسه عشق است و آن همه حماسه را جز عشق سببي نيست.
تنها آخرين ماموريت دوران براي آنكه از او يك اسطوره بسازد كافي است. ماموريتي به ظاهر غير ممكن كه از مرزهاي نظامي فراتر رفت و زلزله اي سياسي شد و ابعادي بين اللمل يافت. تيمسار خلبان آزاده منصور كاظميان آخرين كسي است كه دوران را ديده است. آنان سپيده دم چنين روزي سوار بر پرنده آهني خود راهي بغداد شدند تا عمليات غير ممكن را ممكن كنند. سهم دوران از اين پرواز شهادت بود و كاظميان كه در كابين عقب بود؛ اسارت.
تيمسار خلبان آزاده منصور كاظميان سال 1351 وارد ارتش شده و از 53 تا 55 در تگزاس آمريكا دوره خلباني ديده و سه سال پس از آزادي از اسارت بازنشسته شده است.
...قرار بود بدون هيچ تماسي با برج كنترل و پايگاه پرواز كنيم. فقط يك فركانس داخلي بين خود سه هواپيما بود.
ساعت تقريبا يك ربع به شش بود كه اول شماره دو پريد و شماره سه رفت روي باند كه اشكالي برايش پيش آمد و نتوانست بپرد. همينطور كه روي باند بود ما هم رفتيم روي باند براي پريدن و صبر نكرديم از باند خارج شود چون وقتي نبود. طوري رفتيم كه وقتي از زمين كنده شديم من گفتم الان است كه چرخ هاي ما بخورد به شماره سه. حتي شماره دو فكر كرد ما مي خوريم به هم و منفجر مي شويم اما بدون حادثه بلند شديم و با سرعت كم و ارتفاع خيلي زياد پرواز را شروع كرديم. اين حالت تا مرز ادامه داشت.
از جنوب شرق ايلام و كرمانشاه وارد عراق شديم. هوا گرگ و ميش بود. وقتي از روي ايلام گذشتيم چراغ هاي شهر هنوز روشن بود.
مرز را كه رد كرديم سرعتمان به حدود هزار كيلومتر افزايش و ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين كاهش داديم. كابل هاي برق فشار قوي را از رويشان مي گذشتيم و دكل ها را از كنارشان رد
مي شديم. هنوز خيلي از مرز نگذشته بوديم كه يك موشك زمين به هواي سام-7 به سمت هواپيماي دو شليك شد. من به آنها گفتم كه موشك برايتان آمد. خوشبختانه موشك به آنها نرسيد و در هوا منفجر شد.
كمي كه رفتيم متوجه شدم رادارهاي آنها ما را رديابي كرده اند. من به دوران گفتم، ايشان گفت مسئله اي نيست. شماره دو هم همين را گفت و دوران گفت: مي گويي بروم زير زمين پرواز كنم؟
دوران به من گفت مواظب بيرون باش كه هواپيماها يشان نيايند. قرار بود از جنوب شرق شهر وارد بغداد شويم و پالايشگاه الدوره را بزنيم و مستقيم از روي شهر بگذريم و بياييم ايران. اگر پالايشگاه را نتوانستيم هدف بعدي نيروگاه اتمي عراق بود.
از بيست كيلومتري بغداد ديوار آتش شروع شد و انواع و اقسام موشك ها بود كه در هوا به سوي ما مي آمد و ما از وسط آنها مي گذشتيم. چند ديوار آتش بود و هر كدام را رد مي كرديم به بعدي مي رسيديم. يك پلي بود كه بايد بعد از رد كردن آن
مي پيچيديم. من پايين را نگاه كردم و ديدم همه ماشين ها ايستاده اند و مردم دارند بالاي سرشان يعني به ما نگاه
مي كنند. معلوم بود آژير خطر كشيده بودند.
اول شماره دو پل را رد كرد و پيچيد و ما هم پشت سرش پيچيديم. دوران گفت موتور سمت راستمان را زدند. من گفتم مسئله اي نيست بعد از بمباران يك كاري مي كنيم. يك موشك چهار گلوله اي رولاند كه فرانسوي بود به ما اصابت كرده و يك لرزش خفيفي هم در هواپيما ايجاد كرده بود.
پالايشگاه چسبيده به شهر است. رسيديم روي پالايشگاه و آن را بمباران كرديم. من پشت سرم را نگاه كردم و ديدم آتش تا پشت سر من آمده است...