تبليغاتX
کانال ماهی

دیروز یک کتاب جالب تاریخی به دستم رسید: ظهور و سقوط خاندان تنگستانی.(به قلم سید قاسم یاحسینی و چاپ سوره مهر- قیمتش شاید یکمی گرونه: ۵۸۰۰) از اون کتابهای نوستالژیکه! اینکه چطور دلیر مردهای تنگستانی جلوی انگلیسیهای متجاوز ایستادن. داستان جنگ و مقاومت و خیانت و عشق و... اینکه چطور اختلافات داخلی گریبانگیرشان شد و دچار فروپاشی شدند... تند و تند قسمت هایی اش رو خوندم.  آخر کتاب هم کلی سند و عکس جالبه که عمراْ تا حالا دیده باشید!

فقط یک تیکه جالب رو بعنوان تبرک براتون نقل می کنم: بعد از حمله ارتش انگلیس به بوشهر احمد خان منشی کنسولگری انگلیس در بوشهر نامه ای برای احمد خان- پسر محمد باقر خان تنگستانی(رئیس وقت تنگستانی ها)- فرستاده و از او می خواهد مقاومت نکرده و تسلیم شود. احمد خان در جواب همنامش می نویسد: 

 احمد ای آنکه شاه خوبانی/ بی بی بخت باد دمسازت

چار آسیم و ما نمی ترسیم/ از دو لکاته و سه سربازت

اتفاقاْ احمد خان در مبارزه با انگلیسی ها به شهادت می رسد (نقل است که در این جنگ ۷۲ دلاور شهید شدند) و این شعر ورد زبان بندری ها می شود: 

خبر آمد که دشتستان بهار است/ زمین از خون احمد لاله زار است

الا ای مــادر پیرش کجایی/ که احمد یک تن و دشمن هـــزار است

* عکس روی جلد کتاب: محمد باقر خان تنگستانی در زمان مشروطه.


پی نوشت: باید شروع کنم به درس خوندن.اینجوری نمی شه! بالاخره باید مُرد اما آدم فوق لیسانس داشته باشه و بمیره بهتر از اینه که با لیسانس بمیره. باور کن.

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 2:33 توسط م.عابر |

به نظرم مشکلی که در خیلی از کتابخوانها دیده می شود این است که اغلب فقط در یک حوزه کتاب می خوانند. مثلاً فقط شعر، یا رمان یا تاریخ یا سیاست و... البته در اینکه هر کس ممکن است به موضوعی بیشتر علاقمند باشد حرفی نیست اما نباید خودمان را به این بهانه از لذت خواندن سایر کتابها محروم کنیم.

همه این حرافی ها برای این بود که کتاب دوستم – مهدی سعیدی- را معرفی کنم. بلکه شما هم بروید بخرید و مرهمی بر دفترچه اقساط این رفیق ما بگذارید!

1. کتاب «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» (چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی) حدوداً 340 صفحه دارد و به تاریخچه اولیه این سازمان از زمان تاسیس تا انحلال یعنی از 7/1/1358 تا 17/7/1365 می پردازد.

2. برای آنهایی که آشنایی کمتری با احزاب و گروهها دارند باید عرض کنم که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از ائتلاف 7 گروه مبارز و انقلابی تشکیل شد. سازمان به شدت مواضع انقلابی و چپ گرایانه داشت. در خیلی از نهادهای مهم حکومتی نیز نفوذ داشتند و کارهای قابل ملاحظه ای هم کردند. (از جمله شناسایی و انهدام گروهک فرقان)

3. اختلاف در سازمان از همان ابتدا آغاز شده و کم کم عمیق تر می شود. تا جایی که امام، آقای راستی را به عنوان نماینده خود در سازمان معرفی می کند. اما حضور راستی هم مشکلات را حل نکرده و سازمان به سه طیف (چپگرایان، میانه روها، حامیان نماینده امام) تقسیم می شود.

4. اسناد و مدارک جالبی در انتهای کتاب (ضمائم) آورده شده است. از جمله شهدای سازمان می توان به افراد شاخصی مثل محمد بروجردی(مسیح کردستان)، شهید علم الهدی، شهید سید علی جهان آرا، شهید اسماعیل دقایقی و... اشاره کرد.

5. یک ضعف عمده کتاب که نویسنده هم به آن اذعان دارد، کمبود نتیجه گیری است. کتاب لحنی گزارشی دارد – که البته لحن مناسبی برای چنین موضوعی است-  و بی طرفانه نوشته شده اما خواننده دوست دارد در کنار این گزارش تاریخی، نظر و تحلیل نویسنده را هم بداند. سعیدی می گوید قصد داشته تحلیل خودش را در بخش پایانی به صورت مستقل بیاورد اما ناهماهنگی در چاپ کتاب این اجازه را به او نداده است و در چاپ های بعدی این نقص را بر طرف می کند.(چاپ های بعدی! چه اعتماد به نفسی!)

6. اواسط دهه هفتاد برخی از اعضای سازمانِ سابق، با اضافه کردن ایران به نام تشکل(سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران) و ثبت آن در وزارت کشور، تشکل جدیدی را به راه انداختند. البته در کتاب به این بخش اشاره نشده و نویسنده قرار است در جلد دوم به سازمان در دوره جدید بپردازد. (بین خودمان باشد اما بیشتر پول جلد دوم کتاب را هم مدتها پیش گرفته و خورده و هنوز کاری تحویل نداده است! حرامت باشد سعیدی! بنویس دیگه. چه کار می کنی پس؟ چرا احساسات خیل عظیم خوانندگانت را به بازی می گیری؟! خوب است خیل عظیم خوانندگان، دفترچه های قسط تو را به بازی بگیرند؟ ها! خوب است؟)

7. سازمان مجاهدین فعلی به لحاظ فکری کمترین قرابت را با سازمان اولیه دارد. این تشکل را می توان یکی از سرسخت ترین تشکل های سیاسی ایران دانست که تجارب زیادی نیز دارد. در اوج اختلافات جریان دوم خرداد، سعید حجاریان(از تئوریسینهای اصلاحات) گفته بود: همه افراد سازمان در یک فولکس جا می شوند! (کنایه از تعداد کم و وزن اندک سیاسی)

8. یکی از جالب و شاخص ترین افراد سازمان، بهزاد نبوی معروف به چریک پیر است. آدمی به شدت سرسخت و اهل کار تشکیلاتی که پیگیری داستان او، پیش و پس از انقلاب بسیار خواندنی است. اگر از کنار محمد سلامتی (دبیر کل فعلی سازمان) بگذریم، می توان چریک پیر را راننده فولکس مذکور هم دانست. نبوی که روزگاری شدیدترین مواضع را علیه آمریکا می گرفت، در مجلس ششم با سرزنش مردم ایران، اعلام کرد باید از آمریکا ترسید. ترس شعور می خواهد و مردم ما شعورِ ترس ندارند! (فعلاً هم که جناب چریک در زندان مشغول نوشیدن آبِ خنک هستند.) 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 10:48 توسط م.عابر |

این روزها فرصتی دست داد که یکی- دو کتاب بخوانم. یک «اژدها کشان» اثر یوسف علیخانی که سر فرصت درباره آن هم می نویسم. اما کتابی که حالا می خواهم درباره اش چیزهایی بنویسم «ناطوردشت» است.

۱. ناطور به معنای نگهبان است و اسم اصلی هم The Catcher in the Rye. یعنی نگهبان دشت.

۲. این رمان یک ظاهر و یک باطن دارد. ظاهرش روایت چند روز از زندگی یک جوان آمریکایی(هولدن کالفیلد) است که روح ناآرامی دارد و از همه چیز خسته شده است. اما در باطن نویسنده به هجو دنیای کثیف بزرگترها می پردازد.

۳. کلید کتاب به شکل استعاری در قالب یک خواب از زبان هولدن کشف می شود. آنجا که می گوید در رویا دشتی پر از بچه دیده که او مواظب آنها بوده که به دره سقوط نکنند.

۴. نام کتاب - نگهبان دشت- از مفهوم فوق گرفته شده و دره هم استعاره ای از دنیای کثیف آدم بزرگهاست! (نویسنده دنیای آدم بزرگها را دنیایی پر از دروغ و ریا و تظاهر و شهوت پرستی و پول پرستی و... توصیف می کند.)

۵. نکته جالب درباره نویسنده کتاب -جی.دی.سالینجر- است. ظاهرا او در کلبه ای به تنهایی زندگی می کند و ۳۰ سال است با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده و عکسی از او منتشر نشده است. سالینجر به آخرین خبرنگاری که قصد داشت او را ببیند شلیک کرده است!

۶. کمپانی های زیادی خواستار تولید فیلمی بر اساس این رمان هستند اما نویسنده اجازه نمی دهد/ نام این رمان در اغلب لیستهای ۱۰۰تایی معتبر دیده می شود.

۷.چهار کتاب اصلی سالینجر در ایران با نام های «فرانی و زویی»، «ناطور دشت»، «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران» و مجموعه 9 داستان با نام «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» به چاپ رسیده است.ناطوردشت که حدود ۶۰ سال پیش نوشته شده هنوز هم جزء پرفروش ترین کتاب های دنیاست.  

                                                                                                       عکس سالینجر روی مجله تایم

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:51 توسط م.عابر |

قبل از اینکه درباره کتاب تازه رضا امیرخانی – سرلوحه ها- بنویسم، یک نکته کوچک انتخاباتی بگویم. چند روز دیگر این انتخابات هم مثل همه انتخابات های دیگر تمام می شود، فارغ از هر نتیجه ای.

اما بدا به حال آنانکه دین خود را برای دنیای دیگران می فروشند. یک نگاهی به بعضی کارها، پیامک ها، شعارها و ... بگذریم.

***

دیشب سرلوحه ها و بیوتن به دستم رسید. البته بیوتن را پارسال از نمایشگاه خریده و بیشترش را هم خوانده بودم که خیلی هم چنگی به دل نمی زد. بعدش هم که هدیه اش دادم به یک دوست. حالا هم بعید می دانم دوباره بخوانمش، حداقل به این زودی ها. چون فعلاً کتاب های مهم تری برای خواندن دارم.

سرلوحه ها را از همان دیشب شروع کردم و تقریباً نصفش را خواندم. کتاب خوبی است اما نه برای همه. مجموعه مقالات و یادداشت های پراکنده امیرخانی از سال 81 تا 84 / ناشر سپیده باوران / 4200 تومان / 280 صفحه.

  • نگاه امیر خانی به حاج عبدالله والی برایم جالب بود. چون خودم هم احساس خاصی نسبت به این بزرگ مرد دارم.
  • نگاه امیر خانی به کارگاه های نویسندگی و جشنواره ها و... هم جالب است. راست می گوید. کسی با این پزها نویسنده نمی شود.
  • نگاهش به سفر را دلم نمی خواهد قبول کنم چون کلاً آدم سخت مسافرتی هستم! (اما تجربه ام می گوید حرفش بی راه نیست)
  • خوشم می آید که درباره همه چیز می نویسد.(از ماجرای آن موتور سوار مرحوم تا صدام و سلمان رشدی و بم و جنگ و...) نویسنده یعنی همین. مگر می شود نام خودت را نویسنده بگذاری و بگویی من با فلان پدیده کاری ندارم؟ نویسندگی یعنی زندگی و هر چه به آن مربوط است.
  • نویسنده های موفق و کلاً آدم های موفق کسانی هستند که علیه قوانین نوشته و نانوشته اما اغلب مزخرف دور و بر خود شورش می کنند. البته همه شورشی ها سعاتمند نمی شوند. آنهایی که ریشه های محکمی دارند در این طوفان ایستاده و جاودان می شوند اما بی ریشه ها را باد می برد. امیر خانی تا کنون نشان داده ریشه اش مثل ریش برخی ها نیست.
  • گمان کنم همه اش تعریف از امیر خانی شد. حالا که اینطور شد بگذارید برای خالی نبودن عریضه نقدی هم بکنم. به نظرم امیرخانی باید فکری به حال قلم خود(در رمان هایش) کند. او مانند شعبده بازی است که دستش برای خیل تماشگران تا حد زیادی رو شده است. شاید اشتباه می کنم اما احساسم می گوید او در حال تکرار خود است و این برای یک نویسنده چیز خوبی نیست.
  • از روشنفکر نماهای توخالی بدم می آید و بعید می دانم کسی خوشش هم بیاید. امیرخانی ادا در نمی آورد و قیافه نمی گیرد. معمولاً هفته ای یکبار می آید و با برخی رفقای ما فوتبال بازی می کند. بی شیله و پیله! 
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 12:15 توسط م.عابر |

 الوعده وفا؛ قرار بود از کافه پیانو(اولین اثر فرهاد جعفری که از چاپ بیستم گذشته) بنویسم اما قبلش این را بگویم که الان مشغول خواندن «صد سال تنهایی» هستم، البته برای بار دوم. دارم مرور می کنم!

اما کافه پیانو!

بعضی جاها دیدم که عده ای گفته اند کافه پیانو از آن کتاب های نان منتقد آجر کن! است اما من به هیچ عنوان قبول ندارم و به نظرم می توان تحلیل ها و نقدهای جدی ای را در مورد این کتاب نوشت.

خودم هم قصد داشتم چنین نقد مفصلی را درباره کتاب برای روزنامه فخیمه مان!!! بنویسم اما منصرف شدم. به این علت که برای نقد جدی و موشکافانه باید وقت زیادی می گذاشتم و مطالعه و یک سری تحقیقات جانبی اما مفصل می کردم که متاسفانه وقتش نیست.

اما اینجا وبلاگ است و کسی برای خواندنش پولی نمی دهد! و من هم اسم این مطلب را نقد نمی گذارم بلکه برخی از نکاتی است که در مورد این کتاب به ذهن من رسیده و شاید پراکنده هم باشد. برویم سر اصل مطلب.

 1.  برای فهم هر رمانی باید کلید آن را پیدا کنید. کلید ها ممکن است هر جایی باشند. بعضی وقت ها در پستوها و لابه لای استعاره ها پنهان شده اند و گاهی هم از بس جلوی دید هستند، دیده نمی شوند. البته یادتان باشد کلید با جمله طلایی کتاب فرق می کند. بعضی وقت ها ممکن است یکی هم باشند اما همیشه اینطور نیست. جعفری در صفحه 231 جمله طلایی اش را رو می کند: اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً آدم کوچکی است.

البته ممکن است خیلی ها جملات دیگری را به عنوان طلایی انتخاب کنند اما شواهد و قرائن به این جمله دلالت می کند.

اما کلید کافه پیانو در صفحه 263 نهفته است. در جملات مردی مرموز که نسبت به سایر شخصیت ها اطلاعات کمی نسبت به او داریم و حتی قهرمان هم اسم اصلی او را نمی داند. آنجایی که می گوید: « همه چی یه بازی یه.»

کافه پیانو یک کلمه کلیدی هم دارد. کلمه ای که بارها تکرار شده و از اصطلاحات کوچه بازاری است و بنده ترجیح می دهم آن را تکرار نکنم و بدون شک خوانندگان رمان می دانند چه می گویم!

وقتی این کلمه را در کنار جمله کلیدی بگذارید خیلی چیزها روشن می شود. کافه پیانو داستان زندگی معمولی و ساده زندگی آدم هایی است که از همه چیز و همه کس خسته شده اند، حتی خودشان! نوعی سردرگمی عجیب که مثل آنفولانزای خوکی معلوم نیست از کجا آمده و همه را بیمار کرده است، البته هر کس را به طریقی. داستان آدم های از خود بیگانه و معلقی که ظاهراً نه راهی به زمین دارند و نه آسمان.

 2. در کتاب به صورت متعدد اشارات جنسی و کلمات و اصطلاحات غیر پاستوریزه! به کار رفته است و البته جوانی که گوشه کافه – اول وقت - نماز می خواند! صورت مسئله کمی مسخره است اما اینها واقعیت های زندگی جامعه ما هستند. (البته اینکه هر واقعیتی را باید در رمان آورد یا نه خود مسئله ای است که جای تامل دارد) این مسئله به یک موضوع خیلی جالب به لحاظ روانشناسی اجتماعی بر می گردد؛ هویت های موزاییکی!

جوان هایی را به خاطر بیاورید که از مراسم های مذهبی خارج می شوند و به قهوه خانه ها می روند! یا مثلاً مورد جالبی که چند شب پیش در قطار خودم دیدم. قطار اتوبوسی بود و سمت چپ واگن دو زوج جوان نشسته بودند. تیپ شان داد می زد که همگی طلبه هستند.(حرف هایشان هم بعد همین را ثابت کرد) با استفاده از گوشی های معظم چینی شروع کردند به دیدن سریال محترم کره ای جومونگ! و با چه ولعی هم می دیدند. یک زوج پیر هم روبروی ما بودند که با اشتیاق سرک کشیده و تا آخر با آن دو زوج جوان همراهی کردند! بعد از پایان سریال هم دقایقی به پیش بینی قسمت بعد گذشت.

بعد یکی از خانم ها حرف را به تشییع جنازه آیت الله بهجت کشاند و گفت: جمعیت را دیدی؟!

- آره.

- راستی شنیدی می گفتن 30 نفر از یاران امام زمان توی این تشییع جنازه حاضر بودن؟!

- وای! یعنی اون روز 30 تا از یارای حضرت قم بودن؟!

بله! حتی جوان های طلبه ای که عاشق یاران امام زمان اند، شیفته سریال جومونگ هم هستند! و به این می گویند هویت موزاییکی که اگر بخواهیم آن را بشکافیم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و من هم ادعای تخصصش را ندارم.

اما در کافه پیانو هم آدم ها همین گونه اند. پری سیما در داستان دوست دارد شلوار پاچه کوتاه بپوشد اما نمازش هم دیدنی است! به نظرم جعفری هم از این قاعده استثنا نیست. آدمی با ریشه های قوی مذهبی که سعی دارد ماسک سکولاریسم را به صورتش بزند!

 3. باز هم در جای جای کتاب به رمان ها و فیلم های مختلف اشاره شده است. بعضی جاها این اشارات خوب و به جاست ولی خیلی جاها هم کارکرد مثبتی ندارد و ممکن است خواننده فکر کند جعفری می خواسته اطلاعاتش را به رخ بی سوادی او بکشد!

 4. رمان از نظر قلم یکدست نیست. برخی بخش ها قوی(مثل این بار آخری اما؛ زنگ نزد) و برخی ضعیف(مثل سیگار پیچ) هستند.

 5. درباره علت پرفروش بودن کتاب می توان خیلی چیزها نوشت اما به نظرم این یک رمز است که برخی می فهمند. مثل فرهاد اصغری در فیلم چهار شنبه سوری. یادتان که هست. اصغری و جعفری هر دو از یک فرمول تبعیت کردند. روایت زندگی به ظاهر معمولی آدم های خسته از خود و روزگار خود. (مورد دیگرش فیلم «به همین سادگی»)

 6. این آخری خیلی مهم است و به نوعی مرتبط با بند اول.

کافه پیانو 266 صفحه است. تا صفحه 200 شما داستانی را می خوانی اما یکدفعه متوجه می شوی واقعیت نداشته و داستان بوده است!

بعد وارد حلقه دوم می شوی و می بینی داستان قبلی همچین دور از واقعیت هم نبوده! اما جعفری در صفحه آخر یعنی 266 برگ آخرش را رو می کند و داستان سوم آغاز می شود! اما آیا این پایان داستان است؟ برای خیلی ها شاید. اما وقتی به سراغ زندگینامه و وبلاگ جعفری بروید می بینید شاید این پایان بازی نباشد و انگار بازی بزرگ تری هم در جریان است که قهرمانش خودِ فرهاد جعفری است. ظاهر ماجرا کمی پیچیده است. یک کدهایی می دهم؛ نام همسر واقعی جعفری پری سیما و دخترش گل گیسوست!

البته همین هم یک بازی دیگر است. شاید فرهادی با این ترفند زیرکانه می خواهد مخاطب را در دام دیگری بیندازد و وانمود کند صفورایی هم بوده است! اما من می خواهم با جناب فرهادی یک دوئل کنم و همینجا ادعا می کنم شاید او نویسنده تیری باشد اما من هم خواننده هفت تیری هستم و می گویم که این معادله پیچیده را می توان با فرمول خود کتاب حل کرد.

در داستان اول خانه صفورا روبروی کافه معرفی می شود اما در دومی صفورا هست اما خانه اش آنجا نیست. در حلقه سوم نامی از صفورا برده نمی شود. اما در حلقه مرموز چهارم روح صفورا حاضر است. صفورایی که ممکن است هر نامی داشته باشد، خانه اش هر جایی باشد و شاید متعلق به سال ها قبل باشد و شاید هم قرار است سال ها بعد سر و کله اش پیدا شود.

اگر بخواهم چهار داستان را به صورت ساده و فرمول وار بنویسم اینطور می شود:

 {  فرهاد جعفری + زندگی و تفکرات و خاطراتش = X }

 

کافه پیانو= 1+65+200

 

كافه پيانو+ X = {داستان چهارم {بازي بزرگ

7. آقای جعفری شما برنده شدید اما آیا واقعاً برنده هستید؟ و اینجا است که مرز های جامعه شناسی به دنیای بی کران فلسفه می رسد... 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 13:10 توسط م.عابر |

 فردا عید آزادی است. این هم عیدانه کانال ماهی! یک مطلب با عکسی از دا که عمراْ دیده باشید!!

***

سوم خرداد در حافظه تاریخی ملت ایران روزی فراموش نشدنی است. روزی که ایمان، مقاومت و مجاهدت با نصرت خدا گره خورد و حماسه ای جاویدان خلق کرد. دیگر خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر نماد اتحاد و همبستگی ملتی است که با نثار خون خود نشان دادند در معادلات جهانی تنها ابزار و عوامل انسانی تعیین کننده نیست و جمله آسمانی آن پیر فرزانه که فرمود «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، قانونی فراتر از محاسبات عقل بشری شد.

اغلب در این روز همه از حماسه های مردان بیت المقدس و سختی ها و فراز و فرودهای آن عملیات می گویند اما مروری بر مقاومت در این شهر در زمان هجوم دشمن، ارزش و شیرینی این فتح را بیش از پیش روشن می کند، مسئله ای که متاسفانه تا حد زیادی مغفول مانده است.

سال 1378 را باید نقطه عطفی در این مسیر دانست چرا در این سال ملت ایران با «دا» آشنا شدند. کتابی که فصلی تازه از تراژدی و حماسه را گشود. رازها و ناگفته هایی که پس از حدود سه دهه آشکار شدند و باید گفت «دا» تنها یک کتاب نیست، چرا که تنها از گذشته رمزگشایی نکرد بلکه مسائل بسیاری را نیز روشن کرد.

در نمایشگاه کتاب امسال بیش از یک ساعت در غرفه سوره مهر بودم. کنار «دا»  ایستادم و فقط نگاه کردم و گوش دادم. به آدم هایی که سراغش را می گرفتند و از آن حرف می زدند. چهره هایی که در نظر اول باورش سخت بود که آنها دنبال کتابی از دفاع مقدس باشند.

«دا» دارد به شصتمین چاپ خود نزدیک می شود و این در تاریخ معاصر ادبیات ایران مسئله کوچکی نیست. مسئولین و اهالی فرهنگ از وضعیت نامناسب کتاب و کتابخوانی در کشور سخن می گویند. اگر چنین است – که هست- پس «دا» چیست؟

این کتاب، تنها خاطرات تکان دهنده یک دختر هفده ساله در کوران جنگ نیست، شاخصی روشن است که ثابت کرد مشکل از مردم نیست و آنان که مردم را به گناه دوری از کتاب متهم می کنند، در اشتباهند. آری مشکل از مخاطبین نیست. آنان کتاب خوب برای خواندن کم دارند و اگر «دا»ها خلق شوند، مخاطبین به سویش می شتابند.

چه بسیار بودند که تنها برای خرید این کتاب به نمایشگاه آمدند. گمشده خود را یافتند و رفتند. عده ای هم می گویند چون کتاب گران است مردم نمی خرند و نمی خوانند. «دا» با قیمت تقریباً زیاد خود – 11 هزار تومان- این تصور را نیز باطل کرد. حال آیا نباید در سیاست های فرهنگی تجدید نظر کرد؟

بخش اعظم و جذاب تر این کتاب به 20 روز ابتدایی مقاومت در خرمشهر اختصاص دارد اما برای ثبت همین بیست روز، هفت سال وقت صرف شده است و با این همه زحمت و موشکافی و هنرمندی، خلق چنین شاهکاری و چنین گسترشی جای تعجب نخواهد داشت.

«دا» روایت 20 روز از هشت سال جنگ است. حالا حساب کنید چند «دا»ی دیگر باید خلق کنیم؟!

رمان «صد سال تنهایی» - شاهکار گابریل گارسیا مارکز و برنده جایزه نوبل- را یکی از بهترین آثار ادبی دنیا می دانند. رمانی که بسیاری در سراسر جهان کوشیدند از سبک «رئالیسم جادویی» آن تقلید کرده و مانندش را خلق کنند.

اما هر ملتی باید به دنبال «رئالیسم جادویی» خود باشد و داستان بی تکرار و بلند جنگ بهترین محمل برای خلق سبک «رئالیسم جادویی ایرانی» است. جنگی واقعی با چنان صحنه های شگرفی که در نگاه اول بیشتر به افسانه های اساطیری و حماسی شبیه است. براستی کدامین قانون و منطقی می تواند شخصیت و منش رزمندگان ایرانی را تفسیر و تبیین کند؟

و «دا» از منظری حتی از «صد سال تنهایی» نیز برتر است. چرا که مارکز داستان می گوید و خانم حسینی واقعیت را روایت کرده است. آری دا «صد و هشت سال تنهایی» ماست، مائی که هشت سال به تنهایی ایستادیم و هر روز آن صد سال بود.

حال هم تنهاییم. بسیاری از مدعیان ادبیات و روشنفکری با جنگ قهرند و حاضر نیستند قلم را برای نگارش این حماسه خونین تنهایی خرج کنند اما ما نخواهیم نشست. آری نویسندگان متعهد ما مارکز نیستند و قلمشان نو و تازه است اما بسیجی های ابتدای جنگ نیز با کماندوهای گارد ارتش بعث قابل مقایسه نبودند. چیزی در دل همین بسیجی های کم سن و سال وجود داشت که در بازوهای ستبر دشمن و سلاح مرگبارش نبود و چنین بود که آن بسیجی، عده ای از نظامیان ورزیده دشمن را به اسارت گرفت و بر گردن کلفت یکی از آنها سوار شد!

اگر چه دفاع مقدس تمام شده اما امروز دفاع سترگ دیگری در جریان است؛ دفاع از دفاع مقدس. حضور در این سنگر اگر با اراده و ایمان باشد، کمتر از شرکت در بیت المقدس و دستاوردش کمتر از آزادی خرمشهر نیست که فرمانده قلب ها فرمود: امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست.

***

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 8:39 توسط م.عابر |

امروزه يافتن يك آزاده، رزمنده، پدر و مادر شهيد و خلاصه كسي كه از خوان جنگ بهره اي داشته باشد، چندان سخت نيست اما بدون شك چند ده سال ديگر اين موضوع به يك آرزو تبديل خواهد شد.
با اين وجود بايد قدر اين فرصت را دانست و بهترين كار دراين راه گردآوري و ثبت فداكاري هاي مردان و زنان اهل جهاد است.
كتاب «چوپان فداكار» مصداق يكي از اين كارهاي ارزشمند است. كتابي خواندني كه به همت امور ايثارگران شركت ملي گاز ايران منتشر و در آن خاطرات ايثارگران اين شركت ثبت شده است.
بدون شك تاثير و ارزش اين كار ماندگار از بسياري از كارهاي سطحي و زودگذري كه در نهادهاي دولتي براي تجليل از ايثارگران انجام مي شود، بيشتر است بخصوص از آن جهت كه اين ايثارگران، به جهت نوع و منطقه كاري خود، نزديكترين بستگي را به جبهه ها جنگ داشته اند.
كتاب «چوپان فداكار» به همه كساني تقديم شده كه «به زمين رنگ آبي آسماني» زدند. چند خاطره كوتاه از اين كتاب را تقديم شما مي كنيم:


چوپان فداكار!


عراقي ها نام اردوگاه «موصل 4» را «پاسداران خميني» گذاشته بودند. بعداز اينكه جاسوسان، حاج آقا ابوترابي را لو دادند، ايشان را به جاي ديگر بردند و متعاقب آن همان جاسوسان، چند روحاني ديگر را هم لو دادند تا اينكه نام روحاني ديگري كه جانشين حاج آقا ابوترابي شده بود و ما از او پيروي مي كرديم يعني حاج آقا «اصغر صالح آبادي» هم لو رفت. البته جاسوسان تنها نام او را و آن هم با عنوان «اصغر صالحي» به عراقي ها داده بودند تا اينكه از طرف فرمانده اسيران كه خود پاسدار بود به من پيشنهاد شد كه از آنجا كه نام من «اصغر صالحي» است، خود را جاي او بگذارم و نقش او را بازي كنم و به اسيران ديگر هم گفته شده بود كه هر وقت مرا مي بينند زياد احترام كنند و دور من جمع بشوند.
من حدود 2 سال اين نقش را بازي مي كردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 14:34 توسط م.عابر |