"سال ۴۴از دبیرستان هدف دیپلمش را گرفت و وارد دانشکده معماری تهران شد.اما معماری اقناعش نمی کرد.مدتی با موسیقی و چند وقتی هم با نقاشی مشغول بود-حتی برخی نقاشی های معروف را هم کپی کرد- دنبال چیزی می گشت اما پیدایش نمی کرد.ادبیات و فلسفه٬شب شعر٬گالری های نقاشی٬موسیقی کلاسیک٬سینما٬مباحث ادبی و فلسفی٬موی هیپی٬ریش پرفسوری٬سبیل نیچه ای...اما حقیقت چیز دیگری بود.
در طول سال های دانشجویی تقریبا هر چیزی را که دعوی حقیقت داشت٬بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بود اما کم کم می فهمید که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید.حقیقت چیز دیگری بود..."
چقدر دلم برای حزن صدایت تنگ شده است٬سید!*
"مکه برای شما!
فکه برای من!
بالی نمی خواهم
این پوتین های کهنه هم می توانند
مرا به آسمان ببرند."
*به مناسبت سالگرد عروج سید مرتضی.

"یادی از شهید حاج سعید قهاری٬فرمانده دلاور لشکر ۳نیروی مخصوص حمزه سید الشهدا"
*فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت:« آره اون بیل رو بردار بیا از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت وشروع کرد به کار. دوسه نفر آمدند. گفتند:« آقای شهردار! شما چرا؟» گفت : « من و اونا نداره.کار نباید زمین بمونه.» بیل می زد عینهو کارگرها. عرق می ریخت عینهو کارگرها!
*متولد میاندو آب بود. فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک. شهردار ارومیه و این آخری ها شده بود فرمانده لشکر۳۱ عاشورا. معروف شده بود. دیگر کسی نبود که مهدی باکری را نشناسد!
*...
آتیش سنگینی می ریختن.
مدام به ساعتش نگاه می کرد.گاهگاهی هم با دوربین به قله های روبرو .
بی سیمچی رو صدا زد.گفت:مقر
- نصرت...نصرت...همت...
.......
بی سیمچی گوشی رو داد به حاج همت...