تبليغاتX
کانال ماهی

آخرین هفته خرداد پرحادثه بود. عده ای بیانیه دادند، گروهی به خیابان ریختند، معدودی به آتش کشیدند، سیاسیون لابی کردند، جماعتی عافیت را در سکوت دیدند، اهل مطبوعات – به صواب و ناصواب- قلم زدند و خلاصه هر کس در این میان از ظن خود وارد میدان شد.(بگذریم از آنان که ایستادند و نظاره کردند تا دریابند جهت باد را)

اما در این میان گروهی به پاخاستند. نه به چپ نگریستند و نه به راست پیچیدند؛ اهدنا الصراط المستقیم…

مردکی آنان را با «گارد جاویدان شاه» مقایسه کرد و ابلهی «چماق به دستشان» خواند اما چه باک که دل مردان خدا دریاست و صورت آبی دریا با آب دهان ناپاکان، مکدر نمی شود.

بگذار بگذریم از بوق و کرناهای خارجی در تهمت زنی و شماتت مجاهدین راه خدا که اگر زوزه ای جز این از بی بی سی و عمو سام و اسرائیل بر می خاست، جای تعجب داشت و اهل جهاد باید در جنس تار و پود پیراهن خاکی خود شک می کردند.

روباه پیر، یگانه دشمن خود را خوب شناخته است. زوزه ات بلندتر باد که می دانی و می دانیم آتش ایمان کدامین مردان می سوزاندت.

***

این بار خوان جهاد را نه در بیابان های فکه که در خیابان های پایتخت انداختند و برای او که جمجمه اش را به خدا عاریت داده، آتش سنگرهای مثلثی و آشوب میدان ونک تفاوتی ندارد که از قضا طراحان آن آتش و این آشوب جز فرزندان ناخلف بنی اسرائیل نیستند. میدان هفت تیر و سه راهی شهادت تفاوتی ندارند که عالم محضر خداست.

مگر نگفته اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟ و اینگونه است که چهارراه کالج کربلا می شود و حسینیان و یزیدیان در برابر یکدیگر می ایستند.

سال 61 هجری روباه صفتان برای توجیه خونخواری گرگها، به سپاه اهل حق نسبت خارجی دادند و امروز هم به آنان که جان خود را در این شهر بی خاکریز بر دست گرفته اند همین نسبت را می دهند. چه جای تعجب که روباه پس از 1400 سال هم روباه است، با همان حقه های قدیمی. فقط پیرتر شده است.

طوفان فروکش کرده است و روباهان در تدارک حیله ای دیگر به سوراخ خود خزیده اند. این سوی میدان صف شیر مردان بسیج آماده و هوشیار ایستاده اند با پیکر غرق در خون هشت برادر خود. خوشا آنان که در این میدان برگزیده شدند.

خون اين جوانمردان دامن آنان را خواهد گرفت كه در سخن ادب مرد را به از دولتش مي دانستند و در عمل براي رسيدن به كرسي دولت، خون سياووش ريختند.

بهشت گوارای سياووشان باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 17:11 توسط م.عابر |

پس از ماه ها دوری از این کلبه کوچک اما دوست داشتنی دوباره بازگشتم.

می دانم کلبه ام متروکه شده اما چه غم که تنهایی عبادت است و به قول حسین پناهی کارمند به چایی زنده است و شاعر به تنهایی...

اما این بازگشت و آب انداختن دوباره در کانال ماهی ویژگی های جدیدی هم خواهد داشت. اول از همه اینکه از این پس نوشته هایم محدود به موضوع جنگ نخواهد بود.(هر چند جنگ هنوز هم از جمله اصلی ترین دغدغه ای ذهنی من است.)

احساس می کنم دارم به خودم و قلمم جفا می کنم چون دیگر کمتر برای دل خود می نویسم. پس اینجا برای دل خواهم نوشت و امیدوارم بر دل دوستان هم بنشیند.

شاید خیلی از دوستان بدانند که بنده روزنامه نگارم اما همه چیزها را که نمی شود در روزنامه نوشت.بعضی حرف ها را باید در کلبه تنهایی گفت و بعضی ها را هم هیچوقت...

پنجشنبه به نمایشگاه کتاب رفته بودم. کتاب شعر هم خریدم. شب که در خانه کتاب ها را ورق می زدم یادم آمد من هم روزی شعر می گفته ام...

سلام  بر تو ای قرابت تنهایی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:30 توسط م.عابر |

بعضی وقت ها دلم آدم خیلی می گیرد.به هر دری می زنی بی فایده است.هر چقدر هم فکر می کنی گیر کارت کجاست، نمی فهمی.دلت می خواهد با یکی درددل کنی.خیلی ها که اصلا توی باغ نیستند و آنهایی هم که هستند کاری از دستشان بر نمی آید جز اینکه به حرفهایت گوش کنند.اصلا کدام حرف؟مگر این چیزها گفتنی است؟

احساس می کنی هیچکس حالت را نمی فهمد.رفیقت می گوید، "چیزی شده؟"،همکارت می گوید: "چرا هر روز دیر می یای؟"، مادرت می گوید: "بمیرم برات!چرا رنگ و روت زرد شده؟" و خلاصه از این جور حرفها.

درس و بحث را بیخیال می شوی.کلاس ها را یکی در میان می روی.کارهایت تلمبار می شود.ساعت ها در اتاقت تنها می مانی.حوصله کسی را نداری.هیچ چیز خوشحالت نمی کند.در خواب حرف می زنی...به بن بست می خوری وناگهان احساس پوچی هجوم می آورد.

و ناگهان تصویری می بینی و غرق می شوی...

***

 حالا گوشی را بردار و حرفهایت را بگو...

***

به زیبا ترین حرفها هدیه می دهیم و در یکی از روزنامه ها چاپ می شود.آنهایی که می خواهند از ایده شان کپی برداری نشود می توانند ایمیل بزنند.مهلت ارسال آثار نیمه تیرماه.دوستان در قالب(حتی طنز) و تعداد اثر آزاد می باشند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:21 توسط م.عابر

امروز صبح گلدسته های حرم امامین عسکریین در سامرا را هم منفجر کردند.

آجرک الله یا بقیة الله ...

اما بیش از این هتک حرمت، مطلب زیر در سایت تاریک "آفتاب" دلم را سوزاند.ترجیح می دهم مطلب را بی هیچ توضیحی بیاورم.

براستی به کجا می رویم؟

*********

بحث دفن شهدای گمنام جنگ تحمیلی در سطح شهر‌ تاکنون چندین بار مطرح شده و هر بار با توجه به موج مخالفت‌هایی که برانگیخته، به نحوی به آینده موکول شده است. 

به تازگی بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس اعلام كرده قصد دارد همزمان با سالروز وفات حضرت فاطمه(س)، پيكرهای 51شهيد دفاع مقدس را در 12منطقه از کشور به خاك سپرده بسپارد.

به گزارش آفتاب و طبق اعلام روابط عمومي این بنیاد، قرار است اين شهدا ساعت 9صبح روز دوشنبه ‪ ۲۸‬خرداد ماه از مقابل در اصلی دانشگاه شهيد بهشتی در منطقه ولنجك واقع در شمال تهران و از مقابل مسجد جامع تهرانسر در منطقه‌ای به همين نام در جنوب تهران تشييع می‌شود.

این در حالی است که با انتشار خبر دفن احتمالی پیکر پاک سه تن از این شهدا در منطقه ولنجک، ساکنین این محل چند روزی است که دست به اعتراضی زده‌اند. 

یکی از اهالی بلوار دانشجو، واقع در منطقه ولنجک در توضیح اعتراضات اهالی محل به خبرنگار آفتاب گفت: «مدتی است که عده‌ای در یک فضای خالی که در این منطقه قرار دارد حسینیه‌ای تشکیل داده‌اند و گاه و بی‌گاه اقدام به برگزاری مراسم در داخل آن می‌نمایند».

وی ادامه داد: «پس از مدتی خبر رسید که قرار است به زودی در این محل پیکر سه تن از شهدای دفاع مقدس دفن شود که این خبر با واکنش اهالی محل رو به رو شد به نحوی که در چند نوبت تا کنون تجمعات اعتراض‌آمیز با جمعیتی حدودا 100نفره شکل گرفته است که حتی در یک مورد درگیری لفظی شدیدی هم میان اهالی و نیروهای انتظامی شکل گرفت». 

وی با بیان این که حرمت و جایگاه شهدای جنگ تحمیلی هرگز مورد مناقشه نیست و مخالفت با دفن این شهدا نباید به مخالفت با شهدا و ارزش‌ها تعبیر شود تصریح کرد: ما اساساً معتقدیم که دفن این شهدا در گوشه و کنار شهر باعث وهن شهدای عزیز خواهد شد ضمن آن که در صورت گسترش این تصمیمات، تهران ممکن است به یک گورستان بزرگ تبدیل شود.

این در حالی است که بر اساس استفتاء صورت گرفته از برخی مراجع تقلید، در صورت مخالفت اهالی محل و ساکنین منطقه، تدفین شهدا دارای مشکل شرعی خواهد بود.

********

 چشمی به سامرا ...

چشمی به ولنجک...

هوای گریه دارم...

هوای گریه دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 17:3 توسط م.عابر

- آخر:

کانال ماهی قصه آدمهاست.قصه آدمهایی که هیچکس آنها را نمی شناخت.حالا هم کسی آنها را نمی شناسد.

آدمهای معمولی با قیافه های معمولی که لباس های معمولی می پوشیدند و غذاهای معمولی می خوردند.با شغل های معمولی،خانه های معمولی، خانواده های معمولی، تحصیلات بیشترشان هم معمولی بود... و هزار و یک چیز معمولی دیگر.

همان آدمهایی که یک روز کوله پشتی شان را برداشتند و سوار یک قطار معمولی شدند و رفتند...

پشیمان شدی؟فکر می کنی قصه آدمهای معمولی شنیدن ندارد؟

اشتباه می کنی رفیق.قصه اینها شنیدن دارد.

 اما گفتن...

نمی دانی چقدر سخت است بخواهی قصه آدمهای معمولی را برای آدمهایی بگویی که دیگر نمی خواهند معمولی باشند.

یکی موهایش را مثل جوجه تیغی...

یکی لباسهای عجیب و غریب...

یکی با خودش هم قهر...

یکی روزی دو ساعت یوگا...

یکی دیوانه اکس پارتی...

یکی عاشق جاده چالوس...

یکی طوری حرف می زند که هیچی از آن...

یکی ته جیب پدرش را در می آورد تا مثل "جنیفر لوپز"...

یکی در و دیوار اتاقش را پر از عکس "دیوید بکام"...

یکی احساس می کند در کافی شاپ "شب مهتاب" در الهیه به کمال عشق...

***

- اول:

یکی بود...یکی نبود...

عباس و گلنسا یک پسر داشتند و یک دختر.

محمد و فاطمه.

محمد خیلی بچه ننه بود.هر غذایی را نمی خورد.

گلنسا هم خیلی نازش را می کشید.

البته خیلی هم باهوش بود.

حتی وقتی هم که بزرگ شده بود، مادر خیلی وقتها سر او را نوازش می کرد تا خوابش ببرد.

حالا دیگر محمد دانشجو بود.دانشگاه علم و صنعت.مهندسی صنایع.

یکی- دو ترم که خواند با دختر دائی اش نامزد کرد.

تابستان سال 67.

الحمدلله قطع نامه هم که پذیرفته و جنگ هم که تمام شد.

اما انگار خوابهای شومی دیده اند.

مرصاد.

خفاشها خون سیاهشان بر زمین ریخت.بقیه هم به غار تاریکشان فرار کردند.

پس چرا محمد بر نمی گردد؟!نه تماسی...نه نامه ای...

غلامعلی- عمویش- و چند نفر دیگر می روند دنبالش.

اما کجا؟؟؟

9روز بعد پیدایش می کنند و می آید.

همه هستند.من هم.

می خواهم خودم را به او برسانم اما مگر می شود.

لا به لای جمعیت احساس خفگی دارم.

ناگهان انگار کوچه ای باز می شود.

بی اختیار جلو می روم.نگاهش می کنم.

مثل تنه درختی که آن را سوزانده اند می ماند.

آخر 9 روز زیر آفتاب بیابان بوده است.

یاد امام حسین می افتم.

دستش قطع است.

و سرش را بریده اند.

نمی فهمم با آن سن کمم چرا اصلا نترسیدم.

نمی دانم مادرش چطور شناختش.

احساس بی وزنی می کنم.

فاطمه گریه می کند و برادر را صدا می زند.

عباس مرا در کنار فاطمه می نشاند و می گوید:

"بیا این هم محمد"

نمی دانم چرا یاد دایی سید محمد می افتم.

شاید چون می خواست با فاطمه ازدواج کند.

بغضی، سخت گلویم را فشار می دهد.خیلی سخت...

نمی توانم گریه کنم...

تشنه ام...

تشنه...

تش...نه...

تش...

ت...

...

 

***

 

- هیچ:

...و من هنوز فکر می کنم.

به پسر عمویم که چقدر بچه ننه بود.

و به لحظه ای که سرش را بریدند.

همان سری که با نوازش دست مادر به خواب می رفت.

نمی دانم آنوقت دستی بود تا...

یا زهرا...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 12:15 توسط م.عابر

می خوام یک آلبوم موسیقی و یک کتاب رو به دوستان معرفی کنم.

کتاب رو هنوز وقت نکردم بخرم اما آلبوم رو گوش کردم.به قول بر و بچ خیلی فاز میده.خوراک شب و تنهایی و ...بماند.(قابل توجه دلسوختگان و دلشکستگان و دلدادگان و دلشدگان و بیدلان و صاحبدلان و دلبران و ...دلبرم دلبر...)

 آلبوم "معبری به آسمان"

شعرهاش هم از مرحوم ابوالفضل سپهر.فکر کنم بشناسینش.

دو تا سی دی و ۱۰تا آهنگ با صدای وحید جلیلوند.

1 – قصه ازدواج
2 – اتل متل یه مادر
3 – سنگ قبر شکسته
4 – چشم چشم دو تا چشم
5 – کجایید ای شهیدان خدایی
6 – اتل متل یه جعبه
7 – اتل متل یه بابا
8 – قلب زمین
9 – قصه بچه بسیجی
10 – یاس کبود / ظهور

قیمتی هم نداره.۱۵۰۰تومن.پول دو تا لپ لپ.

بنیاد حفظ آثار هم زحمتشو کشیده.(ما نمردیم و اینا یه کار خوب کردن)

اینقدر من بیوفایی کردم که آخرش حاج احمد خودش اومد سراغم.

حاجی می دونم به گردنم خیلی حق داری و من...

چکار کنم حاجی؟شرمنده ام.

نمی خوام یه مطلب آبکی بنویسم.

حاجی روحت شاد ولی . . . بگذریم.

و اما کتاب.

ما اهل اینجا نیستیم!

کتابی درباره شهید حاج احمد کاظمی.فرمانده نیروی زمینی سپاه.

نشر مجنون منتشرش کرده.قیمتش هم۱۲۰۰تومن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 18:37 توسط م.عابر

شب اول که مادربزرگم در بیمارستان بستری بود،مادرم همراهش بود.دیشب بی مقدمه گفت:

"اون شب،کنار تخت، رو صندلی نشسته بودم و چشمام روی هم بود اما خوابم نمی برد.تا صبح،توی عالم خواب و بیداری هر وقت چشمامو باز می کردم می دیدم  سید محمد هم کنار تخت ایستاده.یه تسبیح هم توی دستش بود."

بغضی سنگین هجوم آورد و ناخودآگاه یاد حرف شهید آوینی افتادم:

 

"پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده اند."

 

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 13:57 توسط م.عابر |

مادر شهید سید محمد توی بیمارستان بستریه.

اللهم اشف کل مریض.

التماس دعا...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 21:16 توسط م.عابر |

نمی دانم شما چقدر اهل مطالعه وکتابید.اگر زیاد کتاب می خوانید(به قول معروف خوره کتابید) که خوش به حالتان اما اگر خیلی اهل مطالعه نیستید٬چندان هم عجیب نیست.

ظاهرا باید دانشجویان از هر قشر دیگری کتابخوان باشند اما کافی است یک شب مثلا ساعت ۱۰سری به یک خوابگاه دانشجویی بزنید آنوقت خودتان خواهید فهمید اوضاع از چه قرار است.(البته به شرطی که ایام امتحانات نباشد!)

اگر اهل کتاب نباشید به احتمال زیاد اهل فیلم هستید.حالا چه فیلمی می پسندید -اکشن٬پلیسی٬هنری٬فلسفی٬هندی٬کمدی٬هیچکاکی٬کلاسیک و ... - فعلا چندان مهم نیست اما به احتمال زیاد با این نظر موافقید که فیلمهای قابل توجه و ماندگار در مورد جنگ در کشور ما به زور به تعداد انگشتان یک دست می رسند و در یک جمله می توان گفت سینمای جنگ متاسفانه نمره قبولی نمی گیرد.

  در مقابل هم شاید بتوان گفت درصد زیادی از فیلمهای درخشان سینمای جهان در مورد جنگ هستند.حال این سوال مطرح است،به راستی چرا سینمای ما تا کنون نتوانسته است از این دریای بیکران آنگونه که باید الهام بگیرد؟حال آنکه اسپیلبرگ با الهام از از خانواده ای ایرانی که 4پسر خود را در جنگ از دست داده فیلم زیبا و تاثیر گذار"نجات سرباز رایان"را می سازد.

شاید در جواب این سوال بگویید فضای جامعه طالب چنین موضوعاتی نیست و فیلم های جنگی نه به درد گیشه می خورند و نه مخاطب خاص.فیلم مخاطب خاص که تکلیفش معلوم است.معمولا هر فیلمی که فروش نمی کند و کسی چیزی از آن سر در نمی آورد،کارگردانش می گوید برای مخاطب خاص ساخته ام!

و اما گیشه.نگاهی به آمار فروش فیلم هایی چون "به نام پدر" و "اخراجی ها" خلاف این ادعا را ثابت می کند.بهتر است کمتر به حواشی بپردازم و بروم سر اصل مطلب.

 

 همه می دانند بدون داشتن یک فیلمنامه قوی ساختن فیلم خوب تقریبا محال است.بله این حرف تازه ای نیست.تا کنون بارها از زبان این و آن شنیده ایم که ضعف فیلمنامه از اصلی ترین مشکلات سینمای کشور ماست و این ضعف مختص سینمای جنگ نیست و سایر ژانرها را نیز در بر می گیرد.

باز هم اگر تحقیق مختصری در مورد فیلم های برتر جهان کنید می بینید اغلب آنها  بر گرفته از ادبیات داستانی(اغلب رمان) هستند.

حالا شما نام چند رمان معروف ایرانی را نام ببرید.به نظر شما چند رمان ارزشمند و قابل توجه داریم؟از این تعداد چه تعداد در مورد جنگ هستند؟

بله آنقدر کم که شاید بتوان گفت هیچ.جنگ ما گنج پنهانی است که تنها هنر می تواند آن را پیدا و عرضه کند.اما هنرمندان ما چقدر دنبال این گنج رفته اند؟

خیلی از هنرمندان ما از هنر تنها گرفتن ژست آنرا خوب بلدند و به راستی مردان پیپ و موی دم اسبی و قهوه با شکر و بی شکر را چه کار با هنر مردان خدا؟!

چگونه می توان از کربلای5 نوشت،حال آنکه پس از حدود 20سال که از جنگ می گذرد هنوز هم گذرت به شلمچه نیفتاده باشد.

اگر امروز هم چند رمان و فیلم خوب داریم فکر می کنید از صدقه سر هنرمندان است؟کارگردان"آژانس شیشه ای" و نویسنده"سفر به گرای270درجه" که بود؟آیا حاتمی کیا و دهقان هنرمند بودند؟نه.آنها بچه های جنگ بودند.یک روز رفتند جبهه و جنگیدند.یک روز هم  گفتند جنگ تمام شد بروید خانه هایتان.برگشتند.هر کسی یک چیزی جا گذاشته بود.

یکی پاهایش را،یکی چشمش را،یکی دستش را،یکی اعصاب و روانش را،یکی برادرش را،یکی دوستش را...یکی هم دلش را.اما کسی نبود که از آنها استقبال کند.همه طلبکار بودند.دوره، دوره سازندگی بود و آنها بچه های تخریب.حالا دیگر همه دکتر و مهندس و کارشناس بودند.آنها هم که وسط امتحانها رفته بودند که به والفجر8 برسند.یک روز جنگیدند و حالا باید می جنگیدند که چرا جنگیدند.انگار ناف این بچه ها را با جنگ بریده اند.

هنوز هم که هنوز است هنر ما با جنگ ما قهر است.آنهایی که ادعای سردمداری هنر ما در عرصه های مختلف را دارند برای این جنگ چه کرده اند؟چه نوشته اند؟چه خوانده اند؟چه ساخته اند؟چه نواخته اند؟و اگر آری چقدر و آیا کافی است؟

داستان جنگ آنقدر قهرمان دارد که بدون من و تو هم پیش برود و اصلا مگر قرار است همه در آن نقش داشته باشند،آن هم نقش مثبت.بگذریم.

در بحبوحه جنگ،خبرنگاری در تهران از مردی در مورد جنگ پرسید و مرد گفت:"مگر جنگ است؟!"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 18:11 توسط م.عابر |

یکی-دو روز دیگه عروسی خاله فاطمه بود.با مادرم رفته بودیم خانه پدربزرگ .

دایی سید محمد،حوض را پر از آب کرده بود و یکی-یکی گوسفندها را می انداخت در حوض و می شست.می خواستند پشمشان را بچینند. مثل اینکه گوسفندها از آبتنی کردن خیلی خوششان آمده بود.

من که سن کمی داشتم از این کار داییم شاخ در آورده بودم.ازش پرسیدم: دایی!چرا ببیی ها رو میندازی توی آب؟

دایی که مثل همیشه زبانش را گاز گرفته بود گفت: دایی جان!دارم این ببیی ها رو می شورم، آخه اینام میخوان بیان عروسی دیگه!!

*******

سید محمد بیسیمچی لشکر 27بود. چله تابستان بود.جزیره مجنون.آنها طعمه بودند. ماهی هایی که باید سر کوسه ها را گرم کنند تا بقیه عملیات اصلی را انجام دهند.  هیچکدام از طعمه ها برنگشتند.

آرزوی عروسی دایی سید محمد به دل همه ماند...

 

+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 17:43 توسط م.عابر |

نمی دانم چرا هر وقت یاد رئیس علی دلواری می افتم اشک در چشمانم حلقه می زند.

دیشب یکی از دوستانم تماس گرفته بود.چیزهای جالبی از دستگیری 15 نظامی انگلیسی  شنیده بود که گمان می کنم شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نیست.

اول از همه اینکه سرهنگ آوانگاه که مدال شجاعت گرفت فرمانده مقر بوده ودر صحنه دستگیری حضور مستقیم نداشته است.فرمانده مستقیم نیروها یک جوان محلی و به قول رفیقم مثل غول(از لحاظ هیکل)بوده است که الان هم چند روزی است که آمده تهران و مشغول درو کردن جایزه ها و سکه هاست.(نوش جانش)

نیروهای ایرانی 3قایق 3نفره بوده اند که در حین گشت زنی می بینند دو قایق انگلیسی کنار یک کشتی هندی توقف کرده و مشغول بازرسی از آنند.

فرمانده تصمیم می گیرد که آنها را دستگیر کند(البته نمیدانم به تنهایی گرفته یا کمکش هم کردند!)

به سمت آنها می روند.اسلحه او یک کلاش نو است.آن را مسلح میکند اما اسلحه گیر کرده است.به یکی از بچه ها دستور میدهد آر.پی.جی را گلوله گذاری کند اما ضامن خرج آن هم کنده نمی شود!

چند نفر از انگلیسی ها از جمله فرمانده شان روی عرشه کشتی هندی بوده اند.(زن انگلیسی در قایق خودشان بوده)فرمانده انگلیسی ها فریاد می زند :Fire…Fire…

فرمانده ایرانی هم (با اسلحه خرابش)می گوید تا من شلیک نکرده ام کسی شلیک نکند و فریاد می زند :یا حسین...

فرمانده انگلیسی: NO…NO…

فرمانده ایرانی قایق خود را با شدت به قایق انگلیسی ها می کوبد .زن انگلیسی_خانم فی_(به کسر ف) که کف قایق افتاده بوده با بیسیم خود که در کلاهش تعبیه بوده شروع به صحبت می کند.

فرمانده ایرانی که متوجه موضوع می شود، در قایق انگلیسی و روی فی می پرد و به زور کلاهش را از سرش در می آورد که حتی یک طرف صورت فی هم زخمی می شود.

بالاخره نیروهایی که در کشتی هندی بودند هم پائین آورده شده و تسلیم می شوند.همه شان به شدت ترسیده و بعضی ها گریه می کرده اند.(حتی خانم فی خود را خراب کرده بوده است.)

در همین حین سر و کله دو هلی کوپتر آپاچی آمریکایی هم پیدا می شود.بچه های ما هم با همان آر.پی.جی  خراب آنها را مجبور به بازگشت می کنند به دوستان انگلیسی چشم بند می زنند و آنها را به مقر می برند.

 

 

 

اما چند حاشیه جالب تر از متن:

* ظاهرا نیروهای ما از اینکه پوزه روباه پیر را به خاک مالیده اند آنقدر خوشحال شده بودند که یادشان می رود کاملا آنها را خلع سلاح کنند و در مقر تازه متوجه می شوند هر کدام از آنها یک کلت هم به کمر مبارک دارند.

* خانم فی در مدت اسارت مسئول روحیه دادن به بقیه بوده است.آنها را شب اول در ماهشهر نگه داشته و بعد به تهران می آورند.

* شب اول در مورد اینکه چه کسی کنار خانم فی بخوابد دعوا شده بوده.(نیروهای انگلیسی در هر دسته که معمولا15نفره است یک زن برای تقویت روحیه نیروها،مسائل جنسی،رفع برخی اختلافات و ایجاد حس دوستی و همکاری دارند.)

* دوست پسر اصلی فی همان مستر بین(کوچکترین عضو دسته) بوده که فی با گریه وزاری خواهش می کرده با او کاری نداشته باشید!(راستی چه کاری؟!)

در این مدت دو طلبه خارجی چند جلسه در مورد اسلام و مسائل مختلف برای آنها صحبت می کنند که ظاهرا یاسین به گوش...

 * همان شب فرمانده نیروی دریایی سپاه به ماهشهر می آید و با انگلیسی ها دیدار می کند.(البته با مترجم) ظاهرا از مستر بین پرسیده:شیشه شیرت را با خودت آوردی؟

* از دیشب تا حالا به رئیس علی دلواری فکر می کنم.

نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم.

سلام رئیس علی...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 8:59 توسط م.عابر |

دیشب دندانم به شدت درد می کرد.آنقدر که خواب بی خواب.

از این پهلو به آن پهلو٬خود را به خواب زدن٬اما فایده ندارد.

با خود فکر می کنم از خروس خوان تا بوق سگ که کار می کنم٬فرصت خوبی است برای فکر کردن.

اما به چه؟یادم نمی آید آخرین بار به چه فکر کردم.به اضافه کاری؟وام بانک مسکن؟حق التحریر؟ستون ثابت؟نمی دانم...

راستی خدا چه؟آخرین بار کی به خدا فکر کردم؟تشنه می شوم.یک لیوان آب.باز هم تشنه ام...

اگر نمی توان به کوچه زد به پشت بام که می توان زد.

قدم می زنم و فکر می کنم.به یاد ایامی می افتم که شبها کمتر پیش می آمد بخوابم.

شبهای شعر...شبهای خطاطی...شبهای کتاب...شبهای درد دل...شبهای سنگین...شبهای آفتابی...

به آسمان می نگرم.نه ستاره.نه ماه.هوا ابری است.

یاد سید محمد(دایی شهیدم)می افتم.راستی الان او کجاست؟چه می کند؟

شاید آن بالا زیر بید مجنونی نشسته٬به من نگاه می کند و سرش را تکان می دهد.

تا کی باید دندان درد بگیرم تا یاد آسمان بیفتم؟

اینطوری نگاه نکن دایی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 19:11 توسط م.عابر |

- شبکه دو ٬شبکه تو....جشنواره فیلم های...

- گوشی رو بردار که می خوام...

- مشترک مورد نظر در دسترس...

- جدیدترین آهنگ ها،فیلتر شکن قوی...

- یه سری هم به ما بزن.نظر یادت...

- ۱۵ نظامی انگلیسی نمک خوردند و شاخ غول را...

- بوش:اگر امروز حمله نکنیم فردا ...

- احمدی نژاد:کشکت را بساب...

- کیوان جوون!اون گوشی N93 رو برام...

- آقای محمدی شما باز هم که خواب...

- پسر جان!۲۶سالت شده پس کی می خوای...

- سه نخ...

- آقای تاجیک٬تیتر فردا...

- کتاب "مو لای درز فلسفه" رو...

- اخراجی ها هم چنگی...

- "خالی نبند توی زندگیت"

- توپخونه سه نفر...توپخونه سه نفر...

- ۵۰۰عدد شمش یک کیلوگرمی...

- الو اونجا کانال ماهیه؟

- بله بفرمائین.

- با آقای عطشی کار داشتم.

- ایشون جلسه دارن.شما؟

- اصغر ٬اصغر...کربلا

- اشتباه گرفتین آقا.

بوووووووووووووووووووووووق

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 13:5 توسط م.عابر |

در حال جستجو در مورد کتاب"کمین جولای۸۲"بودم که به طور اتفاقی به وبلاگ نویسنده اش - حمید داوود آبادی- برخوردم.(این هم از خصایص اینترنت است دیگر.عزم عراق می کنی و سر از حجاز در می آوری.البته آدم همیشه هم شانس نمی آورد.ممکن است سر از لس آنجلس در بیاوری.البته برای غفلت میان حجاز و لس آنجلس تفاوتی نیست...بگذریم...)

وبلاگ جالبی است."خاطرات جبهه" (http://davodabadi.persianblog.com/)

آخرین مطلب این وبلاگ را برایتان می گذارم.بخوانید.دلچسب است.

...خسته شده ام.
یک سال دیگر بی خدا!
یک سال دیگر بی مصطفی!
یک سال دیگر افزودن بر بار معصیت.
یک سال دیگر خوردن  آشامیدن حیوانی.
یک سال دیگر در انتظار آن که بیاید و ما را از شر خودمان خلاص کند! سوختن.
یک سال دیگر کوچه و خیابان را گشتن و ناکام ماندن.
یک سال دیگر چشم در چشم محرم و نامحرم دوختن، گشتن و پرسیدن از او که هنوز نمی دانیم چه شکل و شمایلی خواهد داشت!
یک سال دیگر دل خوش کردن به عشق های ساختگی و الکی.
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 12:3 توسط م.عابر |

 

   من كه تو را خوب مى‏شناسم، تو شايد براى آنها كه من باب، ثواب به زيارت اهل قبور مى‏آيند گمنام باشى، همگى از كنارت بگذرند و بى‏توجه، چرا كه نامت را برخاكت ننوشته‏اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ فانوسى بر مزارت نورافشانى نمى‏كند. حتى سنگ قبرت مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده ولى من تو را خوب مى‏شناسم خيلى‏خيلى خوب ، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...

    من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مى‏دويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمى‏رفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مى‏شدى آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. خدا كه با تو حرف مى‏زد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:52 توسط م.عابر |

"جنگ تمام شد و مرد به شهر برگشت. با تنی خسته و زخم‌هایی در آن، که آرام آرام خود را نشان می‌داد. زخم‌هایی که می‌خواشت سال‌های سخت ماندن را کوتاه کند، اما زندگی در کار دیگری بود؛ لحظه لحظه‌اش او را به خود پیوند می‌زد و ماندن بهانه‌ای شده بود برای اینکه این پیوند ردّی بر زمین بگذارد.
اینک شوکران نوشته‌هایی است درباره‌ی مردانی که زخم‌های سال‌های جنگ محملی شد برای نماندنشان..."
 
این آغاز کتابی است به نام اینک شوکران.شاید با خود بگویید٬"ای بابا این هم یه کتابه در مورد شهدا که اینطوری بودن و اونطوری بودن و نماز شبشون ترک نمی شد و دائم ذکر می گفتن و... از این جور چیزا دیگه"
 
اما نه.
این کتاب٬فقط یک کتاب نیست.تا نخوانی نمی فهمی.وقتی این کتاب را بخوانی می فهمی در روزگار ما که روزگار سرعت و اینترنت و بیزینس و دلار و چت روم و ...است هم می شود عاشق شد.
وقتی این کتاب را بخوانی می فهمی لیلی و مجنون حقیقت داشته است.
این کتاب آموزش رسم عاشقی است.همان چیزی که از یاد خیلی هایمان رفته است.
اشک هایت را نذر عشق کن و آغاز کن...
به چند ساعت نمی کشد.کتاب تمام می شود و تو می مانی با ...نمی دانم چه بگویم.یک دنیا دلتنگی٬یک دنیا حرف٬یک دنیا سکوت٬یک دریا اشک...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 0:33 توسط م.عابر |

 

 اسئل الله الذی اکرمنی بمعرفتکم!

 

سلام بر شهیدان!

دوستان عزیز چند روزی میهمان دیار یاران پاکباخته بودم...

دوکوهه ، فکه، شلمچه، اروند، طلائیه، هویزه، دهلاویه، ...، کانال ماهی!

 

هر روز و هر ساعت و هر لحظه در سرزمین شهدا بودن نعمتی است که با هیچ چیز نمی توان آن را عوض نمود.

 

خوشا به حال آنانی که با شهدا زیسته اند!

 

خوشا به حال آنانی که هر لحظه حضور شهدا را در زندگانیشان درک می کنند!

 

... و خوشا به حال آنان که خواب شهدا را می بینند!

 

خدا کند که امسال شهدا نظری به زندگانی ما داشته باشند.

خدا کند که امسال شهر! بوی شهدا به خود بگیرد.

خدا کند که امسال شهدا را فراموش نکنیم!...

* * *

... خدایا توفیق چون شهدا زیستن، و با شهدا زیستن را در سال جدید روزی ما بگردان!

آمین!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 21:58 توسط م.عابر |

شاید از خودتون می پرسین ٬توی این دنیای بی در و پیکر این وبلاگ حرف حسابش چیه؟

چی می خواد بگه؟

نمی دونم تا حالا غروبای پنجشنبه دلت گرفته یانه؟اگه بگیره چیکار می کنی؟

هدفون می زنی به گوشتو می ری توی عالم موسیقی؟یه کتابو باز می کنی؟

تلوزیون نیگا می کنی؟یا شروع می کنی اس.ام.اس زدن به بر و بچه ها؟

شایدم انقدر دلت گرفته که طاقت نمی یاری و می زنی بیرون

تا خودت و غمهات رو توی شلوغی پیاده رو ٬لا به لای آدما گم کنی

یواش می ری...تند می ری...

می ایستی...به مغازه ها نیگا می کنی...

دوباره راه می افتی...به مغازها نیگا نمی کنی...

دست فروشا داد می زنن...

حراجه...حراجه...بدو ٬بدو که تموم شد...

پنج تا هزار...  پنج تا هزار...

ماهیِ شب عید...ماهیِ شب عید...

پنج...ماهی...

نمی دونم چرا یه دفعه یاد کربلای پنج و کانال ماهی می افتی و بغض می کنی...

- سید٬سید٬کاظم...سید٬سید٬کاظم...

- کاظم جان به گوشم...

- خرچنگا٬ماهیا رو محاصره کردن...خرچنگا٬ماهیا رو محاصره کردن...

- موقعیت شما چیه؟

- اینجا کربلاست...اینجا کربلاست...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 11:36 توسط م.عابر |

 این اولین مطلب کاناله

کاناله ماهی

"ک" مثل کانال ماهی

"ک" مثل کربلای پنج

می دونی کربلای پنج با چه رمزی شروع شد؟

یا زهرا.....

ساعت یک و نیم نیمه شب ۱۹ دی سال ۶۵

نیمه شب، کربلای پنج،شلمچه،کانال ماهی،ماهی ها...

کانال ماهی را باید با رمز یا زهرا آغاز کرد

بیست سال گذشته

و کانال هنوز تشنه ماهی هاست

و خرچنگ ها بیست سال بزرگ تر شده اند

چقدر چشمهایم تشنه اند

یا زهرا...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 19:13 توسط م.عابر |