تبليغاتX
کانال ماهی

                                            ** راز فکه**

 

 عراقی ها با دو تا ماشین آمدند.8-7نفری بودند.دو سه تا ارتشی و بقیه هم سرباز.غیر از راننده هایشان بقیه سوار ماشین های ما شدند و راه افتادیم.کثیفی و بدبختی از سر و رویشان می بارید.بیشتر از احساس تنفر احساس ترحمی رقت بار داشتم.

دشت مثل کف دست صاف بود و نگاه بی هیچ مانعی به افق می رسد.ما قرار بود بچه های عملیات والفجر مقدماتی در سال61 را پیدا کنیم.20سال برای پیدا نشدن زمان خوبی است.راستی چه کسی گم شده بود؟ ما یا آنها؟ باید دنبال چه کسی می گشتیم؟...

حدود یک ساعتی در راه بودیم.انگار قرار نبود به هیچ جا برسیم.هیچ نشانه ای نبود.تنها دو بیل مکانیکی زرد رنگ که مثل اژدها وسط بیابان خوابیده بودند.

ماشین ها وسط بیابان رها شدند.بیل های مکانیکی غرش کنان بیدار شدند و کار شروع شد.

کنار هر بیل چند نفر بودند و زمین کنده شده و خاک ها را می پاییدند تا مگر نشانه ای بیابند.عراقی ها هم بعد از آنکه صبحانه ای که ما برایشان برده بودیم با ولع خوردند در سایه ماشین ها لم دادند.انگار از سال قحط آمده بودند.یکی از افسرهایشان قندها را مشت ،مشت به جای شکلات می خورد و کلی هم کیف می کرد.

زمین به شدت آلوده بود و هر لحظه امکان داشت انفجاری اتفاق بیفتد اما به قول یکی از بچه های تفحص: "معصیت رو بنازم که مین رو هم خنثی میکنه".آره حداقل خیال من یکی راحت بود.

کم کم خورشید به مرکز آسمان نزدیک تر می شد و تحمل گرما سخت تر و سخت تر.هر بار تکه ای استخوان لابه لای خاک ها دیده می شد نفسم می گرفت و دچار هیجان می شدم.نمی دانم، شاید چون اولین بارم بود اینطور می شدم اما لحظه ای بعد می دیدی استخوان مرغ بوده ... حسرت و حسرت و انتظار...

وقت اذان بیل ها خاموش شدند و مشغول نماز شدیم.فکر کنم عشقی پیش نماز شد.چند تا از عراقی ها هم آمدند و به نماز جماعت پیوستند.ماشینی که برای آوردن ناهار رفته بود برگشت.هیچ سایه ای نبود و تیغ آفتاب مغز آدم را به جوش می آورد.چند پتو پهن کردیم و همه دور هم ناهار را خوردیم.روزهایی که ناهار آنجا بودیم،عروسی عراقی ها بود.انگار صدام به آنها غذا نمی داد!

کمی پس از ناهار دوباره کار شروع شد.تقریبا برنامه خاصی برای کندن زمین نبود چون اصلا نشانه ای وجود نداشت.باید تسلیم سرنوشت می شدیم.حدود20روزی بود که شهیدی پیدا نشده بود.امروز را هم باید اضافه می کردیم.

بیل ها دوباره از حرکت ایستادند.گرد و خاک، سر و روی همه را پوشانده بود.سوار ماشین ها شدیم.ضبط نوحه آرام و حزینی می خواند،همه ساکت بودند. انگار بغض گلوی همه را گرفته بود.(درست مثل همین حالا که می نویسم...)ماشین هر از گاهی در دست اندازی می افتاد تا بچه ها تکانی بخورند اما این تکان های شدید هم نمی توانست کسی را از عالم خودش خارج کند...

سر یک سه راهی ماشین عراقی ها به ما ملحق شد و تا مرز آمد و آنجا نیروهایشان را  سوار کرد و برگشت.ما هم وارد مقر شدیم.چند نفری به استقبالمان آمدند.خستگی چهره ها جای سوال در مورد پیدا کردن شهدا نمی گذاشت اما "محمد الله نیا" که هنوز مثل من و احمد با رموز فکه آشنا نبود با اشتیاقی توام با نگرانی و عجله پرسید:چی شد؟شاید یک خسته نباشید هم قبلش گفت.یادم نیست.

چند لحظه سکوت کردم و بدون آنکه به چشمهایش نگاه کنم، با سردی گفتم: وحشتناک گرم بود...

بی هیچ حرفی به سمت معراج الشهدا راه افتاد.خسته تر از من راه می رفت.نمی دانم.شاید هم می خواست اشکهایش را پنهان کند...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 12:8 توسط م.عابر

ديگر، نوبتي هم باشد نوبت خاطرات تفحص است.متاسفانه خاطرات اين سفر را ننوشتم و به همين خاطر همه جزئيات در ذهنم نيست.نکته ديگر آنکه بسياري از مسائلي هم که يادم مانده تعريف کردنشان لطفي ندارد که شنيدن کي بود مانند ديدن...در ضمن برنده مسابقه هم هفته آينده مشخص خواهد شد.يا حق...

                                                            *******

نزديک غروب بود. نيمه شهريورماه سال 81. من و 8نفر از دوستانم سوار بر قطاري درب و داغان شديم. قطار جيغ بنفشي کشيد و ايستگاه قم را به طرف اهواز ترک کرد.جالب اين بود که هيچ کدام از ما 9 نفر اهل قم نبوديم.هر کدام از گوشه اي.

انگار زندگي در طول اين مسير آهني کش آمده بود.حس عجيب و خاصي داشتم.چيزي شبيه دلهره.نمي دانستم چه در انتظار ما بود...و انتظار...چه سخت است...

بالاخره صبح زود به اهواز رسيديم و پرسان پرسان خودمان را به مقر شهيد محمودوند رسانديم.

بعد از صبحانه راه افتاديم تا گشتي دور و بر پادگان بزنيم.چيز جالب توجهي پيدا نمي شد.يکسري لوازم اوراق تقريبا گوشه و کنار پراکنده بود.

وارد حسينيه شديم.و حسينيه معراج شهدا نيز بود.تعدادي شهيد گمنام در جايگاهي زيبا که با نور سبز آراسته شده بود آرميده بودند.چه راحت و فارغ از هياهوي روزمره زندگي.

و باز مثل هميشه دوربين ها به شکار لحظات پرداختند.بعضي از بچه ها کفن ها را در آغوش گرفته بودند.مثل کودکي آرام که در آغوش مادر به خواب رفته است.

کم کم حوصله بچه ها داشت سر مي رفت.بالاخره بعد از نماز و غذا گفتند بايد سه گروه شويد.مقصد فکه،طلائيه و شلمچه.

همه دلشان مي خواست به فکه بروند.چند دليل داشت.اول اينکه تفحص در بقيه مناطق خيلي جدي نبود و شلمچه و طلائيه بيشتر ميزبان زائران و کاروان هاي راهيان نور بودند اما در فکه هر روز تفحص بود و ديگر اينکه اصلا فکه جاي ديگري بود.اکثر شهداي تفحص در فکه پرواز کرده بودند.سيد مرتضي آويني،محمودوند و...اين آخري هم که شهيد پازوکي، رفيق محمودوند که يک سال بيشتر دوري اش را تحمل نکرد.

خلاصه کسي کوتاه نمي آمد.استفاده از طرفندهاي مقدس مآبانه هم بي فايده بود.همه گرگ باران ديده بودند.بالاخره قرار شد قرعه کشي کنيم.خلاصه من که از بقيه باران ديده تر بودم به لطايف الحيلي –که بماند-خودم را در صف مسافران فکه جا زدم.احمد عزيزخاني بچه مبارکه،محمد الله نيا بچه شمال و من اعزامي از کوير.

مسافران طلائيه و شلمچه رفتند.تکليف ما روشن نبود.بايد صبر مي کرديم تا ماشيني از مقر بيايد.کم کم داشتيم نا اميد مي شديم.

بالاخره آخر شب ساعت از ده گذشته بود که بخت ما هم باز شد و يک تويوتا آمد.تا چشممان را باز کرديم ديديم از اهواز زده ايم بيرون و در جاده ايم.هوا تاريک شده بود و جاده ناآشنا.محمد،جلو، کنار راننده نشسته بود و من و احمد هم عقب.

راننده مردي ميانسال، عينکي و تقريبا ريز نقش بود.لهجه اي شبيه مشهدي ها داشت.اسممان را پرسيد.چه کاره ايم و از کجا آمده ايم و چه کاري بلديم. (راستي ما چه کاره بوديم؟) يادم نمي آيد خودش را معرفي کرد يا نه.

نيم ساعتي در شوش دانيال توقف داشتيم.اولين بار بود که مزار دانيال نبي را مي ديدم.شبيه امام زاده ها بود. نماز و زيارت و شامي مختصر.راه افتاديم.

يکي-دو ساعت که رفتيم ديگر از شهر و روستا و جاده آسفالت هم خبري نبود.فقط هر از گاهي يک دژباني.سلامي و عليکي و نشان دادن برگه عبور و باز هم جاده.فکر نمي کردم اينقدر راه طولاني باشد.حدود ساعت يک و نيم بود که رسيديم.ماشين کنار يک سوله توقف کرد.تقريبا هيچ چيز معلوم نبود.در را باز کرديم و وارد شديم.گمان کنم چند نفري را هم لگد کرديم.

ته سوله، ساکمان را زير سرمان گذاشتيم و خوابيديم.رسم بر اين بود که همه اذان بيدار مي شدند و معمولا هم بعد از نماز نمي خوابيدند.حدود 20 نفر در مقر بودند.پنج- شش نفر سرباز، شش - هفت نفر پاسدار و تقريبا همين تعداد هم داوطلب.

مقر از چند سوله تقريبا بزرگ - نيم دايره اي شکل و سيماني- و محوطه اي وسيع تشکيل شده بود.درست در خط مرزي.شايد هم جلوتر.پاسگاه نيروي انتظامي هم دو کيلومتر عقب تر بود.يک خاکريز تقريبا دو متري در  ضلع غربي مقر و جاده اي آسفالته که اين طرف را به آن طرف مي دوخت.تنها چيزي که در آن بيابان نشانگر مرز بود ميله اي بود وسط جاده  که به اصطلاح ايران را از عراق جدا مي کرد.بياباني که از هر طرف که نگاه مي کردي تا چشم کار مي کرد وسعت داشت و در انتهاي افق زمين و آسمان به هم رسيده بودند.دريغ از يک پستي و بلندي.مثل کف دست.

نماز را در فضاي باز خوانديم و با فاصله کمي سفره پهن شد.بيشتر به سحري خوردن شبيه بود تا صبحانه!با خودم گفتم احتمالا در اين برهوت چيزي جز نان بيات و پنير مانده گيرمان نمي آيد.اما مثل اينکه اوضاع رديف بود.صبحانه حسابي مفصل بود و تقريبا همه چيز پيدا مي شد.تعجب کرده بودم.بعد از صبحانه هم به رسم زمان جبهه هر کس دعايي مي کرد و بقيه آمين مي گفتند.بعضي ها هم دعاهاي عجيب و غريب مي کردند و همه را به خنده مي انداختند.سفره جمع شد و هر کس به سمتي رفت.ديگر آفتاب طلوع کرده بود.

با بچه ها در يکي از سوله ها نشسته بوديم و گپ مي زديم.مقر متعلق به تيپ21 امام رضا از نيشابور بود.البته کار تفحص با لشکر 14 امام حسين بود.بچه هاي اصفهان.مسئول مقر "حسين عشقي" بود- همان راننده ديشب که ما را از اهواز آورد- و مسئول تفحص هم "حاج محمود توکلي".

سرگرم  همين صحبت ها بوديم که آقاي عشقي در سوله را باز کرد و بدون اينکه داخل شود گفت:

- دو نفرتون حاضر بشين امروز ميرين جلو.

قند در دلمان آب شد.قرار شد روز اول من و احمد برويم.چيز خاصي لازم نبود.لبسهاي خاکي را پوشيديم و بند پوتين ها را هم سفت کرديم و رفتيم در محوطه.هفت – هشت نفري مي شديم.با دو تا ماشين بايد مي رفتيم.يک تويوتا و آن يکي هم آمبولانس.البته از آمبولانس فقط اسم و اسکلتش را داشت و هيچ امکانات خاصي نداشت.

5-4تا بيل و کلنگ و يکي دو تا سرنيزه تمام تجهيزات گروه بود.البته بيل هاي مکانيکي هم بودند که آن سوي مرز انتظار ما را مي کشيدند.سوار ماشين ها شديم و زديم به جاده.مقصد اوليه خيلي دور نبود.تقربا 500متر که رفتيم رسيديم به همان ميله کذايي که مثلا مرز بود.اين طرف ما و آنطرف عراق.ماشين ها متوقف شدند.بايد منتظر مي شديم تا عراقي ها بيايند.کار تفحص در خاک خودمان تقريبا تمام شده بود و با توافق هاي انجام شده بچه ها داخل خاک عراق کار مي کردند.ما اسلحه همراه خودمان نمي برديم.عراقي ها مي آمدند و تا پايان کار همراه ما بودند.هم محافظ بودند و هم ما را زير نظر داشتند.

از ماشين پياده شدم و رفتم پشت ميله.حس ناشناخته اي داشتم.مي خواستم وارد خاک کشوري ديگر بشوم.کشوري که هشت سال با ما جنگيده بود و حالا بايد مي رفتيم و بعد از اين همه سال استخوانهاي رزمندگانمان را پيدا مي کرديم.سخت تر اين بود که عراقي ها هم با ما مي آمدند.همانهايي که هشت سال...

تقريبا يک ربعي معطل بوديم که "مجيد اژدهايي" با ته لهجه اصفهاني اش گفت: عراقيا اومدن. . .                                            

                             

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 9:9 توسط م.عابر

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...

عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .

« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .» 

مگر می شود درباره جبهه و جنگ نوشت و از تفحص ننوشت.شهریور سال ۸۱ خدا توفیق داد و ۱۵ روز رفتم تفحص.

آنهم کجا؟؟؟...فکه...

کلی از این دو هفته خاطره دارم.اول فکر می کردم آنجا باید صبح تا شب و شب تا صبح نماز و دعا خواند و خلاصه همیشه اشک و آه و ناله و زاری.اما اینطور نبود.همه می خندیدند و شاد بودند.شادی و خنده ای که یک ذره اش هم در شهر پیدا نمی شود.آخ که چقدر دلم برای خنده های حاج محمود توکلی تنگ شده است.

شهریور ماه بود و ظهرها گرما بیداد می کرد.۲۶ روز بود که شهید پیدا نشده بود.تفحص ما در خاک عراق بود.صبح با عراقی ها می رفتیم داخل و بعد از ظهر برمی گشتیم.

امان از موقع برگشت.خسته و دلشکسته و دست خالی...سکوتی سنگین...انگار همه بغض کرده بودند.

آخرین عملیات در فکه سال ۶۱ انجام شده بود.۲۰ سال گذشته بود.یک دشت که مثل کف دست صاف بود.

یک دشت هفت-هشت نفر آدم٬چند تا بیل دستی و دو تا بیل مکانیکی-که معمولا یکی خراب بود- و انتظار...انتظار...انتظار...

همه می دانستند که گشتن و کندن و جستجوی ما تنها یک بهانه است.اگر خودشان نمی خواستند پیدا کردنشان محال بود.آخر کجا را بیل می زدیم؟

انتظار...

بیل زمین را می شکافد.خاکها را بلند می کند و بر زمین می ریزد.

 چند استخوان مرغ٬ کفشهای زنانه ٬ بطری های ویسکی و دیگر هیچ...

بیل دوباره سرش را زیر خاک می کند و باز هم انتظار...

عطش همه را هلاک کرده...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 11:39 توسط م.عابر |