از زیر خروارها خبر خودم را بیرون می کشم
ربنا، پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر می ماند
بیست و چند دقیقه بعد، به پنجاه و چند پله سلام می کنم
تو نشسته ای پای سفره ای ولرم
فرصتی برای دعا نیست
چند لقمه و یکی-دو جرعه، تمام توهماتمان را پاک می کند
حالا هر دو در انزوای مشکی مبل فرو رفته ایم
جعبه جادو غار غار می کند
و نان در بستر سفره، خسته تر از ما بخواب رفته است
می پرسی: سحر؟
و من به شب پره هایی فکر می کنم که راه خانه شان را گم کرده اند
- فرقی نمی کند.
می دانم این روزها طنز مانند بستنی در زمستانی سرد یا چای در ظهر بیابان است اما همین ها هم گاهی می چسبد!
می خواهم شعری طنز تقدیمتان کنم که خود حاصل درد است. آری گاهی درد ، طنز می زاید.داستان این شعر به تابستان دو سال قبل برمی گردد. آنوقت که دنبال خرید آپارتمانی بودم و برای اولین بار به شکل جدی وارد یک بنگاه املاک شدم.
... و تنها خدا می داند که بر من چه گذشت. حالی که دیگر هیچوقت تکرار نشد و قابل توصیف نیست. آمیزه ای از پوچی و تهوع و ... بگذریم.
منزل من پس چرا تجريش نيست؟
حاصل من بوق سگ هم بيش نيست
سهمم آيا يك دو روزي كيش نيست؟
حق زيرآبي چرا در فيش نيست؟
در طويله ديگرم يك ميش نيست
پی نوشت: نام شعر با الهام از مستند «خان گزیده ها» اثر شهید آوینی.
اگر از دو بیت مطلب قبلی بگذریم، تصمیم گرفتم اعترافات خودم را به عنوان یک قاتل شاعر از یک شعر خاص شروع کنم. این شعر را احتمالاً در تابستان سال 1385 (یا شاید قبل تر، چون متاسفانه تاریخ نزده ام) گفتم.
به مشهد مشرف شده بودم. معمولاً هر کسی چیزی نذر می کند. مثلاً گندمی برای کفترهای آقا، پولی، تکه ای طلا (اختصاصی خانم ها) و خلاصه از این جور چیزها...
راستش را بخواهید در حرم به این فکر افتادم که چقدر خوب است آدم اینجا همراهش یک دیوان حافظ داشته باشد و اگر حالی دست داد بخواند. این بود که رفتم و یک دیوان جیبی خریدم و وقف آستان مبارکش کردم. (اینا رو خیلی راحت اعتراف می کنم چون کار ما از ریا و این جور حرفا دیگه گذشته! قاتل چه ریاکار چه بی ریا!) صفحه اولش این تک بیت را نوشتم:
اختر هفتم سما، سرور شاه و گدا، ضامن آهو رضـــــــا
من چو ندارم زبان، حافظ شیرین بیان، وقف حریم صفا
همان سفر، یک شب که تا صبح در حرم بودم، رفتم رواق کوچکی که سمت راست قسمت «بالاسر» حرم قرار دارد و نشستم. ضریح کاملاً روبرویم بود و همانجا این چند بیت ناقابل آمد.
ساقی بده پیمانه که امشب به خود آییم
صیاد بزن تیر که آهوی رضاییم
در منزل معشوق و فراقش نه عجیب است
معشوق همین جاست بیا چشم گشاییم
هم دانی و دانم که نی ام لایق دیدار
در عین صفا چون گل و ما خار جفاییم
خود خواندی ام ای دوست روا نیست نیایی
مهجور از آنیم که ما بی سر و پاییم
یارب نظری بر دل سرگشته ام انداز
ما زائز دلتنگ غریب الغرباییم
بر پنجره اش زن گره دل را ز سر صدق
آخر گره ای نیست که مایش نگشاییم
پی نوشت: نمی دانم این روزها دل من سخت تر است یا پنجره فولاد آقا؟!
از کودکی به ادبیات علاقه داشتم اما اولین کسی که این آتش را در من روشن کرد معلم فارسی دوران راهنمایی ام بود؛ آقای رضایی فر. (خبری از ایشان ندارم اما برایش آرزوی موفقیت می کنم) البته بی انصافی است اگر از آقای کشاورز – معلم کلاس چهارم ابتدایی ام- یادی نکنم. او که برای ما بچه ها شاهنامه می خواند و ما با دهانی از تعجب باز به داستان های عجیب و غریب دیو و پریان و پهلوانان گوش می کردیم.
شب های شعر دانشکده یادش بخیر...
یک شب رفتم دنبال استاد مجاهد(متخلص به پروانه که هم شاعری تواناست و هم دستی در عرفان دارد) تا در شب شعرمان شرکت کند. موقع برگشت هم ایشان را تا خانه همراهی کردم. در مسیر یکی از شعرهایم را برایشان خواندم و از علاقه ام به شعر گفتم و ایشان مرا از این راه بی نهایت زنهار داد. بگذریم...
نمی خواهم اینجا سفره دلم را بگشایم که چگونه از وادی لطیف شعر و ادب به ورطه صعب سیاست افتادم و شرح دهم حالم از این فراق چون است که به قول خواجه دردم نهفته به.
تا کنون به ندرت اشعارم را جایی چاپ کرده ام چون آینده درخشان ادبی! برای خودم متصور بودم و احتیاط به خرج می دادم که شعری از من منتشر نشود که در آینده موجب سرافکندگی باشد. (چون خودم بهتر از همه به ضعفهای آنها آگاهم) اما حالا که از این نیستان مرا ببریده اند دیگر از بدنامی چه باک!
پس، از این پس گهگاهی شعری تقدیم شما رهگذران خسته دل می کنم شاید در سایه اش نفسی تازه کنید.
یک نکته؛ ادبیات را به صورت کلاسیک نخوانده ام و اشعارم تجربی است. پس اگر به مشکلات وزنی و عروضی برخوردید خیلی تعجب نکنید. اما اگر نقد کنید بسی مایه خرسندی است.
یک پاورقی؛ بیشتر غزل می گفتم و هر جا که می شد آنها را می نوشتم. یعنی از نظم و ترتیب و پاکنویس و اینجور مزخزفات هیچوقت خبری نبود. کلی از این غزلها، متولد نشده مردند! مثل جنینی که سقط می شود. چون اگر همان وقت که سرودن را شروع می کردم، تا آخرش می رفتم، می رفتم وگرنه همانطور در همان یک یا دو بیت اولیه می ماند. هیچوقت برنگشتم غزلی را کامل کنم مثل این:
اگر چه حرف های تو ساده مثل سیب بود
اما میان نگاهت همیشه حسی غریب بود
یک عمر حرف ناگفته و یک آسمان غزل
آری! سلام، شروع سکوتی عجیب بود
.
.
.
"قاب"
هنوز همانجایی
تکیه داده به دیوار
با آن لبخند ابدی
ونگاهی که همیشه به سوی پنجره است
هر روز در صورتت "ها" می کنم
و به موهایت دست می کشم
اما این گرد و غبار رفتنی نیست
پس کی می خواهی دستت را از روی سینه برداری؟
زخمت هم که هنوز مثل دل من خوب نشده
.
ببخشید
باید بروم قبض چشمهایم را پرداخت کنم.
"همین"
یک مشت نامه و عکس
چند کنگره
چندین کتاب
و وبلاگ،این دلتنگی های مجازی
و یک اتوبان
که هیچگاه به تو نرسید
همین!
"م.عابر"
خستهام
خويش را شكستهام
هاى هاى گريه را
اقامه بستهام
عافيت
التيام زخمهاى شهر نيست
التيام اين دل شكسته هم
خستهام
خويش را شكستهام
غيرتم نهيب مىزند:
چرا نشستهاى؟
آه، راستى چرا نشستهام؟!...
كاش آخرين ستاره مىشدم
در شبى كه كاروان سرود خواند
دوست داشتم شبى
در حضور روشن ستارهها
ناپديد مىشدم
دوست داشتم شهيد مىشدم ...
" عليرضا قزوه "
چهار شنبه
خیابان ولیعصر
نزدیک غروب
پای چشمی٬ روی مین می رود
و روحی منفجر می شود
این شهر چقدر بی خاکریز است.
"م.عابر"
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بي ياران وايم چو دوزخ بودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
تير زهر آگين بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون مي چكدا
تيغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
واي از آن خاري كز يار بر دل خلدا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
پاي رفتن نيست ديگر به كجا رودا
كو سراي دوست كه او سر نهدا
عشق و هجراني وايش چه ها مي كشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون مي خوردا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
چشمه بي آهو زين پس چه تشنه بودا
دشت بي آهو وايم چه طوفان شودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه ميکرد
با گريه روز و شب کرد
لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس ميکشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش ميديد
قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود
سرفه کن و پس بده
تموم غصههاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصههاتو
توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود
يه روز ميرفت آي سي يو
يه روز ميرفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش
ميگفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول
بسته ديگه پرستار
من که يه روز ميميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل ميگيرم
به من ميگفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بيخبر
از تو اتاق پر کشيد
رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت
غروب جمعه بود که
رفتم بهشتزهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا
اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخههاش شکسته
پاهام جلوتر از من
ميرفت به سمت يک قبر
انگار که پر ميزد
اصلاً نداشت کمي صبر
نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي
بهزاد پودات

سالي گذشت باز نيامد و عيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد
امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد
ده سال تير و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فكه رفت ولي نااميد شد
ده سال گريههاي مرا ديد و بغض كرد
حرفي نزد نگفت چرا ناپديد شد
ده سال رنگ پنجرههاي اتاق من
همرنگ چشمهاي سياه سعيد شد
□
بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد
"مريم سقلاطوني"