تبليغاتX
کانال ماهی

 

 مادر جان!

دلم می خواست این روزها از شما بنویسم اما...

خودتان که بهتر می دانید...

            

ته خاكريز. هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي‌توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
                                             * * *
        خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».

(مهدی قزلی)

 

+ نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 12:54 توسط م.عابر

 

 

بغض كرده بود. از بس گفته بودند:

«بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله

 مي‌كند و عمليات را لو مي‌دهد».

شايد هم حق داشتند. نه اروند

با كسي شوخي داشت، نه

عراقي‌ها. اگر عمليات لو مي‌رفت،

 غواص‏‌ها - كه فقط يك چاقو داشتند -

قتل عام مي‌شدند. فرمانده كه بغضش

 را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.

            * * *

بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند،

 در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت

پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا

كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم

 پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.

 

 

  "مهدی قزلی"

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 10:10 توسط م.عابر |

حسین سر جواد رو تو بغل گرفته بود و با گوشه چفیه خون رو از صورتش پاک می کرد.قطره های اشک رو صورت خاک گرفته حسین یه معبر باز کرده بود.

لبای خشکیده جواد تکون می خورد.کلمات با نفس نفس زدناش قاطی شده بودن.یه زمزمه نامفهوم.حسین سرشو آورد پائینتر و گوششو به لبای جواد چسبوند.

- آ..آ..آب..آ..

 حسین نگاهی به قمقمه سوراخ ،سوراخ انداخت.سر جواد رو آروم روی زمین گذاشت و بلند شد.شهیدا ته کانال بودن.شاید قمقمه اونا آب داشته باشه.شروع کرد دویدن.

یه صدای زمخت از پشت سر اومد.برگشت و نگاه کرد.تانک عراقی کم کم داشت وارد کانال می شد.یه دفعه یاد جواد افتاد.کنار یکی از جنازه ها یه آر.پی.جی بود.برش داشت .تانک می غرید و جلو می اومد .چیزی نمونده بود به جواد برسه.صدای رگبار مسلسل تانک کانالو پر کرد.گرد و خاک همه جا رو گرفت. حسین چشماشو بست و انگشتشو فشار داد.صدای مهیبی اومد.وقتی گرد و خاک خوابید تانک داشت می سوخت.حسین و جواد مثل مثل ماهیایی که از تنگ بیرون میفتن رو زمین افتاده بودن و به هم خیره شده بودن.

.

.

.

- کات...عالی بود.همگی خسته نباشین.

آرش و مسعود از رو زمین بلند شدن .

مش جعفر لیوان آب پرتغال رو دست آرش  داد. یه نفس لیوانو سر کشید و در حالی که چند تا از دکمه های پیرهنشو باز می کرد زیر لب گفت:این لباسای لعنتی چقدر گرمه.

کارگردان بهش گفت فردا ساعت هفت ماشین میاد دنبالت.مثل امروز دیر نکنیا!

آرش که داشت بندای پوتین رو باز می کرد گفت: آقای سعادتی منم گفتم تا چکم رو ندین نمیام!

مش جعفر لباسای خاکی رو ریخت توی گونی.آفتاب داشت غروب می کرد.

 

"م.عابر"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 11:31 توسط م.عابر |

 

 وقتى اسراى عراقى عمليات كربلاى 5 را براى زيارت به مشهد مى‏برديم، در نيشابور - در يك سالن ورزشى - توقفى داشتيم. من مشغول آب دادن به اسرا بودم، كه مشاهده كردم عده‏اى از بچه‏هاى كوچك شش هفت ساله، با لباس سپاه بر تن، مشغول آب دادن به اسرا هستند. از اينكه برايم نيروى كمكى آمده بود خوشحال شدم.

 

به طرف برادران سپاه رفتم و پرسيدم:«آيا اين بچه‏ها، بچه‏هاى فرماندهان سپاه اين شهر هستند؟»

 

گفتند: «خير، اينها فرزندان شهداى كربلاى 5 اين شهر هستند!»

 

وقتى موضوع را با بلندگو به اسرا اطلاع داديم، همه بى‏اختيار گريه‏شان گرفته بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:8 توسط م.عابر |

به ديوار مياني حياط تكيه داد و با اندوهي كه در اين يكي – دو روز تمام وجودش را در خود مي‌فشرد، پرسيد:
جعفر، گفتي، حبيب چطوري شهيد شد؟
در حالي كه به حميد اشاره مي‌كردم تا پرده را بيشتر بكشد، زيرچشمي نگاهي به او انداختم و گفتم: « اين سومين باري‌ست كه اين را مي‌پرسي، خُب شهيد شد ديگه.
» حاج بابا انگار كه از اين طرز جواب دادن من ناراحت شده باشد، بدون آن كه چيزي بگويد، برگشت و راه افتاد به سمت ساختمان. سريع از در آويزان شدم و پريدم روي زمين و بعد دويدم زير بغل او را گرفتم: « خب چرا حالا ناراحت مي‌شي، راست گفتم ديگه ! »
نه جعفر ناراحت نشدم، فقط دلم خيلي براي حبيب تنگ شده !
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:58 توسط م.عابر |