تبليغاتX
کانال ماهی
 

در نمازم تتوی ابروی تو در یاد آمد

چشم چشم، دو ابرو

لنز و ریمل و مداد و سایه و تتو

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

شاید آنفولانزای خوکی! 


* به علت قصد ادامه تحصیل تا اطلاع ثانوی خدانگهدار!

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 0:53 توسط م.عابر

 

کوتاهی مطالب یکی از ویژگی های مهم در بلاگنویسی است. اما خب آدم که همیشه همه قواعد را رعایت نمی کند. نمونه اش همین مطلب! البته این را هم بگویم که از اول برای وبلاگ ننوشتم و حالا هم حال و حوصله اش را ندارم خلاصه اش را اینجا بگذارم. این روزها خوبی مطالب بلند در همه جا این است که می توانی هر مزخرفی بنویسی! چون کسی نمی خواند که بخواهد ایرادی بگیرد! راستی یک نکته دیگر اگر کسی خیلی بیکار بود و حال داشت و کل مطلب را (که در بخش ادامه مطلب آمده) خواند، یادش باشد این یادداشت درباره فیلم هموطنانی که از تلویزیون پخش شده، نوشته شده است. مطمئناً برخی صحنه ها و شاید گره های داستان حذف شده باشند که قرائن هم همین را نشان می دهد. (مثلاً وقتی عکسهای فیلم را جستجو می کردم به عکسی برخوردم که سعید را در حال دادن دل به دختر خانمی احتمالاً فرانسوی و اخذ قلوه از مشارالیها! نشان می داد، و حاکی از وجود شخصیت معشوقه در فیلم بود، در حالی که در نسخه وطنی اثری از معشوقه سعید نیست! / البته در مورد داستان تغییرات ناگزیر فیلمها می توان مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت؛ اینکه چطور در مواردی کلاً سیر داستان را عوض می کنند و اصلاً فیلمی دیگر پخش می شود یا اینکه با چه مهارتی یک خانم عریان را به خانمی بد حجاب تبدیل می کنند! )

... تمام هجو سیاسی- اجتماعیِ فیلم هموطنان که در بستر ژانر جنگی نمایان است را می توان در ترانه ای که قهرمانان فیلم می خوانند خلاصه کرد؛ «ما از مستعمرات آمده ایم تا از سرزمین مادری حفاظت کنیم، ما از آفریقا آمده ایم تا جانمان را فدا کنیم، ما مردان آفریقا هستیم.»

* اگر برای خواندن یادداشت به ادمه مطلب رفتید و چشمتان به طول مطلب افتاد٬ لطفا ناله و نفرین نکنید! نخوانید! مجبور که نیستید!

** ترانه ای هم که نوشتم را درفیلم نشنیدم! یا جرح و تعدیل شده و یا وقتی من رفته ام پیاله تخمه را پر کنم پخش شده!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 18:24 توسط م.عابر

 

 چند ماه قبل خدا توفيق داد و مدتي يك جاي دنج و خوب اتراق كرديم. مسئوليتمان خطير بود اما بيكار بوديم! بگذريم... روزها اغلب به خواب مي گذشت و شبها به بيداري و خواندن و نوشتن. عده اي از بچه هاي جنگ هم بودند. يك شب چند نفر از آباداني ها را دور هم جمع كردم و تا ساعتها با آنها درباره جنگ و مخصوصاً آبادان حرف زدم. هر كدامشان يك سينه سخن داشتند و چقدر شنيدني! كلي هم درباره درياقلي سوراني حرف زديم و زواياي نامكشوف ديگري از اين مرد برايم روشن شد. ماجراهايي كه در هيچ كتاب و مجله و برنامه تلويزيوني جايي ندارد و فقط در جمع خودماني بر و بچه هاي آبادان، آن هم ساعت 2 نيمه شب زير آسمان پرستاره مي توان شنيد.

يكي از اين آباداني هاي خون گرم غلامرضا نوروزي بود. مردي كه ديگر موهايش سپيد شده است. روزگار رخت زندگي رزمنده آباداني را به تهران افكنده و او همچون ماهي قرمزي است در بياباني بي پايان! غربت و تنهايي ميان كلماتش موج مي زند و من كه مانند او طعم اين تلخي را مي دانم، چه خوب پاي حرفهايش نشستم و تو چه مي داني چه لذتي دارد نيمه شب پاي حرفهاي رزمنده اي گمنام از خاك داغ جنوب بنشيني... اين هم خاطره ای كوتاه از آن بزم شبانه!

***

ارامنه در آبادان كليسا داشتند. يك مدرسه هم به نام ادب در همين محوطه كليسا بود كه بچه هايشان آنجا درس مي خواندند. مسجد موسي ابن جعفر معروف به مسجد بهبهاني ها هم چسبيده به كليسا بود؛ ديوار به ديوار.

جنگ كه شد با اجازه اسقف ها، كليسا شد مقر آموزش رزمنده ها. چون دو طبقه و محكم بود و فضاي بزرگ و خوبي داشت. بسيجي ها گاهي مي رفتند سراغ پيانوي كليسا و صدايش را در مي آوردند. گفته بودند فقط به مجسمه ها دست نزنيد كه بچه ها هم رعايت مي كردند.

منصور دانش آموز راهنمايي بود؛ با قدي كوتاه و موهايي بور. هر وقت مي خواست حرف بزند مي گفت؛ آقا اجازه! بين بچه ها معروف شد به "آقا اجازه".

گذاشتيمش نگهبان كليسا. خيلي ناراحت بود و مي خواست برود خط. ام- يك داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زير توپ گرفته بودند. براي كاري از كليسا رفتم بيرون. خيلي دور نشده بودم كه ديدم اطراف مقر را زدند.با موتور بودم. سريع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روي زمين افتاده بود. تركش سرش را شكافته بود و خونش روي زمين روان بود. كتاب و صندلي اي هم كه روي آن نشسته بود خوني بود. كتاب "تن تن" را داشت مي خواند.كم كم پدر پيرش هم رسيد. بيست نفري شديم. رفتيم براي تدفينش. همينجور شهر را مي زدند. با مكافات و در غربت دفنش كرديم.

* چند بار حس کردم آقای نوروزی دلش می خواهد اشک بریزد. نمی دانم...شاید هم از من خجالت می کشید و بغضش را فرومیخورد!

** این همه ترانه برای دختران آبادانی خوانده اند. یعنی رزمنده های آبادان لیاقت یک ترانه هم ندارند؟! تف به این روزگار...

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 19:36 توسط م.عابر

 

در هفته دفاع مقدس هستیم و از ادب و انصاف و هر معیار دیگری به دور است که اینجا از آن مردان و روزگاران ننویسم! بخصوص که اینجا کانال ماهی است و اگر چه یاران قدیمی همه رفته اند اما همین دو سه نفری که گاهی لطف می کنند و سری به ما می زنند، خوب است بدانند که اینجا کلنگش با رمز «یا زهرا» خورده و حالا نگاه نکنند که من مدتی است هر مزخرفی را وارد کانال ماهی کرده ام.

قبل از شروع اصل موضوع یک خاطره کانالی! آن اوایل ما یک خاطره مستند از حاج همت نوشتیم که ایشان در آن صحنه پشت سر هم سیگار می کشیده! در یک موقعیت جنگی! بعد تعدادی از دوستان شفاهاً و کامنتاً به ما یورش آوردند که این خزعبلات دیگر چیست؟ اگر واقعیت هم دارد نباید نوشت! (حالا دوستان نروند سر کوچه یک پاکت وینستون بخرند و از همت فقط سیگارش را یاد بگیرند!)

با این مقدمه می رسم به این سئوال؛ چرا نسل جدید جنگ را نمی شناسد؟ (حتی آنهایی که ادعایش را هم دارند نمی شناسند!) اینجا قصد پاسخ به این سئوال را ندارم که بحثی فراخ است و فراتر از یک پست، اما باز هم یکی دو ماجرای مستند و دست اول!

  1. یک نویسنده محترمی برای یک نهاد معظمی که ادعا هم زیاد دارد، کتابی درباره شهید همت می نویسد. نویسنده و نهاد دعوایشان می شود. می دانید چرا؟ چون می گفتند ذکر فامیلی همسر حاج همت کافی است و نامش را باید حذف کنی! مشکل اینجا بود که اسم همسر شهید همت به جای کلثوم، ژیلاست!!!
  2. مثل مورد قبلی، نویسنده ای درباره شهیدی کتابی مستند می نویسد. می نویسد که در جوانی چه کارها که نکرده، کجاها که نرفته و حتی اسم دوست دخترش را هم می نویسد! کتاب را می دهد به سفارش دهنده. برادر شهید می گوید من همچین آدمی نمی شناسم! نویسنده هم می گوید من هم همچین شهیدی که شما می گویید و انگار با یک تسبیح شاه مقصود از مادرش زاده شده نمی شناسم! دعوا بالا می گیرد. کتاب را می گیرند و می سوزانند و نویسنده را هم تهدید می کنند اگر خطی از این چیزها که سوزاندیم در جایی دیده شود، تکه بزرگت گوشت خواهد بود. نویسنده محترم هم چون خانم بوده و اصولاً خانمها برای گوشواره هم که شده به گوششان خیلی اهمیت می دهند، این سخن را آویزه گوشش کرده و شالش را روی کولش می اندازد و می رود دنبال کارش!

آن خانم که روزی قلم زیبایش را وقف خاکریز و مردان خاکی اش کرده بود، حالا نویسنده یک نشریه تین ایجری است و نمی دانم از شنیدن نام دفاع مقدس چه حالی بهش دست می دهد. (از درج اسم این شهید عزیز معذورم بدارید که اگر بگویم دود از سرتان برمی خیزد و یا کافر می شوید و یا مرا تکفیر می کنید. بگذریم!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 15:25 توسط م.عابر