تبليغاتX
کانال ماهی

  

۱

فردا با 28 شمع مرا محاصره کن

چاشنی انفجاری یادت نرود

و برف شادی

عکاس لازم نیست

همان عکس لب دریا خوب است

کلاس دارد و عجیب همرنگ جماعت است

آخرین آلبوم system of a dawn را بگذارید

دست بزنید و برقصید

بندری هم برای تنوع بد نیست

پس کل بکشید

لطفاً لطیفه های احمقانه فراموش نشود

و آنچنان قهقهه بزنید که صدایتان به گوش قناری های کوچه امام زاده عبدالله برسد

کیک را خودت ببر

عادلانه

وقتی همه رفتند به سراغ شناسنامه سوراخ سوراخ شده ام برو

اگر به جای 31 شهریور نوشته بود سوم مهر تعجب نکن

شناسنامه ها گاهی دروغ می گویند

بخصوص المثنی هایش

این را باید از رنگ چشمهایم می فهمیدی

2

28 سال است که روبروی «ت.ت» می نویسم 31 شهریور

و در دلم می خندم

به حماقت جماعتی که بوی تابستان و پاییز را از هم تشخیص نمی دهند

3

می گویند من و تو 31 شهریور آمده ایم

گریه نکن جنگ

ما که می دانیم دروغ است

4

- بالاخره 31 شهریور یا سوم مهر؟

- چه فرقی می کند؟

رنگ چشمهایم می گویند که اهل کدام قبیله ام

5

کسی چه می داند؟

شاید همین فردا باشد

فردایی که با کیک و شمع به سوی خانه می آیم

آقای عزرائیل در هیئت مسافر کش

پشت فرمان پیکان یخچالی مدل 60 در کمین عابری که دیرش شده است

- چی بهش زد؟

- یه پیکان قراضه. پیچید توی فرعی و دررفت.

- شمارشو برداشتی؟

- ناخوانا بود. حتماً ماشین دزدی بوده...

- بگرد ببین شماره ای چیزی توی جیباش هست یا نه.

کاش شماره تو را پیدا کنند

دوست دارم اولین کسی باشی که در جشن تولدم شرکت می کنی

راستی! رز قرمز یادت نرود...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 18:27 توسط م.عابر

 

امشب دیگر شهر در نور چراغها سوسو نخواهد زد

پنجره ها رو به سوی آسمان باز نخواهند شد

و سحرگاهان کسی به مهمانی گنجشکها نخواهد رفت

فرشتگان در حال ترک زمین اند

پشت سرشان کاسه ای اشک می ریزم

شاید زودتر برگردند...

 *وداعَ مَن عزّ فراقه علینا (از دعای وداع امام سجاد با ماه خدا)

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 0:30 توسط م.عابر

 

غزلـی می گویم زیر بـاران امشب

روح من جامانده در خیابان امشب

یک نفر بیدار است مثل من می دانم

و دلش غم دارد چه فراوان امشب

واژه باران شست دفتر شعرم را

و عجب نرم شده دل سیمان امشب

زخم نو یا کهنه چه تفاوت دارد

تا فراموش کنیم قیمت نان امشب

آیه چشمانت بردلم وحی شده

تا سحر باید کرد ختم قرآن امشب

سینه پر راز ولی محرم رازی نیست

به سلامی بگشا درِ زندان امشب

هر شبِ من بی تو غزلی بارانی است

می کشم بر جاده خط پایان امشب

 

  تقدیم به همسر عزیزم  که دیشب هوای چشمهایش مانند آسمان شهر ابری و خیس بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 9:23 توسط م.عابر

 

آدمهای مزخرف دو دسته اند!

آنهایی که نامشان را در گوگل سرچ می کنند

و آنهایی که از دیدن نامشان در گوگل٬ کیفور می شوند

چنان که به چارپایی تی تاب بدهند!

 

پ.ن: از نظر علمی هر دو دسته به اصطلاح اسنوب هستند.(می توان صفحه ها مطلب جذاب درباره اسنوبیسم نوشت اما وبلاگ که جای حرافی نیست. اگر در کانال ماهی کس است ز گفتار ...) البته مزخرفها به همین دو گونه ختم نمی شوند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:31 توسط م.عابر

 

امروز - یعنی چند ساعت پیش- با جعفریان مصاحبه کردم. شاعر «عاشقانه های یک کلمن!». همان شعري كه آقا گفت خوشنويسي كنيد و در بنياد جانبازان بياويزيد! همشهري از آب درآمديم!

تنش رنجور بود و روحش خسته. خيلي خسته! با يك دنيا حرف. مي گفت جانبازي ام را پنهان ميكنم. اينطور برخورد دكترها و بقيه بهتر و محترمانه تر است! اين شعر پشت يك وانت بهش وحي شده بود! وقتي چند ماه پيش در مطب از هوش مي رود و همسرش يك وانت كرايه مي كند تا او را به خانه اش در جنوب شهر ببرد...

                           اين هم يك عكس داغِ داغ! و البته هنری در طبقه سوم حوزه هنري!!!

                                                

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 18:34 توسط م.عابر

 

 یک چیزهایی هستند که خیلی عجیب و غریبند. آنقدر عجیب که آدم در بودنشان هم شک می کند. از این چیزها زیاد است. نمونه اش رنگ، بو، زمان. (به نظر خیلی ساده می آیند، نه؟!) مثلاً ساعت صفر! تصورش را بکیند ساعت 12 نیمه شب وقتی عقربه ثانیه شمار می رود روی 12 چه حالتی پیش می آید؟ آن چیست؟ کجاست؟ چقدر است؟

آن چیزی را می گویم که بین سه شنبه و چهارشنبه است. همان که نه سه شنبه است و نه چهار شنبه! زمان هم نیست. فاصله هم نیست! اصلاً نمی دانیم از چه جنسی است. فقط می توان به آن فکر کرد. با تمرکزی وحشتناک. آن چیز ریز که با خنده ای موذیانه مدرک دانشگاهی و تمام خوانده ها و شنیده هایت را زیر سئوال می برد. آنقدر غیرقابل لمس است که حتی در گوگل هم نمی شود پیدایش کرد! (ریدر که جای خود دارد.) بی مروت یک طوری است که حتی آدم رویش نمی شود درباره اش از کسی سئوال کند. آخر بروی چه بگویی؟ بگی اون چیزِ عجیب و غریب که اصلاً معلوم نیست، هست یا نیست ، چیست؟! مثل این می ماند که با رفیقت پای کوه ایستاده باشی و بخواهی با انگشت اشاره، مورچه ای را نزدیکیهای قله به او نشان بدهی. تازه به این هم قانع نشوی و بپرسی؛ به نظرت اون مورچه که زانوی پای پنجمش زخمی شده، به چی فکر می کنه؟!!!

 

پ.ن: آدم فکر می کنه فلسفه ابزار خوبی برای این جور سئوالهاست اما وقتی سرگذشت فلاسفه قدیم و جدید رو می خونه...

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 12:4 توسط م.عابر

 

 امشب خيلي ها دلشان را به درياي جوشن كبير مي زنند. فكرش را بكن؛ هزار بار كسي را صدا بزني! اوايلش هم مي خواني و هم به معنا دقت مي كني و هم حال! بعد كم كم حال مي رود. به نيمه نرسيده معنا هم رفته است. كمي كه گذشت فقط مي خواني و به آنچه دوست داري فكر مي كني. داستان كه به اينجا مي رسد، يك نفر- از خوانندگان!- (مگر اينجا خواننده هم دارد؟!) با خودش فكر مي كند كه زكي! من جزء هيچكدام از اين عابدان نيستم و تا آخر توجه دارم. آری! داري، اما به چي؟ به كي؟

يكي به حساب بانكي اش مي انديشد و هزار بار شماره حسابش را صدا مي زند!

يكي به دختر همسايه شان فكر مي كند و هزار بار مي گويد يا ميترا! (بجاي ميترا مي توانيد اسم دختر همسايه خودتان را جايگزين كنيد. البته همكار و دختر فاميل و دوست وبلاگي و چتي و از اين قلم هم قبول است. اینجا دیگر برای تعیین مصداق علف باید به ذائقه بزی رجوع کرد! و فیها اختلاف)

بند قبلي را مي توان با عوض كردن جاي بازيگران مذكر و مونث تكرار كرد! در اين حالت ذكر هم بشكل طبيعي عوض مي شود. مثلاً يا كامبيز!

يكي به ماشيني كه ثبت نام كرده و يا راكب الزانتيا!

يكي دغدغه كنكور (كارشناسي، كارشناسي ارشد، دكترا و...) دارد و ذكرش؛ يا صاحب المدارك العليا!

يكي غم مقام دارد و وردش يا محمود و يا اسفنديار!

.

.

.

يا من اسمه دواء و ذكره شفاء...

 

پ.ن: ۱. اسم اعظم و ما ادراك ما اسم اعظم. / ۲. صدا کن مرا ، صداي تو خوب است. 

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 19:52 توسط م.عابر |

 

الهی! پناه می برم به تو از آنکه زبان به صواب بگشایم و راهِ ناصواب پیمایم. مذمت جاه و جلال گویم و آنان جویم. به سخن، قدرت و شهرت را ملامت نمایم و به عمل صاحبان ایشان را خدمت. از مفاسد این گویم و از منافع آن و نه از این ملول گردم و نه به آن مشغول.

الهی! چنانم مخواه که همچنان سخن به حق رانم و همچنین در ظلمت باطل مانم. خویشان را از معاصی نهی کنم و خویشن در انجامشان سعی. ایشان را به صد نای به تو خوانم و خود به هزار پای از تو گریزم و با غیر درآمیزم.

 

پ.ن: یا سیدی یا من الیه معولی یا من الیه شکوت احوالی...

در پاش فتـاده ام به زاری      آیا بود آنکه دســت گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی     تا یار مرا به شست گیرد

 

پ.پ.ن: یک استادی داشتیم اهل حال و با فضیلت! تحقیقی شبانه برایش انجام دادم. کار تطبیقی بین فرازهای دعای کمیل و اشعار حافظ! استاد خیلی حال کرد و دو کتاب (منطق الطیر و فیه ما فیه) هدیه داد. حالا که پس از سالها به فیش های کار نگاه می کنم، می بینم همچین شاهکار هم نکرده ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:32 توسط م.عابر |

 

می گویند فرشته ها شبهای قدر به زمین می آیند.

به نظر تو، آنها به آپارتمانهای شصت و سه و نیم متری هم سر می زنند؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 12:3 توسط م.عابر |

 

نظر یکی از دوستان در مورد شباهت رمان «من گنجشک نیستم» با «ورق پاره های زندان» بهانه ای شد تا سراغ ورق پاره ها بروم و به دنبالش هم این مطلب. اما ورق پاره های زندان و نویسنده اش بزرگ علوی!

مرتضی بزرگ علوی یکی از نویسندگان معروف معاصر است. البته او همانقدر که اهل نویسندگی است اهل سیاست هم بوده و یکی از توده ای های معروف است. بزرگ علوی و به همراه 52 نفر دیگر از اعضای حزب توده در سالهای پایانی حکومت رضاخان دستگیر و زندانی شدند. وی کتابهای زیادی نوشته و کتابهایش آنقدر خواندنی و فراگیر هستند که چهارتایش (چشمهایش، میرزا، نامه ها و ورق پاره های زندان) در کتابخانه کوچک من هم پیدا شود! معروفترین آثار بزرگ علوی 53 نفر و رمان چشمهایش است. در این فرصت نگاهی می اندازیم به ورق پاره های زندان. نسخه ای که من دارم با اسم کتاب کاملاً متناسب است! سالم است اما زرد و آب خورده! درست مثل طرح روی جلدش که یک تکه کاغذ کهنه و زرد و مچاله است. نکته جالب دیگر آنکه چاپ اول کتاب 1320 (مقارن با فرار رضا شاه) و نسخه ای که دست من است در سال 1357(سال فرار پسرش) چاپ شده است. قیمت پشت جلد این کتاب 120 صفحه ای 9 تومان است!

علوی در مقدمه کوتاه کتاب می نویسد این اثر حاصل یادداشت های مخفیانه او در زندان مخوفی است که اگر لو می رفت می توانست به قیمت جانش تمام شود. در واقع کتاب نوعی مستند مکتوب است. همانطور که برای برخی ها چنین شد. کتاب پنج بخش دارد و نویسنده در هر کدام به سرگذشت و سرنوشت یکی از زندانیان می پردازد. البته در بخش چهارم (عفو عمومی) قصه فرق دارد. علوی می گوید این بخش حاصل یادداشتهای مخفیانه یک زندانی برای همسرش است که بعداً به دست او رسیده است. البته من بدون هیچ مدرک خاصی احساس می کنم اینها نامه های خود اوست! بخش ها همه خواندنی و بسیار جذاب هستند و به شکلی صعودی این جذابیت زیادتر می شود. تم اصلی همه بخشها به نوعی عشق است. عشقهایی که در زندان با توهم و دیوانگی و حسرت می آمیزند و بالغ می شوند. قسمت عفو عمومی مانند شکنجه ای مکتوب است. اعصاب آدم را به شدت بهم می ریزد. نوعی کلافگی که از آن لذت خواهید برد. چیزی شبیه همان کاری که فیلم «هتک حرمت» (Irreversible) با مخ آدم می کند! آنهایی که فیلم را دیده اند می فهمند من چه می گویم. (آنهایی که اعصاب ضعیفی دارند بهتر است بیخود وسوسه نشوند!) اما شاهکار کتاب در بخش پایانی یعنی رقص مرگ است. بگذریم از اینکه می شود مفصل هر بخش را نقد و تحلیل کرد اما این فصل 35  صفحه ای چیز دیگری است. داستان از آنجا شروع می شود که به جوانی به نام مرتضی حکم اعدامش را ابلاغ می کنند.(چه شروع خوبی!) اینجاست که بزرگ علوی وارد می شود و با تبحری خاص – که هر کسی ندارد- گوش و محرم راز می شود و سرگذشت جوان را می شنود. اینکه چطور جوانی که دچار روزمرگی کشنده ای بوده دچار عشق دختری به نام مارگریتا شده و ماجراهایی که به قتل رجبعلی رجبوف (واسطه آشنایی جوان و معشوقش) می انجامد و از همه تکان دهنده تر پایان این سرگذشت خواندنی است. (داستان را نمی گویم تا دوستانی که می خواهند بروند بخوانند حالش را ببرند!) البته همانطور که علوی به درستی نوشته همه از این فصل به یک میزان دریافت نخواهند داشت، به قول معروف؛ میان عاشق و معشوق رمزی است/ چه داند آنکه اشتر می چراند؟! اما جدای از جذابیت های ظاهری، این فصل می تواند برای آدمهای نکته سنج مفید باشد و به سئوالاتی اساسی پاسخ دهد. از جمله اینکه؛ آدم چرا و چطور عاشق می شود؟ اثرات روانی و ظاهری عشق چیست؟ آیا آدمهایی که تمام لوازم خوشبختی را دارند واقعاً خوشبختند؟ و از همه مهمتر این دو سئوال؛ چه وقت و چطور و اصلاً چه کسانی باید سراغ درددلهای آدمها بروند و در پایان، عاشق بودن سخت تر است یا معشوق بودن؟

 پ.ن: دوست عزیز رهگذر! نمی دانم چرا و چطور با کتاب مستور یاد ورق پاره های زندان افتادید اما زین حسن تا آن حسن صد گز رسن!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:9 توسط م.عابر |

 

«آتش بس!» ... خبر مثل پتك روي سر هر 400 نفرشان فرود آمد. رفتند شهر. در حمام جاي سوزن انداختن نبود، بعدش هم صف طويل تلفن با پیش شماره ۰۲۱؛ «فردا برمي گرديم». قطار به انديمشك نرسيده، خبر دادند نامردها دوباره حمله كرده اند. چشمها برق زد. قطار برگشت سمت اهواز ...

از گردان 400 نفري مقداد، فقط 40 نفر برگشتند تهران.

 

پ.ن: اين داستانك واقعي است.

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:17 توسط م.عابر |

 

رمان "من گنجشک نیستم" (البته بعید است بشود اسم رمان رویش گذاشت/ نشر مرکز/ 1900 تومان) به گمانم آخرین کار مصطفی مستور است. تقریباً همه کارهای مستور را خوانده ام. زبان روان و ملموسی دارد. آدم راحت می تواند با قهرمانان داستانهایش ارتباط برقرار کند. هر چند نوع قصه های او طوری است که اصلاً قهرمان ندارد!

"من گنجشک نیستم" در 80 صفحه داستان چند دیوانه را روایت می کند که در آسایشگاهی تحت مراقبت و البته نوعی درمان هستند. راوی اول شخص است. فردی که همسرش را هنگام زایمان از دست داده و کودکش هم مرده به دنیا آمده است و در فلاش بکهایی داستان این تراژدی را تعریف می کند. یادآوری گذشته برای راوی کابوسی است که او را دچار جنون ادواری می کند و باعث می شود دنیا دور سرش بچرخد. در آسایشگاه دیوانه های دیگری مانند دانیال نازی، کابلی، نوری و کوهی(البته به عنوان رئیس آسایشگاه) و تاجی خوشگله(مستخدم) هم هستند. نویسنده تصویری مبهم و کلی از هر کدام از شخصیت ها ارائه می کند و لایه های زیرین آنها را نمی شکافد. شاید عمیق ترین چهره دانیال باشد. فردی که به شدت اهل مطالعه است و غرق در سئوال. سئوالهایی که او را دیوانه کرده اند و در نهایت به خود کشی او می انجامد. آنچه مسلم است نویسنده فضایی استعاری را ترسیم کرده است. نوعی فضای هجوآلود که دیوانه ها ظاهراً دیوانه اند و در حقیقت تنها عاقلان محیط همانها هستند! اگر چه به نظر من داستان بهتر از اینها می توانست باشد اما خواندن 80 صفحه آنقدر وقت نمی گیرد. در ضمن جملات و عبارات جالبی هم در آن می شود پیدا کرد. مثل:

* وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن. ص 31

* خیلی زود عاشق هم شدیم. مثل بیشتر عشق ها، تقریباً بی دلیل. ص 11

* تماس با زن برای شما یعنی خودکشی. روشن شد؟ (و تبیین انواع تماس با زن برای دیوانه ها از سوی کوهی) ص 25

* دو شعری که روی میز دانیال حکاکی شده:

                                                   مرد جذامی حاشیه خیابان

                                                   زل زده بود به زیباترین دختر شهر. ص 28

                                     و

                                                  بر شیشه غبار گرفته ماشینی:

                                                  آه، لیلا دوستت دارم. ص 30

* اینجا ترکیبی است از رفاه و فشار. گفت رفاه می دهیم و فشار می آوریم. ص 42

* یکی از راههای نجات ما این است که وقتمان را آگاهانه تلف کنیم. ص 66

* مرگ رو درست کرده اند که باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سر خرمن که واسه ترسوندن گنجشکها درست می کنند. خوب مگه تو گنجشکی؟ گنجشکی؟ ص 81

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 0:54 توسط م.عابر |

 

قم بهر من بجز غـم و اندوه بیکران نداشت

خراب شود قم اگر حرم و جمکران نداشت

 

پ.ن: این تک بیت خلاصه نگاه من به شهر قم، پس از حدود 5 سال اقامت در آن است. تنها چیزهای خوبی که از آنجا برایم مانده یک دوستِ خیلی دوست داشتنی و خاطره سحرهایی است که با رفیقی پیاده به حرم می رفتیم. مسافت خیلی زیاد بود اما تاریکی و سکوت و آسمان پرستاره راه را کوتاه و دلنشین می کرد. نزدیک حرم که می رسیدیم مناجات شبانه شروع شده بود. فردی (نمی دانم زنده یا ضبط شده) با صدایی سوزناک و اغلب دشتی اشعاری سوزناکتر می خواند و دلت را آتش می زد. وارد حرم و ناگهان در ازدحام آینه ها غرق می شدی...

(ببخشید دیگر! نتوانستم بین این چهار تیتر یکی را انتخاب کنم.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 8:24 توسط م.عابر |

 

ماه رمضان را ماه مهمانی خدا نام نهاده اند. در مهمانی، میزبان با انواع و اقسام اطعمه و اشربه لذیذ و رنگارنگ، سعی می کند از مهمان پذیرایی کرده و موجبات آسایش و رضایت او را فراهم سازد. پس این (رمضان) چه مهمانی ای است که مهمان را گرسنه نگاه داشته و بر او مرارت روا می دارند؟ سرّ این معما را در بیتی از مولوی می توان جست؛ این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورنده لقمه‌های راز شد.

ظاهراً بیتی ساده و فهمش راحت است اما لایه هایی دارد که جز محرمان راز را به آن پستوها راه نیست. اینجاست که باید سراغ بزرگ مردانی چون غزالی رفت.مانند کوران دامان او را گرفت و رفت. اویی که چراغ به دست دارد و در دالانهای علم و معرفت پیش می رود. امام محمد غزالی در کیمیای سعادت، سرمنشاء هبوط را شهوت شکم می داند و می گوید: «بدان که معده حوض تن است  و عروق که از آن می رود به هفت اندام چون جوی هاست و منبع همه شهوتها معده است و این  غالب ترین شهوتی است بر آدمی ،آدم که از بهشت رانده شد به سبب این شهوت بود.»

غزالی که ریشه سقوط را در شکم می داند لاجرم نردبام صعود و عروج را نیز در صیام می بیند. پس تعجبی ندارد که لطیف ترین تعاریف را از روزه ارائه کند. وی معتقد است این نردبام سه پله دارد؛  روزه عموم و روزه خواص و روزه خواصِ خواص. پله نخست روزه دهان و دامان است. پله دوم روزه چشم و گوش و سایر اعضاست و آخرین پله روزه قلب است. با خورشت روزه عوام باطل می شود، با شنیدن و دیدن حرام روزه خواص و با ورود غیر دوست به دل، روزه خواصِ خواص. (اینجاست که تفاوتهای ظریف صوم و صیام آشکار می شود.)

پس ای خدای من! این دهان بستی دهانی باز کن/ آن خورنده لقمه های راز کن...

 پ.ن: خدایا! این گنده گویی ها و گنده خواهی ها را بر این بنده حقیر مگیر. خودت که بهتر می دانی امروز سحر خواب مانده ام! 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 15:1 توسط م.عابر |

 

از وقتی که به بخش جدید در روزنامه کوچانده شده ام، اتفاقات و ماجراهای جالبی به کرات پیش آمده که احساس می کنم برای ثبت در تاریخ هم که شده باید حداقل برخی هایشان را نوشت. نمونه اش این یکی.

یک خانم محترمی تلفنی تماس گرفت و گفت یک یادداشت در سه برگ فکس کرده است. قرار شد پیگیری کنم و بعد تماس بگیرد تا جواب بدهم که به دستمان رسیده یا نه. گفت مطلب برای پدرش است. طوری از مطلب و پدرش حرف زد که گمان کردم احتمالاً پدرشان استاد دانشگاه یا یک چیزی در همین مایه ها باید باشد. دیروز غروب یک آقای مسنی (بین 50 تا 60 ساله) تماس گرفت و خودش را معرفی کرد. معلوم شد که پدر همان علیا مخدره است. گفت مطلب را دوباره فکس کرده اند. مثل همه کسانی که مطلب می فرستند و با آدم گرم می گیرند مشغول تعرفات معمول بودیم که آقای محترم وسط تعارفاتش گفت: من بازاری هستم و ان شاء الله ما از خجالت شما در می آییم! چند لحظه طول کشید تا دقیق متوجه بشوم چی گفت. چون اصلاً چنین انتظاری نداشتم. در یک کلام جا خوردم. ایشان هم با کمال خونسردی حرفش را دوباره تکرار کرد. من عکس العمل خاصی نشان ندادم و فقط گفتم رویه ما این است که مطالب را بررسی و در صورت مناسب بودن چاپ می کنیم. طرف هم خیلی راحت گفت شما هوای ما را داشته باشید اگر بازار و این طرفها!!! کاری داشتید ما در خدمتیم! خلاصه این مصاحبت دلچسب پایان یافت و من رفتم ببینم این آقای محترم اهل بازار در دهه ششم عمر شریفشان چه تراوشاتی نموده اند. نوشته، سه برگ دستنویس(بد خط و ناخوانا و خیلی جاها هم کمرنگ) روی کاغذ سالنامه بود. از آنهایی که در حجره های بازار به وفور یافت می شود. هر چند نمی شد همه اش را خواند اما می شود درباره اش قضاوت کرد. یادداشت سیاسی که چه عرض کنم. نامه ای بود خطاب به رئیس جمهور و البته اگر اسمش را ثنانامه، ممدوحیه، ارادتنامه و از این قبیل بگذاریم بهتر است. اما نکته جالبتر اواسط این مرقومه شریف بود. آنجا که حضرت بازاری نگاشته بودند: آقای کروبی به چه حقی می آید در تلویزیون و می گوید آن 350 میلیونی که از شهرام جزایری گرفته هدیه بوده؟ آقای کروبی آن هدیه نبوده بلکه رشوه بوده است. ( گمان نمی کنم علامت تعجب لازم باشد.) حالا قرار است نویسنده محترم فردا تماس گرفته و جواب بگیرد. هنوز تصمیم قطعی درباره نحوه جوابگویی نگرفته ام. یکی از گزینه ها این است که بگویم مطلبتان ضعیف است و زیرسبیلی رد کنم برود. شاید هم گفتم؛ آقا جان! اینجا روزنامه است. ظاهراً شما روزنامه را با بنگاه معاملات ملکی اشتباه گرفته اید. (با صدای بلند و البته لحنی عصبانی، شاید هم با صدایی آرام و لحنی هجوآلود) البته یک سناریو دیگر هم دارم. آن هم اینکه اول تخلیه اطلاعاتی اش کنم. ببینم در چه صنفی است، حال حساب بانکی اش چطور است، حجره یا فروشگاهش کجاست، برای سه صفحه دستنویس حاضر است چقدر بسلفد، غیر از نویسندگی دیگر چه هنرهایی دارد. (مثلاً بلد است کمانچه بزند یا شب های جمعه با حوريان زميني برود جاده چالوس و آش رشته بخورد و به منزل بگوید دعای کمیل بودم یا مسجد جمکران نذر داشتم و قس علی هذا...) البته حدود خانه اش را می شود از روی شماره ای که داده حدس زد؛ آن بالاهست اما ظاهراً ایشان به آنجا خیلی راضی نیست و قصد چند پله صعود دارد و ظاهراً کت و کول ما را برای نزول اجلال قدوم مبارک خود انتخاب کرده اند. خداوند در این ماه مبارک از همه مومنین و مومنات به احسن وجه قبول کند.

 

پ.ن: 1. البته مي شود خوش بين هم بود. شايد بنده خدا مصداق «كاسب حبيب الله» است. يك بقالي در كوچه اي بن بست دارد و قصدش از نگارش آن متن چيزي جز رضاي خداي متعال و عرض خسته نباشيد به رئيس جمهور محترم و مردمي نبوده است.

2. خيلي دلم مي خواهد بدانم با چاپ اين نامه كدام گره اقتصادي اش قرار است باز شود؛ فرار از ماليات، اخذ پروانه كسب، جواز ساخت يا كدام زهرمار ديگري.

3. شايد بي سواد باشد اما آدم زرنگي است. (بالاخره كاسب است ديگر) نمي داند چطور بنويسد اما خوب مي داند مزخرفاتش را كجا بايد چاپ كند. طرف خوب مي داند كه مثلاً با همشهري كارش راه نمي افتد.

4. تيتر مطلب نام يك فيلم معروف است. اگر نديده ايد حتماً ببينيد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 22:37 توسط م.عابر |

 

زندگی با عشق و بدون عشق خیلی فرق دارد. عاشق که باشی تنها به معشوقت فکر می کنی. برای دیدنش لحظه شماری می کنی، با شنیدن صدایش به وجد می آیی، حتی اگر نسبتت با ادبیات مانند جن و بسم الله باشد، از دیوان حافظ گرفته تا فروغ را زیر و رو می کنی تا شعرهای عاشقانه بیابی و نامه های پرسوز بنویسی و حتی چه بسا شاعر هم شوی!

برای جلب رضایتش خود را به آب و آتش می زنی و کارهایی می کنی که در نظر دیگران چیزی مثل دیوانگی و حماقت است. ملامتها و مرارتها را به جان می خری و نه تنها شکایت نمی کنی بلکه آنها را به حساب «غم عشق» می گذاری و یحتمل کلی هم با آنها حال می کنی.

اگر دری به تخته بخورد و بتوانی با او هم کلام شوی، از مصاحبتش سیر نمی شوی و ساعتها برایت چون برق و باد می گذرند و پس از خداحافظی تو می مانی و رسوبی شیرین و سکرآور از معاشقه ای که در نظرت لحظه ای بیش نبوده است و آن لحظه را با روزها هم عوض نمی کنی. «ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد/ باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود»

هر کس و هر چیزی را که نشانی از او داشته باشد دوست و عزیز می داری. اشک، رفیق تنهایی و شبهای درازت می شود؛ با بهانه و بی بهانه. تویی که بوی سوختگی عذا را از چند متری تشخیص نمی دهی، تا زیر گوشت فریاد نزنند نمی شنوی، جلوی پایت را نمی بینی و هزار و یک مشکل دیگر داری، ناگهان حس ششمت بیدار می شود. در میان جماعتی انبوه، حضور دوست را درمی یابی، سلامش را در همهمه هزار سلام می شنوی، عطرش را در ازدحام بوها استشمام می کنی، یک کلمه اش را میان هزار سطر می یابی و اگر پشت سرت هم باشد او را می بینی، انگار که پس سرت چشم درآورده ای!

می توان در باب اثرات عشق و حالات عاشق، مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت اما دیگر کافی است. آنهایی که تجربه کرده اند که می دانند من چه می گویم و آنها که نه، این حرفها برایشان در حکم یاسین است.

***

خدایا! وقتی عشقهای زمینی با تمام کجی ها و کاستی هایش، چنین شیرین و معجزه آساست! پس عشق تو چیست و چه می کند؟

خدایا! ما آدمهای کوچک را به این چند روز گرسنگی و تشنگی دلخوش نکن. نمی دانم به عاشقانت چه می دهی اما خوب می دانم که سر ما با این آب نباتها گرم و مثل بچه ها خوشحالیم که کاممان شیرین است. خدایا! کاری کن که کمیل و ابوحمزه ثمالی و صحیفه سجادیه را زیر و رو کنم و با عباراتش برایت نامه عاشقانه بنویسم. کاری کن که شبها از دوری ات اشک بریزم و برای هم کلامی ات لحظه شماری کنم. گفته اند «الراحل اليك قريب المسافه»؛ خداي من! كاري كن كه كه اين يك گام را بردارم. خدايا خودت بهتر مي داني كه زندگي با عشق و بدون عشق خيلي فرق دارد. پس عاشقم كن. براي تو كه كاري ندارد. بگويي: كن، فيكون. عاشق مي شوم. به همين سادگي.

عاشق شو ور نه روزي كار جهان سرآيد...

 

پ.ن: 1. حالا ديگر خيالم راحت است. نمي دانم كه مي آيد و كه نمي آيد. خدا را شكر كسي نظر هم نمي دهد و مي توان حمل بر اجاق كوري كرد و بي پرواتر و راحت تر نوشت.

2. به شکلی اتفاقی رشته ارتباط با يكي از دوستان قديمي برقرار شده است. آدم اهل حال و با حالي است. يك نامه برايم فرستاده كه از چند ساعت پيش تا حالا چند بار خوانده و با آن حال كرده ام. نامه را بخواني فكر مي كني اديبي در قرن ششم براي رفيقش نوشته و با اسب، راهي كرده است. اما اينطور نيست. نويسنده مهندس كامپيوتر است و نامه را هم ايميل كرده! نمي دانم بگذارم شما هم بخوانيد يا نه. به دلايلي ترديد دارم. شايد هم گذاشتم. يادم نبود اجاق اين وبلاگ كور شده! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 19:20 توسط م.عابر |

 

در دنیا کله پوکهای زیادی وجود دارند. کله پوکهایی که می خواهند با سطل، آب مدیترانه را بکشند و یا با شعله کبریت، یخچالهای قطب شمال را ذوب کنند.

اما من می خواهم کله پوک ترین آدم دنیا را معرفی کنم؛ روزنامه نگاری که می خواست حقیقت را بگوید. تمام حقیقت را.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:23 توسط م.عابر |