تبليغاتX
کانال ماهی

 

 از زیر خروارها خبر خودم را بیرون می کشم

ربنا، پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر می ماند

بیست و چند دقیقه بعد، به پنجاه و چند پله سلام می کنم

تو نشسته ای پای سفره ای ولرم

فرصتی برای دعا نیست

چند لقمه و یکی-دو جرعه، تمام توهماتمان را پاک می کند

حالا هر دو در انزوای مشکی مبل فرو رفته ایم

جعبه جادو غار غار می کند

و نان در بستر سفره، خسته تر از ما بخواب رفته است

می پرسی: سحر؟

و من به شب پره هایی فکر می کنم که راه خانه شان را گم کرده اند

- فرقی نمی کند.  

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 11:26 توسط م.عابر |

 

 چند روز پیش بحث تلفنی مفصلی با یکی از دوستانم داشتم. در پایان  نمی دانم به چه مناسبتی گفتم برو شرح فص پایانی فصوص الحکم (اثر معروف محی الدین ابن عربی) را بخوان. این پیشنهاد باعث شد خودم پس از سالها دوباره سراغش بروم. اما ماجرای ابن عربی، فصوص الحکم، آن فص و کلاس تنظیم و پس گردنی!

1. ابن عربی معروف به شیخ اکبر پدر عرفان نظری است. او اولین کسی است که بصورت مبسوط عرفان را مهندسی کرده و به رشته تحریر درآورد. ابن عربی در نیمه قرن ششم در اندلس اسپانیا متولد شد و اگر اشتباه نکنم 78 سال عمر کرد و در دمشق وفات یافت. از او آثار زیادی (251 اثر) به جا مانده که بیشتر آنها رساله هایی کوچکند. مهمترین آثارش فتوحات مکیه و فصوص الحکم هستند.

2.  به نظر می رسد «زن» نقشی مهم در زندگی و تفکر ابن عربی داشته است. نگاه وی به زن عجیب است. در سفر به مکه(بسیار اهل سفر بوده) در وصف دختری زیبا روی از خاندانی اصیل، مجموعه اشعار ترجمان الاشواق را می سراید که با واکنش منفی اطرافیان مواجه شده و زبان به طعن و اتهام می گشایند. البته سالها بعد که دوباره به مکه برگشت رساله ای مستقل و مفصل در تفسیر اشعار خود نوشت و جواب ملامت کنندگانش را داد که آن اشعار معارف الهی بود.حتی دو تن از اساتید عرفان ابن عربی زن بوده اند؛ شمس و فاطمه بنت المثنی.

3. نوشته های ابن عربی فوق العاده پیچیده و سخت هستند. آنقدر پیچیده که بسیاری او را تکفیر کرده و هنوز هم می کنند و جالب است بدانید امروزه در قاهره نشر این آثار (یا برخی از آنها، دقیق نمی دانم) ممنوع است! البته ابن عربی به کوته نگری آنان عادت دارد و یکبار می رفت تا در مصر اعدامش کنند که با لطف حق نجات یافت. البته او شاگردان و مریدان معنوی بسیار هم دارد. یکی از این اراتمندان حضرت امام است که در نامه تاریخی اش به گورباچف او را به خواندن آثار ابن عربی توصیه می کند!!!

4. همانگونه که خود ابن عربی و شارحانش تاکید دارند، فهم این معانی کار هر کسی نیست. درک درست اینها نیاز به دو بال دارد. علم ( اعم از تخصص در زبان عربی، تاریخ تصوف، فلسفه، منطق، کلام، تفسیر قرآن و حتی علوم غریبه و ...) لازم دارد اما باز هم کافی نیست و تا شخص اهل عرفان عملی نباشد بسیاری از مسائل را درک نمی کند. (حالا شما حساب کنید من با چه رویی سراغ اینها رفتم! حتی اغلب عبارات شرحها را هم نمی توانم درست بخوانم!!)

5. و اما فصوص الحکم؛ این رساله تقریباً مختصر، در اواخر عمر ابن عربی نگاشته شده و در عین ایجاز بسیار ثقیل است. معنای لغوی و سطحی فصوص الحکم، گوهرهای حکمت است. کتاب 27 فص(گوهر) دارد که به 27 پیامبر اختصاص دارد. با آدم آغاز و با پیامبر خاتم تمام می شود.

فص پایانی( با نام حکمت فردیه در کلمه محمدیه) به این حدیث نبوی می پردازد که «من از دنیای شما زنان، عطر و نماز را برگزیدم» که تفسیری عجیب و غریب از آن می کند. من با خواندن کتاب «چکیده فصوص الحکم» (اثر رالف استین و ترجمه حسین مریدی- نشر طه- و همچنین شرح استاد حسن زاده آملی با عنوان ممد الهمم فی شرح فصوص الحکم) یک چیزهایی دستگیرم شد. (در حد یک قطره از یک اقیانوس بلکه کمتر!)

به دلایل متعدد ادراکاتم را نمی نویسم چون اصلاً قابل اعتنا و اعتماد نیست. اما همینقدر می گویم که کاش زنان ارزش والای خود را می دانستند! کاش مردان ارزش آنان را می دانستند! کاش جوانان ابن عربی را می شناختند! کاش من ابن عربی را می فهمیدم!

در دانشگاه ها برای کمیت خانواده کلاس تنظیم خانواده می گذارند. پس کیفیت خانواده چه می شود؟ کاش برای زوج های جوان کلاس عشق و زناشویی از دیدگاه ابن عربی می گذاشتند!

6. می خواستم بگویم کاش مثل کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی که به گمانم تا حالا در ایران چند صد هزار نسخه فروش داشته، یکی پیدا می شد و به زبانی ساده «زنان ابن عربی و مردان ابن عربی» را می نوشت اما دیدم اینها رازهای الهی است و هر بی سر و پایی چون من را به حریم رازها راه نیست. بهتر است اسرار برای اهلش بماند...

7. ماهی چند صد هزار تومان قسط و چند میلیون بدهکاری و دست و پا زدن در بروکراسی اداری و مزخرف گویی و مزخرف شنوی و مزخرف نویسی را چه به این حرفها! برو کشکت را بساب رفیق!

 مدعی خواست که آید به تماشگه راز / دست غیب آمد و محکم زد پس گردنش

 

پ.ن: با پوزش بسیار از جناب ابن عربی و البته خواجه شیراز. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 10:1 توسط م.عابر |

 

دوران بچگی یادتان هست؟ چند هفته مانده به عید می رفتیم خرید لباسهای نو. بعد هم تقریباً روزی چند بار می رفتیم سراغشان، به بچه های فامیل و دوستان نشان می دادیم و دور از چشم پدر و مادر می پوشیدیم و می رفتیم جلوی آینه ببنیم چه تیپی می شویم!

روز اول عید، آغاز عملیات بود. از اینجا به آنجا... و البته مراقبت شدید از کفش و لباس. کفش ها جفت شده در جا کفشی، دست به دستمال شدن در صورت نشستن هر گونه گرد و غبار، خواباندن پاشنه محال بود، مواظب باش چایی روی پیراهنت نریزد! به دیوار تکیه نده، لباست گچی می شود!

بعد از عید تا مدتی لباس های عید عزیز بودند و فقط به مهمانی ها می رفتند. چند ماه بعد پاشنه کفش ها می خوابید و اگر دکمه سردستت می افتاد، هیچ نارحت نمی شدی و راحت آن را با تا زدن ردیف می کردی!

و البته اول مهر همین عملیات با اندکی تغییرات تاکتیکی دوباره آغاز می شد.

***

حالا اینها را نوشتم برای چه و که؟ می گویم.

روزها و هفته ها و ماههای اولی که وبلاگتان را راه انداختید یادتان هست؟ روزی 10 بار سر زدن و چک کردن نظرات و سر زدن به وبلاگ هر غریبه و آشنا و ... وقتی نظراتتان به 10 رسید چقدر خوشحال شدید؟ وقتی 40 شد داشتید بال درمی آوردید؟ 100 تا نظر؟! (این یکی را دیگر نمی دانم چون یادم نمی آید تجربه اش کرده باشم.)

این حکایت همه ما آدم هاست. هر روز به چیزی مشغول و سرگرمیم. بچه ها به لباس های عید ...  بلاگرها به خواننده ها و تعداد نظراتشان ... بازاری ها به تعداد صفرهای حساب بانکی شان ... اهل سیاست به تعداد هوادارانشان ... نویسنده ها به تعداد کتابشان ... روزنامه نگارها به اینکه مطلبشان در صفحه چند چاپ می شود و اسمشان بالاست یا پایین ... زاهدان به تعداد رکعات نمازشان ... نظامی ها به تعداد ستاره های روی شانه شان ... روحانی ها به تعداد مریدان و مقلدانشان ... دانشگاهی ها به مدرکشان ...

***

و خدا آن بالا نشسته است و به همه ما بچه ها می خندد...

خدایا به ما نخند!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:35 توسط م.عابر |

 

یکی از دوستان مدتی سریش شده بود که برای صفحه اش یادداشت دانشجویی بنویسم. خيلي فكر كردم چه سوژه اي انتخاب كنم. بالاخره چند سالي است كه از محيط دانشگاه دور شده ام و همين مسئله نگرانم مي كرد، نكند چيزي بنويسم كه ديگر دغدغه دانشجويان امروز نباشد و به قول معروف بيرون گود نشسته باشم و بگويم لنگش كن!
    خواستم از دغدغه هاي سياسي دانشجويي، فضاي اخلاقي دانشگاه، نشريات دانشجويي، ضعف تئوريك دانشجويان و از اين قبيل موضوعات بنويسم اما باز هم دست و دلم به نوشتن نرفت، گمان كنم دانشجوها هم از اين همه حرف و نصيحت و تحليل هاي اغلب آبگوشتي خسته اند.
    با اين محذورات و در نظر گرفتن اين جوانب، به نظرم رسيد نسخه اي بپيچم كه به هر دردي بخورد و ديروز و امروز و فردا هم نداشته باشد.
    تا به حال به استامينوفن فكر كرده ايد؟ قرص است اما كار آچار فرانسه را مي كند. هر دردي داشته باشي مي تواني يك دانه از آن بخوري.
    وقتي جسم استامينوفن دارد چرا روح نداشته باشد؟! به نظرم استامينوفن روح، كتاب است. البته كتاب كارآيي بيشتري دارد. قرص فقط جنبه درماني و تسكين دارد اما كتاب علاوه بر اينها پيشگيري هم مي كند. قصد ندارم اينجا در فوايد و آثار كتاب و كتابخواني بنويسم كه مطمئنم شما دوستان دانشجو بهتر از من اينها را مي دانيد. بلكه مي خواهم يك نسخه عملي برايتان بپيچم.
    متوسط دوران دانشجويي چهار سال است. اگر شما در اين مدت به طور متوسط هر دو هفته يك كتاب بخوانيد، در پايان اين دوران 100 كتاب خوانده ايد. خواندن يك كتاب در دو هفته كار شاقي نيست. اگر حجم كتاب را حدود 400 صفحه فرض كنيم، مي شود روزي كمتر از 30 صفحه و اين تعداد صفحه را تقريبا در يك ساعت مي توان خواند.
    احتمالاخيلي ها مي گويند: «اي بابا! چه دل خوشي داري. با اين همه مشغله و گرفتاري مگه مي شه هر روز كتاب خوند؟» در جواب اين بهانه از شما مي پرسم خبر داريد رهبر انقلاب بيش از هزار رمان خوانده است؟ با حداقل ترين نگاه، اگر هر رمان 200 صفحه داشته باشد مي شود 200 هزار صفحه! ايشان امروز رهبر است، قبلش رئيس جمهور بوده و قبل از انقلاب هم كه مبارزه و زندان و تبعيد و از اين جور برنامه ها. حالاباز هم مي گويي مشغله ات زياد است و نمي تواني؟!
    مي دانيد خواندن 100 كتاب يعني چه؟! يعني شما وارد باشگاه صدتايي ها مي شويد. توضيح حس و حال اعضاي اين باشگاه خيلي ساده نيست. مثل اين است كه بخواهيد حستان را از عضويت در گروه صعود به قله هاي بالاي هشت هزار متر توضيح بدهيد.
    خوب! ممكن است بگوييد همه اين حساب و كتاب ها درست، چطور 100 كتاب خواندني انتخاب كنيم؟
    كاملاحق داريد چنين سوالي بپرسيد. بالاخره انتخاب كتاب هم مهم است. در اين مورد بايد بگويم اولادر دنيا تعداد زيادي ليست 100تايي كتاب وجود دارد اما متاسفانه در كشور ما پيدا كردن چنين ليست هايي مثل جستجوي گنج است. (البته يكي از اين ليست هاي نادر را رضا اميرخواني نوشته است. ليست 100تايي رمان) اما اين دليل نمي شود شما نااميد شويد. به نظرم براي حل اين مشكل چند راهكار را بصورت همزمان مي توانيد دنبال كنيد. اول از همه ا ينكه ببينيد بيشتر به چه حوزه هايي علاقه داريد. تاريخ، مسائل اعتقادي، فلسفه، رمان، شعر، سياست و؟ سعي كنيد اول كتاب هاي حوزه موردعلاقه تان را انتخاب كنيد. سپس بگرديد و يك كرم كتاب بيابيد و يك ليست 10 يا 20تايي از بهترين كتاب هايي كه خوانده از او بخواهيد. مطمئن باشيد وقتي 20درصد راه را طي كنيد آنقدر به مهارت مي رسيد كه بتوانيد بقيه ليست را تهيه كنيد.
    در اين دوره و زمانه اغلب جوانان مي خواهند به نوعي متفاوت باشند. باور كنيد يكي از متفاوت ترين انواع تفاوت ها همين است، عضويت در باشگاه صدتايي ها! وقتي عضو شديد تازه مي بينيد چقدر اعضاي اين باشگاه محدودند، درست مثل باشگاه فاتحان اورست!
    راستي يك نكته ديگر و آن هم اين كه خيلي ها در ميانه راه دانشجويي هستند. آنها چه كار كنند؟ قيد عضويت در باشگاه را بزنند؟ ميل خودتان است اما اين هم راه دارد. مثلااگر امسال ترم پنجم را شروع مي كنيد، كافي است روزي 60 صفحه بخوانيد. چرا اينطوري نگاه مي كنيد؟ كوه كه نمي خواهيد بكنيد، مي خواهيد 60 صفحه كتاب بخوانيد!
    حرف آخر اينكه تقريبا در هر خانه اي چند بسته استامينوفن پيدا مي شود. بعضي ها همراهشان هم چندتايي دارند و هر وقت لازم شد يكي مي اندازند بالا! موقع سردرد، بي خوابي، دل درد، دندان درد، سرماخوردگي و... يعني مي شود به جايي برسيم كه هر وقت روحمان خسته بود، زخمي شد و يا دردش گرفت، يا هر وقت خواستيم به قول جوان ها حال كنيم! چند صفحه كتاب بخوانيم.
    فتح اورست با يك گام شروع مي شود و ورود به باشگاه صدتايي ها هم با خواندن اولين صفحه، خيلي ها يك گام را برمي دارند و اولين صفحه را مي خوانند اما همه به قله نمي رسند و صدتايي نمي شوند. راز موفقيت در تداوم و پايداري است. آهسته و پيوسته...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11:17 توسط م.عابر |

 

دلت می خواهد به همه جا بروی؟

- جاده چالوس، چند کیلومتر مانده به "درده". سمت چپ، جاده ای خاکی است که به همه جا می رود.

 

 

 

 

 - راستی آدرس هیچ جا را نداری؟

 

+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 15:52 توسط م.عابر |

 

خیلی وقت است آنها را ندیده ام . لیلا و لعیا را می گویم.

لیلا که ...اما چند شب پیش تلفنی با لعیا حرف زدم. حیف که از پشت این سیم های سرد نمی توان کسی را بوسید... نمی توان به چشمها خیره شد... نمی توان گرمی دستی را لمس کرد.

لیلا جان!

لعیا جان!

من در این شهر خاکستری هر وقت دلم می گیرد به شما فکر می کنم، به خاطرات گذشته و دلهای پر دردتان...غم فراق و درد هجران روزی هر دلی نمی شود. لعیا سید محمد را از دست داد و لیلا هم محمد را.

سید محمد خاطرخواه خواهر محمد بود و قرار بود بعد از آن سفر بروند خواستگاری اش. رفت جزیره مجنون و دیگر برنگشت... آقا سید محمد! حالا ما هیچ، نگفتی لعیا با نبودت چه کند؟

بعد هم محمد رفت، بی سر و صدا. لیلا رفتنش را باور نمی کرد و می گفت یک روز برمی گردد. محمد هرگز برنگشت و حالا چند سالی است که لیلا مجنون است و لعیا هم خسته، صلیب خود را بر دوش می کشد.

لیلا جان! دلم می خواهد یکبار دیگر صدایم کنی...

لعیا جان! دلم برای افسانه هایت تنگ شده است...

من مانده ام تنهای تنها...

 

پ.ن: ا. نامم بر شانه هایم عجیب سنگینی می کند.

       2. لیلا و لعیا مادربزرگهای عزیزم هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 10:39 توسط م.عابر |

 

در روزگاری که نگاری نیست

خبرنگاری چنگی به دل نمی زند.

امضاء: مردی که لای صفحات لایی روزنامه گیر کرده است.

 

پ.ن: ۱. یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود اعلام کرد: امروز ۱۷ مردادماه و روز خبرنگار است.

 ۲. وقتی برای مصاحبه گزینشی رفتم روزنامه، یک فرم هفت-هشت برگی با کلی سئوال گذاشتند جلویم که پر کنم. یکی از سئوالات مضمونش این بود: نظر شما درباره اهمیت شغل خبرنگاری چیست؟ من نوشتم: به نظرم اگر رفتگران دو روز اعتصاب کنند فاجعه می شود اما خبرنگاران، فکر نمی کنم!

تقریباً اغلب سئوالات را همینطور – با هجو- جواب دادم و امیدی هم نداشتم. چند روز بعد زنگ زدند و گفتند بیا!  و اینگونه بود که بنده به اهمیت شغل خبرنگاری واقف شدم.

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:30 توسط م.عابر |

اگر اشتباه نکنم زمستان سال ۸۵ بود که جناب مصدق(از شاعران خوش ذوق و بامرام و همکار سابق) آمد و پرسید شعری درباره امام زمان نداری؟ گفتم یک شعر دست و پا شکسته ای قدیمها داشتم. هر چقدر گشتم پیدایش نکردم. حفظ هم که نبودم. فقط مطلعش یادم مانده بود. خلاصه دردسرتان ندهم. همان مطلع را گرفتم و یک شعر فوری نوشتم! حالا دیگر خودتان حساب کنید چه از آب درمی آید؟! (البته آن شعر اولیه را که مثنوی بود بعدها پیدا کردم.) این هم عیدی ناقابل بنده به شما منتظران حضرت دوست:

ای ماه ترین غم شبانه
ای مطلع شعر عاشقانه
ای رویش دست در سپیده
ای بارش اشک بی بهانه
ماییم و همین کویر تشنه
در حسرت جرعه ای ترانه
هر جمعه غروب می کشم باز
بار غم تو به روی شانه
شد شنبه مسافری نیامد
هر ندبه تو می زنی جوانه
عمر من و این غزل چه کوتاه
اینک تو و غربت زمانه

پ.ن: از این به بعد هر از گاهی تفالی خواهم زد. اگر خدا بخواهد و خواجه مدد کند. برای خواندن فال نیت کنید. حمد و سوره ای بخوانید و به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:45 توسط م.عابر |

 

مایحتاج یک زندگی مشترک:

نان، گوشت، مرغ، ماهی، برنج، شیر، ماست، پنیر، دوغ، کشک و...عشق.

موفق باشید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:15 توسط م.عابر |

 

بارالها!

آنقدر کف دستم را چرکین کن

که به چرک کف دست دیگران محتاج نباشم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 0:5 توسط م.عابر |

 

یوسف گمگشته بازآمد به کنعان

لیسانس مدیریت گرفته بود و دنبال کار می گشت

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 10:17 توسط م.عابر |

می دانم این روزها طنز مانند بستنی در زمستانی سرد یا چای در ظهر بیابان است اما همین ها هم گاهی می چسبد!

می خواهم شعری طنز تقدیمتان کنم که خود حاصل درد است. آری گاهی درد ، طنز می زاید.داستان این شعر به تابستان دو سال قبل برمی گردد. آنوقت که دنبال خرید آپارتمانی بودم و برای اولین بار به شکل جدی وارد یک بنگاه املاک شدم.

... و تنها خدا می داند که بر من چه گذشت. حالی که دیگر هیچوقت تکرار نشد و قابل توصیف نیست. آمیزه ای از پوچی و تهوع و ... بگذریم.

    اي خدا پس حاصل اين ريش چيست؟
    منزل من پس چرا تجريش نيست؟

    از خروس خوان مي زنم بيرون ولي
    حاصل من بوق سگ هم بيش نيست

    من نگويم مالزي و كانادا
    سهمم آيا يك دو روزي كيش نيست؟

    مي زند همكار زير آب مرا
    حق زيرآبي چرا در فيش نيست؟

    تا شوم گرگي در اين شهر شلوغ
    در طويله ديگرم يك ميش نيست

پی نوشت: نام شعر با الهام از مستند «خان گزیده ها» اثر شهید آوینی.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:44 توسط م.عابر |

۲۴۵۲۷۵۱۴ = ۲ - ۲۴۵۲۷۵۱۶

درد = ۲۴۵۲۷۵۱۴ ÷ درد

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 20:20 توسط م.عابر |

اگر از دو بیت مطلب قبلی بگذریم، تصمیم گرفتم اعترافات خودم را به عنوان یک قاتل شاعر از یک شعر خاص شروع کنم. این شعر را احتمالاً در تابستان سال 1385 (یا شاید قبل تر، چون متاسفانه تاریخ نزده ام) گفتم.

به مشهد مشرف شده بودم. معمولاً هر کسی چیزی نذر می کند. مثلاً گندمی برای کفترهای آقا، پولی، تکه ای طلا (اختصاصی خانم ها) و خلاصه از این جور چیزها...

راستش را بخواهید در حرم به این فکر افتادم که چقدر خوب است آدم اینجا همراهش یک دیوان حافظ داشته باشد و اگر حالی دست داد بخواند. این بود که رفتم و یک دیوان جیبی خریدم و وقف آستان مبارکش کردم. (اینا رو خیلی راحت اعتراف می کنم چون کار ما از ریا و این جور حرفا دیگه گذشته! قاتل چه ریاکار چه بی ریا!) صفحه اولش این تک بیت را نوشتم:

اختر هفتم سما، سرور شاه و گدا، ضامن آهو رضـــــــا

من چو ندارم زبان، حافظ شیرین بیان، وقف حریم صفا

همان سفر، یک شب که تا صبح در حرم بودم، رفتم رواق کوچکی که سمت راست قسمت «بالاسر» حرم قرار دارد و نشستم. ضریح کاملاً روبرویم بود و همانجا این چند بیت ناقابل آمد.

 

ساقی بده پیمانه که امشب به خود آییم

صیاد بزن تیر که آهوی رضاییم

در منزل معشوق و فراقش نه عجیب است

معشوق همین جاست بیا چشم گشاییم

هم دانی و دانم که نی ام لایق دیدار

در عین صفا چون گل و ما خار جفاییم

خود خواندی ام ای دوست روا نیست نیایی

مهجور از آنیم که ما بی سر و پاییم

یارب نظری بر دل سرگشته ام انداز

ما زائز دلتنگ غریب الغرباییم

بر پنجره اش زن گره دل را ز سر صدق

آخر گره ای نیست که مایش نگشاییم

 

پی نوشت: نمی دانم این روزها دل من سخت تر است یا پنجره فولاد آقا؟! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:8 توسط م.عابر |