تبليغاتX
کانال ماهی

از کودکی به ادبیات علاقه داشتم اما اولین کسی که این آتش را در من روشن کرد معلم فارسی دوران راهنمایی ام بود؛ آقای رضایی فر. (خبری از ایشان ندارم اما برایش آرزوی موفقیت می کنم) البته بی انصافی است اگر از آقای کشاورز – معلم کلاس چهارم ابتدایی ام- یادی نکنم. او که برای ما بچه ها شاهنامه می خواند و ما با دهانی از تعجب باز به داستان های عجیب و غریب دیو و پریان و پهلوانان گوش می کردیم.

شب های شعر دانشکده یادش بخیر...

یک شب رفتم دنبال استاد مجاهد(متخلص به پروانه که هم شاعری تواناست و هم دستی در عرفان دارد) تا در شب شعرمان شرکت کند. موقع برگشت هم ایشان را تا خانه همراهی کردم. در مسیر یکی از شعرهایم را برایشان خواندم و از علاقه ام به شعر گفتم و ایشان مرا از این راه بی نهایت زنهار داد. بگذریم...

نمی خواهم اینجا سفره دلم را بگشایم که چگونه از وادی لطیف شعر و ادب به ورطه صعب سیاست افتادم و شرح دهم حالم از این فراق چون است که به قول خواجه دردم نهفته به.

تا کنون به ندرت اشعارم را جایی چاپ کرده ام چون آینده درخشان ادبی! برای خودم متصور بودم و احتیاط به خرج می دادم که شعری از من منتشر نشود که در آینده موجب سرافکندگی باشد. (چون خودم بهتر از همه به ضعفهای آنها آگاهم) اما حالا که از این نیستان مرا ببریده اند دیگر از بدنامی چه باک!

پس، از این پس گهگاهی شعری تقدیم شما رهگذران خسته دل می کنم شاید در سایه اش نفسی تازه کنید.

 یک نکته؛ ادبیات را به صورت کلاسیک نخوانده ام و اشعارم تجربی است. پس اگر به مشکلات وزنی و عروضی برخوردید خیلی تعجب نکنید. اما اگر نقد کنید بسی مایه خرسندی است.

یک پاورقی؛ بیشتر غزل می گفتم و هر جا که می شد آنها را می نوشتم. یعنی از نظم و ترتیب و پاکنویس و اینجور مزخزفات هیچوقت خبری نبود. کلی از این غزلها، متولد نشده مردند! مثل جنینی که سقط می شود. چون اگر همان وقت که سرودن را شروع می کردم، تا آخرش می رفتم، می رفتم وگرنه همانطور در همان یک یا دو بیت اولیه می ماند. هیچوقت برنگشتم غزلی را کامل کنم مثل این:

اگر چه حرف های تو ساده مثل سیب بود

اما میان نگاهت همیشه حسی غریب بود

یک عمر حرف ناگفته و یک آسمان غزل

آری! سلام، شروع سکوتی عجیب بود

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:57 توسط م.عابر |

مثلاْ مقدمه: قرار گرفتن در بعضی فضاها می تواند آدم را با دنیایی متفاوت آشنا کرده و در شناختمان نسبت به جامعه کمک کند.

اکشن: دیروز به شکلی غیر برنامه ریزی شده گذرمان به پاساژ معروف تیراژه افتاد. بیش از دو ساعت چرخیدیم. به لحاظ جامعه شناسی جالبترین قسمت ماجرا در طبقه چهارم یعنی سرزمین عجایب بود.دنیایی پرهیاهو و شاد با اسباب بازی های عجیب و غریب!

فلاش بک: حتما کارتون پینوکیو یادتان هست. آنجا که سوار کالسکه شده و به شهر بازی - یا شاید هم شادی- می رود و در نهایت تبدیل به الاغ می شود. به نظرم این بخش خیلی آوانگارد است. مسافرانی که تبدیل به الاغ می شوند و صاحبان شهر بازی از آنها بیگاری می کشند!

کات: وقتی ۹۰ ثانیه سوار آن سفینه گردون بودیم - که به شکل دیوانه واری می چرخید و دل و روده آدم را می آورد توی دهانش و هیجان وحشتناکی داشت و البته ۷ چوب ناقابل هم هزینه! - من در فاصله چند متری زمین در حالیکه سر و ته بودم به تراژدی پینوکیو فکر می کردم...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 22:39 توسط م.عابر |

دیروز یک کتاب جالب تاریخی به دستم رسید: ظهور و سقوط خاندان تنگستانی.(به قلم سید قاسم یاحسینی و چاپ سوره مهر- قیمتش شاید یکمی گرونه: ۵۸۰۰) از اون کتابهای نوستالژیکه! اینکه چطور دلیر مردهای تنگستانی جلوی انگلیسیهای متجاوز ایستادن. داستان جنگ و مقاومت و خیانت و عشق و... اینکه چطور اختلافات داخلی گریبانگیرشان شد و دچار فروپاشی شدند... تند و تند قسمت هایی اش رو خوندم.  آخر کتاب هم کلی سند و عکس جالبه که عمراْ تا حالا دیده باشید!

فقط یک تیکه جالب رو بعنوان تبرک براتون نقل می کنم: بعد از حمله ارتش انگلیس به بوشهر احمد خان منشی کنسولگری انگلیس در بوشهر نامه ای برای احمد خان- پسر محمد باقر خان تنگستانی(رئیس وقت تنگستانی ها)- فرستاده و از او می خواهد مقاومت نکرده و تسلیم شود. احمد خان در جواب همنامش می نویسد: 

 احمد ای آنکه شاه خوبانی/ بی بی بخت باد دمسازت

چار آسیم و ما نمی ترسیم/ از دو لکاته و سه سربازت

اتفاقاْ احمد خان در مبارزه با انگلیسی ها به شهادت می رسد (نقل است که در این جنگ ۷۲ دلاور شهید شدند) و این شعر ورد زبان بندری ها می شود: 

خبر آمد که دشتستان بهار است/ زمین از خون احمد لاله زار است

الا ای مــادر پیرش کجایی/ که احمد یک تن و دشمن هـــزار است

* عکس روی جلد کتاب: محمد باقر خان تنگستانی در زمان مشروطه.


پی نوشت: باید شروع کنم به درس خوندن.اینجوری نمی شه! بالاخره باید مُرد اما آدم فوق لیسانس داشته باشه و بمیره بهتر از اینه که با لیسانس بمیره. باور کن.

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 2:33 توسط م.عابر |

به نظرم مشکلی که در خیلی از کتابخوانها دیده می شود این است که اغلب فقط در یک حوزه کتاب می خوانند. مثلاً فقط شعر، یا رمان یا تاریخ یا سیاست و... البته در اینکه هر کس ممکن است به موضوعی بیشتر علاقمند باشد حرفی نیست اما نباید خودمان را به این بهانه از لذت خواندن سایر کتابها محروم کنیم.

همه این حرافی ها برای این بود که کتاب دوستم – مهدی سعیدی- را معرفی کنم. بلکه شما هم بروید بخرید و مرهمی بر دفترچه اقساط این رفیق ما بگذارید!

1. کتاب «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» (چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی) حدوداً 340 صفحه دارد و به تاریخچه اولیه این سازمان از زمان تاسیس تا انحلال یعنی از 7/1/1358 تا 17/7/1365 می پردازد.

2. برای آنهایی که آشنایی کمتری با احزاب و گروهها دارند باید عرض کنم که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از ائتلاف 7 گروه مبارز و انقلابی تشکیل شد. سازمان به شدت مواضع انقلابی و چپ گرایانه داشت. در خیلی از نهادهای مهم حکومتی نیز نفوذ داشتند و کارهای قابل ملاحظه ای هم کردند. (از جمله شناسایی و انهدام گروهک فرقان)

3. اختلاف در سازمان از همان ابتدا آغاز شده و کم کم عمیق تر می شود. تا جایی که امام، آقای راستی را به عنوان نماینده خود در سازمان معرفی می کند. اما حضور راستی هم مشکلات را حل نکرده و سازمان به سه طیف (چپگرایان، میانه روها، حامیان نماینده امام) تقسیم می شود.

4. اسناد و مدارک جالبی در انتهای کتاب (ضمائم) آورده شده است. از جمله شهدای سازمان می توان به افراد شاخصی مثل محمد بروجردی(مسیح کردستان)، شهید علم الهدی، شهید سید علی جهان آرا، شهید اسماعیل دقایقی و... اشاره کرد.

5. یک ضعف عمده کتاب که نویسنده هم به آن اذعان دارد، کمبود نتیجه گیری است. کتاب لحنی گزارشی دارد – که البته لحن مناسبی برای چنین موضوعی است-  و بی طرفانه نوشته شده اما خواننده دوست دارد در کنار این گزارش تاریخی، نظر و تحلیل نویسنده را هم بداند. سعیدی می گوید قصد داشته تحلیل خودش را در بخش پایانی به صورت مستقل بیاورد اما ناهماهنگی در چاپ کتاب این اجازه را به او نداده است و در چاپ های بعدی این نقص را بر طرف می کند.(چاپ های بعدی! چه اعتماد به نفسی!)

6. اواسط دهه هفتاد برخی از اعضای سازمانِ سابق، با اضافه کردن ایران به نام تشکل(سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران) و ثبت آن در وزارت کشور، تشکل جدیدی را به راه انداختند. البته در کتاب به این بخش اشاره نشده و نویسنده قرار است در جلد دوم به سازمان در دوره جدید بپردازد. (بین خودمان باشد اما بیشتر پول جلد دوم کتاب را هم مدتها پیش گرفته و خورده و هنوز کاری تحویل نداده است! حرامت باشد سعیدی! بنویس دیگه. چه کار می کنی پس؟ چرا احساسات خیل عظیم خوانندگانت را به بازی می گیری؟! خوب است خیل عظیم خوانندگان، دفترچه های قسط تو را به بازی بگیرند؟ ها! خوب است؟)

7. سازمان مجاهدین فعلی به لحاظ فکری کمترین قرابت را با سازمان اولیه دارد. این تشکل را می توان یکی از سرسخت ترین تشکل های سیاسی ایران دانست که تجارب زیادی نیز دارد. در اوج اختلافات جریان دوم خرداد، سعید حجاریان(از تئوریسینهای اصلاحات) گفته بود: همه افراد سازمان در یک فولکس جا می شوند! (کنایه از تعداد کم و وزن اندک سیاسی)

8. یکی از جالب و شاخص ترین افراد سازمان، بهزاد نبوی معروف به چریک پیر است. آدمی به شدت سرسخت و اهل کار تشکیلاتی که پیگیری داستان او، پیش و پس از انقلاب بسیار خواندنی است. اگر از کنار محمد سلامتی (دبیر کل فعلی سازمان) بگذریم، می توان چریک پیر را راننده فولکس مذکور هم دانست. نبوی که روزگاری شدیدترین مواضع را علیه آمریکا می گرفت، در مجلس ششم با سرزنش مردم ایران، اعلام کرد باید از آمریکا ترسید. ترس شعور می خواهد و مردم ما شعورِ ترس ندارند! (فعلاً هم که جناب چریک در زندان مشغول نوشیدن آبِ خنک هستند.) 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 10:48 توسط م.عابر |

آخرین هفته خرداد پرحادثه بود. عده ای بیانیه دادند، گروهی به خیابان ریختند، معدودی به آتش کشیدند، سیاسیون لابی کردند، جماعتی عافیت را در سکوت دیدند، اهل مطبوعات – به صواب و ناصواب- قلم زدند و خلاصه هر کس در این میان از ظن خود وارد میدان شد.(بگذریم از آنان که ایستادند و نظاره کردند تا دریابند جهت باد را)

اما در این میان گروهی به پاخاستند. نه به چپ نگریستند و نه به راست پیچیدند؛ اهدنا الصراط المستقیم…

مردکی آنان را با «گارد جاویدان شاه» مقایسه کرد و ابلهی «چماق به دستشان» خواند اما چه باک که دل مردان خدا دریاست و صورت آبی دریا با آب دهان ناپاکان، مکدر نمی شود.

بگذار بگذریم از بوق و کرناهای خارجی در تهمت زنی و شماتت مجاهدین راه خدا که اگر زوزه ای جز این از بی بی سی و عمو سام و اسرائیل بر می خاست، جای تعجب داشت و اهل جهاد باید در جنس تار و پود پیراهن خاکی خود شک می کردند.

روباه پیر، یگانه دشمن خود را خوب شناخته است. زوزه ات بلندتر باد که می دانی و می دانیم آتش ایمان کدامین مردان می سوزاندت.

***

این بار خوان جهاد را نه در بیابان های فکه که در خیابان های پایتخت انداختند و برای او که جمجمه اش را به خدا عاریت داده، آتش سنگرهای مثلثی و آشوب میدان ونک تفاوتی ندارد که از قضا طراحان آن آتش و این آشوب جز فرزندان ناخلف بنی اسرائیل نیستند. میدان هفت تیر و سه راهی شهادت تفاوتی ندارند که عالم محضر خداست.

مگر نگفته اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟ و اینگونه است که چهارراه کالج کربلا می شود و حسینیان و یزیدیان در برابر یکدیگر می ایستند.

سال 61 هجری روباه صفتان برای توجیه خونخواری گرگها، به سپاه اهل حق نسبت خارجی دادند و امروز هم به آنان که جان خود را در این شهر بی خاکریز بر دست گرفته اند همین نسبت را می دهند. چه جای تعجب که روباه پس از 1400 سال هم روباه است، با همان حقه های قدیمی. فقط پیرتر شده است.

طوفان فروکش کرده است و روباهان در تدارک حیله ای دیگر به سوراخ خود خزیده اند. این سوی میدان صف شیر مردان بسیج آماده و هوشیار ایستاده اند با پیکر غرق در خون هشت برادر خود. خوشا آنان که در این میدان برگزیده شدند.

خون اين جوانمردان دامن آنان را خواهد گرفت كه در سخن ادب مرد را به از دولتش مي دانستند و در عمل براي رسيدن به كرسي دولت، خون سياووش ريختند.

بهشت گوارای سياووشان باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 17:11 توسط م.عابر |

این روزها فرصتی دست داد که یکی- دو کتاب بخوانم. یک «اژدها کشان» اثر یوسف علیخانی که سر فرصت درباره آن هم می نویسم. اما کتابی که حالا می خواهم درباره اش چیزهایی بنویسم «ناطوردشت» است.

۱. ناطور به معنای نگهبان است و اسم اصلی هم The Catcher in the Rye. یعنی نگهبان دشت.

۲. این رمان یک ظاهر و یک باطن دارد. ظاهرش روایت چند روز از زندگی یک جوان آمریکایی(هولدن کالفیلد) است که روح ناآرامی دارد و از همه چیز خسته شده است. اما در باطن نویسنده به هجو دنیای کثیف بزرگترها می پردازد.

۳. کلید کتاب به شکل استعاری در قالب یک خواب از زبان هولدن کشف می شود. آنجا که می گوید در رویا دشتی پر از بچه دیده که او مواظب آنها بوده که به دره سقوط نکنند.

۴. نام کتاب - نگهبان دشت- از مفهوم فوق گرفته شده و دره هم استعاره ای از دنیای کثیف آدم بزرگهاست! (نویسنده دنیای آدم بزرگها را دنیایی پر از دروغ و ریا و تظاهر و شهوت پرستی و پول پرستی و... توصیف می کند.)

۵. نکته جالب درباره نویسنده کتاب -جی.دی.سالینجر- است. ظاهرا او در کلبه ای به تنهایی زندگی می کند و ۳۰ سال است با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده و عکسی از او منتشر نشده است. سالینجر به آخرین خبرنگاری که قصد داشت او را ببیند شلیک کرده است!

۶. کمپانی های زیادی خواستار تولید فیلمی بر اساس این رمان هستند اما نویسنده اجازه نمی دهد/ نام این رمان در اغلب لیستهای ۱۰۰تایی معتبر دیده می شود.

۷.چهار کتاب اصلی سالینجر در ایران با نام های «فرانی و زویی»، «ناطور دشت»، «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران» و مجموعه 9 داستان با نام «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» به چاپ رسیده است.ناطوردشت که حدود ۶۰ سال پیش نوشته شده هنوز هم جزء پرفروش ترین کتاب های دنیاست.  

                                                                                                       عکس سالینجر روی مجله تایم

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:51 توسط م.عابر |

روزگار دلگيري است برادر!

روزگار گرگهاي پرنده

گرگهاي كت و شلوارپوش، با ساعت مچي «رولكس»

گرگهاي كارشناس، گرگهاي هنرمند

گرگهاي سياستمدار، گرگهاي سرمايه دار

گرگهاي حقوقدان، گرگهاي ملي گرا، گرگهاي مسلمان نما

تمام اين گرگها زخمي مشترك دارند که بوی نفت می دهد

و روباه پير، پدر همه گرگهاست

***

روزگار دلگيري است برادر!

CNN  گوساله است و BBC سامري

«ربنا» و «صداي عمو سام» در هم آميخته

و روباه پير، پدر همه گرگهاست

***

ني لبك كافي نيست

چوبدستي ات را بردار برادر!

ما به جنگيدن با يك دست عادت داريم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 20:5 توسط م.عابر |