پرده اول
دیروز / ساعت 17:25 / تحریریه روزنامه
مسئول سرویس گفت: آیت الله بهجت به رحمت خدا رفت. حدود نیم ساعت قبل. منبع خبر نهاد ریاست جمهوری بود.
همه در بهت و اندوه فرو رفتند و ای کاش خبر واقعیت نداشت.
چند نفر از بچه ها (از جمله خودم) بوسیله پیامک خبر را به دیگران دادیم.
نگاهی به تحریریه می کنم. همه مشغول نوشتنند و مرگ بین میزها پرسه می زند و به کاغذهای کاهی زیر دست بچه ها سرک می کشد. شاید می خواهد ببیند چه می نویسند.
تلفن ها شروع می شود. همه می خواهند بدانند خبر صحت دارد یا نه.
ساعت 17:41
منابع موثق در قم خبر را تایید می کنند.
***
پرده دوم
نمی دانم چرا مدتی است زیاد به یاد مرگ می افتم. (یادی که رگه هایی از ترس هم در آن می بینم)
مرگ در همین نزدیکی است و مهم نیست چه کسی و کجا باشی. ثروتمندترین مرد معنوی جهان(آیت الله بهجت) در قم یا روزنامه نگاری گمنام در قلب پایتخت. به گمانم به سرعت در حال نزدیک شدن به خط پایانم و عجیب احساس خسران می کنم.
سر گیجه دارم...
مرگ چیز عجیبی است. دلم می خواهد روی این موضوع جذاب و پر رمز و راز و البته تامل برانگیز مطالعه و فکر عمیق کنم و البته بنویسم.مصاحبه اختصاصی هم خوب است.◄خبرنگار حوزه مرگ!
اما نمی دانم وقتی نوبت تجربه می شود چه حسی خواهم داشت و چگونه خواهد بود.
***
بی پرده
این پست را با خاطره اختصاصی خودم از دیدار با آیت الله بهجت به پایان می برم.
«از شمار دو چشم یک تن کم، وز شمار خرد هزاران بیش»
چند سال پیش (82 یا 83 –دقیق خاطرم نیست) ظهر روز عید غدیر توفیق داشتم برای نماز به مسجد ایشان بروم.(مسجدی کوچک و ساده با نام فاطمیه در کوچه پس کوچه های نزدیک به حرم، معروف به گذر خان)
بعد از نماز مردم جلو رفته و ضمن تبریک از ایشان عیدی می گرفتند. عیدی هم سکه پول خرد بود. من جرات نکردم نزدیک شوم. می دانستم ایشان چشم برزخی دارند و از احوالات خودم هم باخبر بودم!
7-6 طلبه هم آمده بودند تا به دست مبارک ایشان معمم شوند. با ادب جلو می رفتند و دو دستی عمامه را تقدیم می کردند. آیت الله بهجت عمامه را بر سرشان می گذاشت و دعایی می کرد و اگر اشتباه نکنم پول مختصری هم عیدی می داد.
سرشان پایین بود و به کسی نگاه نمی کرد و ذکرشان قطع نمی شد. نفر آخر یک طلبه سید بود. نزدیک شد و دستش را دراز کرد تا عمامه مشکی خود را تقدیم کند.
آیت الله بهجت بدون آنکه سر بلند کند چند بار با حرکت دست(دستشان را دراز کرده و چند بار به صورت رفت و برگشت از مچ تکان دادند، مثل اینکه با دست کسی به کسی بگویی برو) طلبه را راند و عمامه او را بر سرش نگذاشت!
می دانم کلبه ام متروکه شده اما چه غم که تنهایی عبادت است و به قول حسین پناهی کارمند به چایی زنده است و شاعر به تنهایی...
اما این بازگشت و آب انداختن دوباره در کانال ماهی ویژگی های جدیدی هم خواهد داشت. اول از همه اینکه از این پس نوشته هایم محدود به موضوع جنگ نخواهد بود.(هر چند جنگ هنوز هم از جمله اصلی ترین دغدغه ای ذهنی من است.)
احساس می کنم دارم به خودم و قلمم جفا می کنم چون دیگر کمتر برای دل خود می نویسم. پس اینجا برای دل خواهم نوشت و امیدوارم بر دل دوستان هم بنشیند.
شاید خیلی از دوستان بدانند که بنده روزنامه نگارم اما همه چیزها را که نمی شود در روزنامه نوشت.بعضی حرف ها را باید در کلبه تنهایی گفت و بعضی ها را هم هیچوقت...
پنجشنبه به نمایشگاه کتاب رفته بودم. کتاب شعر هم خریدم. شب که در خانه کتاب ها را ورق می زدم یادم آمد من هم روزی شعر می گفته ام...
سلام بر تو ای قرابت تنهایی...