ملاكاظم راست مي گفت
روستاي سرسبز و زيباي «خضرلو» در پاي تپه باستاني دوره «اوراتوري» يكي ديگر از شاهدان مقاومت و حماسه فرزندان اين سرزمين است.
اين روستا كه در شش كيلومتري غرب شهر «سيه چشمه،- مركز شهرستان چالدران، استان آذربايجان غربي- واقع شده 100 خانوار جمعيت دارد و اهالي غيور و ديندار آن، اغلب به كشاورزي و دامداري مشغولند.
مقبره سادات «كوه كمره اي»، غار تاريخي «چهل تپه»، ييلاق «سيداعلي» و چشمه هاي زيباي «ايستي بلاخ» و «نوروز بلاغي» از جاذبه هاي اين روستاست.
«خضرلو» در صحنه هاي مختلف مبارزه عليه رژيم پهلوي و دفاع از كيان كشور و انقلاب اسلامي كارنامه اي درخشان داشته و در اين راه چهار تن از بهترين فرزندان خود را فدا كرده است. شهدايي كه اينك نامشان زينت بخش كوچه هاي روستاست.
شهيد ابراهيم محمدپور
گفت و گو با همسر جانباز شهيد سيف الله محسني
¤ لطفاً از زندگينامه شهيد محسني و نحوه جانبازي ايشان بگوئيد.
- سيف الله در سال 1344 در بهبهان به دنيا آمد كه چند سال بعد به همراه خانواده در شهرستان گچساران ساكن مي شود.
همان روزهاي آغازين جنگ به همراه عمويش- رحيم محسني- خودش را به خرمشهر وآبادان مي رساند و به اين ترتيب وارد جنگ مي شود.
عموي سيف الله كه خيلي هم با همديگر مأنوس بوده اند سال 1360 در فياضيه به شهادت مي رسد.
سيف الله هم
كمتر روستايي در سراسر كشور پيدا مي شود كه مفتخر به پرورش يك يا چند شهيد نباشد.
از اين پس قصد داريم به ياري پروردگار، عنايت شهداي روستا و همت شما دوستان به معرفي روستاها و شهداي آنها بپردازيم. براي معرفي شهداي روستاي خود با ما Aber1247@gmail.com تماس بگيريد. اين جبهه درانتظار نيروهاي تازه نفسي چون شماست. اين هم آغاز عمليات معر في شهداي روستا با معرفي روستاي «اليكا» و شهدايش.
راستي رمز اين عمليات «يا زهرا(س)» است. به ياد تمام شهدايي كه با پيشاني بندهاي خونين خود، مهمان مهربان ترين مادر دنيا شدند.
هميشه وقتي قرار است از جبهه وجنگ بگويند، فرماندهان، عمليات هاي بزرگ و آدم هاي معروف پاي ثابت حرف ها، نوشته ها و تصاويرند، اما آيا تمام جنگ اينهاست؟
بخش اعظم جنگ بردوش رزمندگان گمنامي بود كه از بطن جامعه برخاسته و عمدتاً نيز از اقشار مستضعف كشور بودند. دل كندن از مال دنيا سخت است و آنكه از مال نگذرد چگونه از جان خواهد گذشت؟-با اين اوصا ف شهداي روستايي، مظلوم ترين قشر جنگ هستند. آنهايي كه اغلب نه يادواره اي برايشان برگزار مي شو د و نه دركتاب و روزنامه و تلويزيون يادي از آنان مي شود.
14 ستاره «اليكا»
اهل نور از قريه ايلكامه
الحمدلله كه بنده خدامه
شيعه پاك علي مرتضي مه
امت محمد بن عبدالله مه
نوكر بي بي، فاطمه زهرا مه
داغدار امام حسن مجتبي مه
ذاكر حسين، شهيد كربلا مه
و اشكبار خواهرش زينب كبري مه
نه وچون مؤمنه فدامه
من كي هستمه كه بومه تي فدامه
شه خود كه اشمه ويمه گدامه
تي سايه كه مه سر دره پادشامه
من كه عاشق تي كربلا مه
چمران به روایت هیام
گويا شهيد دكتر مصطفي چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران است. اين را مي توان از ميان سخنان خانمي كه روزي كوچك ترين شاگرد دكتر در مدرسه جبل عامل لبنان بوده، دريافت.
«هيام عطوي»هنگامي كه از چمران و امام موسي صدر سخن مي گويد، ذوقي آميخته با حسرت در كلامش موج مي زند.
هيام بسيار خوش برخورد است. دو دختر دانشجو آمده اند و سوالي دارند، با حوصله جواب مي دهد و وقتي مي بيند فضا براي ادامه مصاحبه مناسب نيست با تمام فشردگي كار و خستگي، ما را به منزلش دعوت مي كند.
در راه، كوچك ترين فرزندش محمد - هفت ساله- هم با ما همراه است. مادرش او را فرزند مقاومت مي داند چرا كه در جنگ 33 روزه همراه با مادر در لبنان بوده است. از محمد مي پرسم ايران را بيشتر دوست دارد يا لبنان را، كه مي گويد لبنان. بالاخره او فرزند مقاومت است و لبنان خط مقدم نبرد!
راستي هيام يعني عاشقي كه در معشوق خود فنا شده است.
¤ بفرمائيد اولين بار چمران را كجا ديديد؟
- چهارده ساله بودم. يك انجمني داشتيم به عنوان جوانان رسالت. من مي ديدم عده اي از بچه هاي انجمن خيلي شاداب و سرحالند. خيلي شور و حال داشتند و با بقيه فرق مي كردند و اين برايم عجيب بود. به يكي از بچه ها گفتم برادر محمود علت اين همه انرژي و نشاط شما چيست؟ گاهي مي بينم سوار چند تا ماشين مي شويد و جايي مي رويد. كجا مي رويد؟
او هم گفت، هيام تو هم با ما بيا، خيلي خوب است. من گفتم خانواده ام چي؟ من بايد غروب خانه باشم. او گفت بيا ضرر نمي كني. من هم رفتم به موسسه جبل عامل. غروب هم شده بود اما من وقتي دكتر را ديدم همه چيز را فراموش كردم.
دكتر عربي را به لهجه فارسي صحبت مي كرد، خيلي هم صميمانه و با يك عاطفه خاص. نمي شود عمق آن عاطفه را گفت. من حس كردم پناه ما همين جاست. ديگر غروب و تاريكي را فراموش كرده بودم. گفتم من مي خواهم هميشه اينجا باشم كه دكتر گفت، دخترم تو كه نمي تواني هميشه اينجا باشي. جمعه ها ساعت هفت و نيم بيا اما بايد خيلي مواظب باشي دخترم! راه خيلي خطرناك است.
من كوچك ترين كادر كلاس ايشان بودم. دكتر كادر سازي مي كرد و برايمان تحليل سياسي مي گفت.
¤ سيد حسن نصرالله هم بود؟
با اين وجود بايد قدر اين فرصت را دانست و بهترين كار دراين راه گردآوري و ثبت فداكاري هاي مردان و زنان اهل جهاد است.
چوپان فداكار!
عراقي ها نام اردوگاه «موصل 4» را «پاسداران خميني» گذاشته بودند. بعداز اينكه جاسوسان، حاج آقا ابوترابي را لو دادند، ايشان را به جاي ديگر بردند و متعاقب آن همان جاسوسان، چند روحاني ديگر را هم لو دادند تا اينكه نام روحاني ديگري كه جانشين حاج آقا ابوترابي شده بود و ما از او پيروي مي كرديم يعني حاج آقا «اصغر صالح آبادي» هم لو رفت. البته جاسوسان تنها نام او را و آن هم با عنوان «اصغر صالحي» به عراقي ها داده بودند تا اينكه از طرف فرمانده اسيران كه خود پاسدار بود به من پيشنهاد شد كه از آنجا كه نام من «اصغر صالحي» است، خود را جاي او بگذارم و نقش او را بازي كنم و به اسيران ديگر هم گفته شده بود كه هر وقت مرا مي بينند زياد احترام كنند و دور من جمع بشوند.
من حدود 2 سال اين نقش را بازي مي كردم...