تبليغاتX
کانال ماهی

ملاكاظم راست مي گفت

 

روستاي سرسبز و زيباي «خضرلو» در پاي تپه باستاني دوره «اوراتوري» يكي ديگر از شاهدان مقاومت و حماسه فرزندان اين سرزمين است.
اين روستا كه در شش كيلومتري غرب شهر «سيه چشمه،- مركز شهرستان چالدران، استان آذربايجان غربي- واقع شده 100 خانوار جمعيت دارد و اهالي غيور و ديندار آن، اغلب به كشاورزي و دامداري مشغولند.
مقبره سادات «كوه كمره اي»، غار تاريخي «چهل تپه»، ييلاق «سيداعلي» و چشمه هاي زيباي «ايستي بلاخ» و «نوروز بلاغي» از جاذبه هاي اين روستاست.
«خضرلو» در صحنه هاي مختلف مبارزه عليه رژيم پهلوي و دفاع از كيان كشور و انقلاب اسلامي كارنامه اي درخشان داشته و در اين راه چهار تن از بهترين فرزندان خود را فدا كرده است. شهدايي كه اينك نامشان زينت بخش كوچه هاي روستاست.


شهيد ابراهيم محمدپور

ابراهيم در دهم بهمن ماه سال 1326 در خانواده اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود.
در دوران تحصيل با آنكه معلم روستا از طرفداران سرسخت رژيم پهلوي بود، عكس شاه را به گردن سگ مي آويخت و در روستا مي چرخاند.
ابراهيم در سال 1338 با دختر يكي از بستگانش ازدواج كرد كه حاصل اين پيوند سه دختر و دو پسر است.
مهمان نوازي، صله رحم و تقيد به شرايع ديني به خصوص نماز و حجاب از ويژگي هاي بارز ابراهيم بود.
زماني كه در پايگاه عملياتي كردوان، كمبودهايي پيش مي آمد، نيروها را با اين عبارات كه جنگ هاي زمان پيامبر و ائمه را به خاطر بسپاريد كه با يك دانه خرما، روز و شب را سپري مي كردند، دلداري مي داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 7:28 توسط م.عابر |

 گفت و گو با همسر جانباز شهيد سيف الله محسني

پرستار عشق

دو دهه از پايان جنگ مي گذرد. جنگي كه براي برخي خاطره شده است. براي عده اي نماد و بعضي هم متأسفانه از يادش برده اند، اما هستند كساني كه هنوز پس از سال ها با جنگ زندگي مي كنند. شهيد «سيف الله محسني» يكي از رزمندگاني بود كه با نواخته شدن شيپور جنگ به سوي ميدان نبرد شتافت تا سندي باشد بر جوانمردي نوجوانان اين مرز و بوم.
و جنگ براي سيف الله 26 سال طول كشيد تا بالاخره در سال 1385 به آرزوي خود و مقام «عندربهم يرزقون» نايل آيد.
همسنگر شهيد محسني در 15 سال پاياني اين ايستادگي باشكوه، همسرش بود تا ثابت كند زنان در مجاهدت في سبيل الله كمتر از مردان نيستند.
مي دانم، مي دانم كه جنگ سال ها پيش تمام شده است و همه گرفتارند، يكي گرفتار اقساط خانه، ديگري اجاره خانه، آن يكي مريض است و اين يكي غم نان دارد. چه بخواهي، چه نخواهي گرفتاري به سراغت خواهد آمد، پس چه بهتر كه خود پاپيش بگذاري و گرفتاري ات را انتخاب كني.
خانم «جعفري»- همسر شهيد سيف الله محسني- پيش از آن كه گرفتاري هاي زندگي به سراغش بيايند خود به استقبال آن رفت و گرفتار عشق شد، عشق مردي كه مي دانست هيچ وقت نمي تواند دوشادوشش قدم بزند و كوچه كوتاه زندگي را با چرخ درد طي مي كند.
سعي كردم به احساس مردي فكر كنم كه 24 سال از روي صندلي چرخدار به زندگي نگاه كرده بود. حس گنگي بود. چيز زيادي دستگيرم نشد. راستي نظر شما چيست؟


¤ لطفاً از زندگينامه شهيد محسني و نحوه جانبازي ايشان بگوئيد.
- سيف الله در سال 1344 در بهبهان به دنيا آمد كه چند سال بعد به همراه خانواده در شهرستان گچساران ساكن مي شود.
همان روزهاي آغازين جنگ به همراه عمويش- رحيم محسني- خودش را به خرمشهر وآبادان مي رساند و به اين ترتيب وارد جنگ مي شود.
عموي سيف الله كه خيلي هم با همديگر مأنوس بوده اند سال 1360 در فياضيه به شهادت مي رسد.
سيف الله هم
 ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 9:30 توسط م.عابر |

كمتر روستايي در سراسر كشور پيدا مي شود كه مفتخر به پرورش يك يا چند شهيد نباشد.
از اين پس قصد داريم به ياري پروردگار، عنايت شهداي روستا و همت شما دوستان به معرفي روستاها و شهداي آنها بپردازيم. براي معرفي شهداي روستاي خود با ما  Aber1247@gmail.com
تماس بگيريد. اين جبهه درانتظار نيروهاي تازه نفسي چون شماست. اين هم آغاز عمليات معر في شهداي روستا با معرفي روستاي «اليكا» و شهدايش.
راستي رمز اين عمليات «يا زهرا(س)» است. به ياد تمام شهدايي كه با پيشاني بندهاي خونين خود، مهمان مهربان ترين مادر دنيا شدند.
هميشه وقتي قرار است از جبهه وجنگ بگويند، فرماندهان، عمليات هاي بزرگ و آدم هاي معروف پاي ثابت حرف ها، نوشته ها و تصاويرند، اما آيا تمام جنگ اينهاست؟
بخش اعظم جنگ بردوش رزمندگان گمنامي بود كه از بطن جامعه برخاسته و عمدتاً نيز از اقشار مستضعف كشور بودند. دل كندن از مال دنيا سخت است و آنكه از مال نگذرد چگونه از جان خواهد گذشت؟-با اين اوصا ف شهداي روستايي، مظلوم ترين قشر جنگ هستند. آنهايي كه اغلب نه يادواره اي برايشان برگزار مي شو د و نه دركتاب و روزنامه و تلويزيون يادي از آنان مي شود.


14 ستاره «اليكا»


هشت كيلومتر پس از تونل كندوان درجاده چالوس پيچي به نام «پل زنگونه» است كه به ارتفاعات ختم مي شود.
يكي از روستاهاي اين ارتفاعات سر سبز و ديدني «اليكا» نام دارد.
در ابتدا نامش «ايل گاه» بوده و به مرور «اليكا» شده است.
اليكا درمرز استان مازندران و تهران واقع شده و جزء استان مازندران محسوب مي شود. در فصل بهار و تابستان جمعيتش به 500 نفر هم مي رسد و در فصل سرما به 4 تا 5 خانوار كاهش مي يابد.
راستي اليكا يك معدن زغال سنگ هم داشته كه به دليل سوءمديريت بخش خصوصي، تعطيل شده است.
روستاي اليكا در مجموع 14 شهيد (عبدالله ملا- حبيب الله يعقوبي- علي محجوبي - نادرمختاري - اميرحسين مختاري- محسن قنبري- جعفر توراني - اكبر رزمجو -اصغر رئيسيان -علي خانيان - مصطفي خانيان - يدالله قزاقي- بهرام احمد پور و صادق قاضي زاده) تقديم انقلاب كرده كه از اين تعداد تنها شهيد يعقوبي در روستا دفن شده است.
پيكرشهيد قنبري و محجوبي هم پس از سال ها هنوز معلوم نيست در كجاي كربلاي جبهه هاي ايران آرميده است.
يك نكته مهم درمورد اليكا، برگزاري يادواره شهداي اليكاست.
يادواره اي كه امسال دوازدهمين دوره آن برگزار مي شود و جالب آنكه كاملاً مردمي بوده و هيچ هزينه اي را هم به بيت المال تحميل نمي كند چرا كه برگزار كنندگان آن خانواده شهداي روستا هستند.
يادواره شهداي روستا چند روز طول مي كشد و شامل بخش هاي مختلفي از جمله مسابقه كتابخواني، نقاشي، شعر و مسابقات ورزشي درگروه هاي سني مختلف است، البته تجليل از خانواده شهدا، جانبازان و ايثارگران روستا نيز جاي خود را دارد.
همزمان با ايام برگزاري يادواره، نشريه اي فرهنگي نيز در روستا منتشر مي شود با نام «اليكا نومه» (به معناي نامه اليكا)
درپايان بجاست براي سلامتي همه جانبازان و خانواده شهدا به ويژه پدر شهيد قنبري كه نقش مهمي در راه اندازي و تداوم اين يادواره دارد و اين روزها با بيماري دست وپنجه نرم مي كند، دعا كنيم.
اين شعر محلي هم به نقل از «اليكا نومه» چهار سال پيش:


اهل نور از قريه ايلكامه
الحمدلله كه بنده خدامه
شيعه پاك علي مرتضي مه
امت محمد بن عبدالله مه
نوكر بي بي، فاطمه زهرا مه
داغدار امام حسن مجتبي مه
ذاكر حسين، شهيد كربلا مه
و اشكبار خواهرش زينب كبري مه
نه وچون مؤمنه فدامه
من كي هستمه كه بومه تي فدامه
شه خود كه اشمه ويمه گدامه
تي سايه كه مه سر دره پادشامه
من كه عاشق تي كربلا مه

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 10:6 توسط م.عابر |

چمران به روایت هیام

گويا شهيد دكتر مصطفي چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران است. اين را مي توان از ميان سخنان خانمي كه روزي كوچك ترين شاگرد دكتر در مدرسه جبل عامل لبنان بوده، دريافت.
«هيام عطوي»هنگامي كه از چمران و امام موسي صدر سخن مي گويد، ذوقي آميخته با حسرت در كلامش موج مي زند.
هيام بسيار خوش برخورد است. دو دختر دانشجو آمده اند و سوالي دارند، با حوصله جواب مي دهد و وقتي مي بيند فضا براي ادامه مصاحبه مناسب نيست با تمام فشردگي كار و خستگي، ما را به منزلش دعوت مي كند.
در راه، كوچك ترين فرزندش محمد - هفت ساله- هم با ما همراه است. مادرش او را فرزند مقاومت مي داند چرا كه در جنگ 33 روزه همراه با مادر در لبنان بوده است. از محمد مي پرسم ايران را بيشتر دوست دارد يا لبنان را، كه مي گويد لبنان. بالاخره او فرزند مقاومت است و لبنان خط مقدم نبرد!
راستي هيام يعني عاشقي كه در معشوق خود فنا شده است.

 


¤ بفرمائيد اولين بار چمران را كجا ديديد؟
- چهارده ساله بودم. يك انجمني داشتيم به عنوان جوانان رسالت. من مي ديدم عده اي از بچه هاي انجمن خيلي شاداب و سرحالند. خيلي شور و حال داشتند و با بقيه فرق مي كردند و اين برايم عجيب بود. به يكي از بچه ها گفتم برادر محمود علت اين همه انرژي و نشاط شما چيست؟ گاهي مي بينم سوار چند تا ماشين مي شويد و جايي مي رويد. كجا مي رويد؟
او هم گفت، هيام تو هم با ما بيا، خيلي خوب است. من گفتم خانواده ام چي؟ من بايد غروب خانه باشم. او گفت بيا ضرر نمي كني. من هم رفتم به موسسه جبل عامل. غروب هم شده بود اما من وقتي دكتر را ديدم همه چيز را فراموش كردم.
دكتر عربي را به لهجه فارسي صحبت مي كرد، خيلي هم صميمانه و با يك عاطفه خاص. نمي شود عمق آن عاطفه را گفت. من حس كردم پناه ما همين جاست. ديگر غروب و تاريكي را فراموش كرده بودم. گفتم من مي خواهم هميشه اينجا باشم كه دكتر گفت، دخترم تو كه نمي تواني هميشه اينجا باشي. جمعه ها ساعت هفت و نيم بيا اما بايد خيلي مواظب باشي دخترم! راه خيلي خطرناك است.
من كوچك ترين كادر كلاس ايشان بودم. دكتر كادر سازي مي كرد و برايمان تحليل سياسي مي گفت.
¤ سيد حسن نصرالله هم بود؟


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:3 توسط م.عابر |

امروزه يافتن يك آزاده، رزمنده، پدر و مادر شهيد و خلاصه كسي كه از خوان جنگ بهره اي داشته باشد، چندان سخت نيست اما بدون شك چند ده سال ديگر اين موضوع به يك آرزو تبديل خواهد شد.
با اين وجود بايد قدر اين فرصت را دانست و بهترين كار دراين راه گردآوري و ثبت فداكاري هاي مردان و زنان اهل جهاد است.
كتاب «چوپان فداكار» مصداق يكي از اين كارهاي ارزشمند است. كتابي خواندني كه به همت امور ايثارگران شركت ملي گاز ايران منتشر و در آن خاطرات ايثارگران اين شركت ثبت شده است.
بدون شك تاثير و ارزش اين كار ماندگار از بسياري از كارهاي سطحي و زودگذري كه در نهادهاي دولتي براي تجليل از ايثارگران انجام مي شود، بيشتر است بخصوص از آن جهت كه اين ايثارگران، به جهت نوع و منطقه كاري خود، نزديكترين بستگي را به جبهه ها جنگ داشته اند.
كتاب «چوپان فداكار» به همه كساني تقديم شده كه «به زمين رنگ آبي آسماني» زدند. چند خاطره كوتاه از اين كتاب را تقديم شما مي كنيم:


چوپان فداكار!


عراقي ها نام اردوگاه «موصل 4» را «پاسداران خميني» گذاشته بودند. بعداز اينكه جاسوسان، حاج آقا ابوترابي را لو دادند، ايشان را به جاي ديگر بردند و متعاقب آن همان جاسوسان، چند روحاني ديگر را هم لو دادند تا اينكه نام روحاني ديگري كه جانشين حاج آقا ابوترابي شده بود و ما از او پيروي مي كرديم يعني حاج آقا «اصغر صالح آبادي» هم لو رفت. البته جاسوسان تنها نام او را و آن هم با عنوان «اصغر صالحي» به عراقي ها داده بودند تا اينكه از طرف فرمانده اسيران كه خود پاسدار بود به من پيشنهاد شد كه از آنجا كه نام من «اصغر صالحي» است، خود را جاي او بگذارم و نقش او را بازي كنم و به اسيران ديگر هم گفته شده بود كه هر وقت مرا مي بينند زياد احترام كنند و دور من جمع بشوند.
من حدود 2 سال اين نقش را بازي مي كردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 14:34 توسط م.عابر |