تبليغاتX
کانال ماهی

تقدیم به شهید حاج حسین خرازی که دستش زودتر از خودش رفت...

سلام بر ساقی بی دست...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 9:24 توسط م.عابر

                                            ** راز فکه**

 

 عراقی ها با دو تا ماشین آمدند.8-7نفری بودند.دو سه تا ارتشی و بقیه هم سرباز.غیر از راننده هایشان بقیه سوار ماشین های ما شدند و راه افتادیم.کثیفی و بدبختی از سر و رویشان می بارید.بیشتر از احساس تنفر احساس ترحمی رقت بار داشتم.

دشت مثل کف دست صاف بود و نگاه بی هیچ مانعی به افق می رسد.ما قرار بود بچه های عملیات والفجر مقدماتی در سال61 را پیدا کنیم.20سال برای پیدا نشدن زمان خوبی است.راستی چه کسی گم شده بود؟ ما یا آنها؟ باید دنبال چه کسی می گشتیم؟...

حدود یک ساعتی در راه بودیم.انگار قرار نبود به هیچ جا برسیم.هیچ نشانه ای نبود.تنها دو بیل مکانیکی زرد رنگ که مثل اژدها وسط بیابان خوابیده بودند.

ماشین ها وسط بیابان رها شدند.بیل های مکانیکی غرش کنان بیدار شدند و کار شروع شد.

کنار هر بیل چند نفر بودند و زمین کنده شده و خاک ها را می پاییدند تا مگر نشانه ای بیابند.عراقی ها هم بعد از آنکه صبحانه ای که ما برایشان برده بودیم با ولع خوردند در سایه ماشین ها لم دادند.انگار از سال قحط آمده بودند.یکی از افسرهایشان قندها را مشت ،مشت به جای شکلات می خورد و کلی هم کیف می کرد.

زمین به شدت آلوده بود و هر لحظه امکان داشت انفجاری اتفاق بیفتد اما به قول یکی از بچه های تفحص: "معصیت رو بنازم که مین رو هم خنثی میکنه".آره حداقل خیال من یکی راحت بود.

کم کم خورشید به مرکز آسمان نزدیک تر می شد و تحمل گرما سخت تر و سخت تر.هر بار تکه ای استخوان لابه لای خاک ها دیده می شد نفسم می گرفت و دچار هیجان می شدم.نمی دانم، شاید چون اولین بارم بود اینطور می شدم اما لحظه ای بعد می دیدی استخوان مرغ بوده ... حسرت و حسرت و انتظار...

وقت اذان بیل ها خاموش شدند و مشغول نماز شدیم.فکر کنم عشقی پیش نماز شد.چند تا از عراقی ها هم آمدند و به نماز جماعت پیوستند.ماشینی که برای آوردن ناهار رفته بود برگشت.هیچ سایه ای نبود و تیغ آفتاب مغز آدم را به جوش می آورد.چند پتو پهن کردیم و همه دور هم ناهار را خوردیم.روزهایی که ناهار آنجا بودیم،عروسی عراقی ها بود.انگار صدام به آنها غذا نمی داد!

کمی پس از ناهار دوباره کار شروع شد.تقریبا برنامه خاصی برای کندن زمین نبود چون اصلا نشانه ای وجود نداشت.باید تسلیم سرنوشت می شدیم.حدود20روزی بود که شهیدی پیدا نشده بود.امروز را هم باید اضافه می کردیم.

بیل ها دوباره از حرکت ایستادند.گرد و خاک، سر و روی همه را پوشانده بود.سوار ماشین ها شدیم.ضبط نوحه آرام و حزینی می خواند،همه ساکت بودند. انگار بغض گلوی همه را گرفته بود.(درست مثل همین حالا که می نویسم...)ماشین هر از گاهی در دست اندازی می افتاد تا بچه ها تکانی بخورند اما این تکان های شدید هم نمی توانست کسی را از عالم خودش خارج کند...

سر یک سه راهی ماشین عراقی ها به ما ملحق شد و تا مرز آمد و آنجا نیروهایشان را  سوار کرد و برگشت.ما هم وارد مقر شدیم.چند نفری به استقبالمان آمدند.خستگی چهره ها جای سوال در مورد پیدا کردن شهدا نمی گذاشت اما "محمد الله نیا" که هنوز مثل من و احمد با رموز فکه آشنا نبود با اشتیاقی توام با نگرانی و عجله پرسید:چی شد؟شاید یک خسته نباشید هم قبلش گفت.یادم نیست.

چند لحظه سکوت کردم و بدون آنکه به چشمهایش نگاه کنم، با سردی گفتم: وحشتناک گرم بود...

بی هیچ حرفی به سمت معراج الشهدا راه افتاد.خسته تر از من راه می رفت.نمی دانم.شاید هم می خواست اشکهایش را پنهان کند...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 12:8 توسط م.عابر