تبليغاتX
کانال ماهی

"قاب"

 

هنوز همانجایی

تکیه داده به دیوار

با آن لبخند ابدی

ونگاهی که همیشه به سوی پنجره است

هر روز در صورتت "ها" می کنم

و به موهایت دست می کشم

اما این گرد و غبار رفتنی نیست

پس کی می خواهی دستت را از روی سینه برداری؟

زخمت هم که هنوز مثل دل من خوب نشده

.

.

.

ببخشید

باید بروم قبض چشمهایم را پرداخت کنم.

 

                                             *******

 

"همین"

 

یک مشت نامه و عکس

چند کنگره

چندین کتاب

و وبلاگ،این دلتنگی های مجازی

و یک اتوبان

که هیچگاه به تو نرسید

همین!

 

"م.عابر"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 12:0 توسط م.عابر

امروز صبح گلدسته های حرم امامین عسکریین در سامرا را هم منفجر کردند.

آجرک الله یا بقیة الله ...

اما بیش از این هتک حرمت، مطلب زیر در سایت تاریک "آفتاب" دلم را سوزاند.ترجیح می دهم مطلب را بی هیچ توضیحی بیاورم.

براستی به کجا می رویم؟

*********

بحث دفن شهدای گمنام جنگ تحمیلی در سطح شهر‌ تاکنون چندین بار مطرح شده و هر بار با توجه به موج مخالفت‌هایی که برانگیخته، به نحوی به آینده موکول شده است. 

به تازگی بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس اعلام كرده قصد دارد همزمان با سالروز وفات حضرت فاطمه(س)، پيكرهای 51شهيد دفاع مقدس را در 12منطقه از کشور به خاك سپرده بسپارد.

به گزارش آفتاب و طبق اعلام روابط عمومي این بنیاد، قرار است اين شهدا ساعت 9صبح روز دوشنبه ‪ ۲۸‬خرداد ماه از مقابل در اصلی دانشگاه شهيد بهشتی در منطقه ولنجك واقع در شمال تهران و از مقابل مسجد جامع تهرانسر در منطقه‌ای به همين نام در جنوب تهران تشييع می‌شود.

این در حالی است که با انتشار خبر دفن احتمالی پیکر پاک سه تن از این شهدا در منطقه ولنجک، ساکنین این محل چند روزی است که دست به اعتراضی زده‌اند. 

یکی از اهالی بلوار دانشجو، واقع در منطقه ولنجک در توضیح اعتراضات اهالی محل به خبرنگار آفتاب گفت: «مدتی است که عده‌ای در یک فضای خالی که در این منطقه قرار دارد حسینیه‌ای تشکیل داده‌اند و گاه و بی‌گاه اقدام به برگزاری مراسم در داخل آن می‌نمایند».

وی ادامه داد: «پس از مدتی خبر رسید که قرار است به زودی در این محل پیکر سه تن از شهدای دفاع مقدس دفن شود که این خبر با واکنش اهالی محل رو به رو شد به نحوی که در چند نوبت تا کنون تجمعات اعتراض‌آمیز با جمعیتی حدودا 100نفره شکل گرفته است که حتی در یک مورد درگیری لفظی شدیدی هم میان اهالی و نیروهای انتظامی شکل گرفت». 

وی با بیان این که حرمت و جایگاه شهدای جنگ تحمیلی هرگز مورد مناقشه نیست و مخالفت با دفن این شهدا نباید به مخالفت با شهدا و ارزش‌ها تعبیر شود تصریح کرد: ما اساساً معتقدیم که دفن این شهدا در گوشه و کنار شهر باعث وهن شهدای عزیز خواهد شد ضمن آن که در صورت گسترش این تصمیمات، تهران ممکن است به یک گورستان بزرگ تبدیل شود.

این در حالی است که بر اساس استفتاء صورت گرفته از برخی مراجع تقلید، در صورت مخالفت اهالی محل و ساکنین منطقه، تدفین شهدا دارای مشکل شرعی خواهد بود.

********

 چشمی به سامرا ...

چشمی به ولنجک...

هوای گریه دارم...

هوای گریه دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 17:3 توسط م.عابر

- آخر:

کانال ماهی قصه آدمهاست.قصه آدمهایی که هیچکس آنها را نمی شناخت.حالا هم کسی آنها را نمی شناسد.

آدمهای معمولی با قیافه های معمولی که لباس های معمولی می پوشیدند و غذاهای معمولی می خوردند.با شغل های معمولی،خانه های معمولی، خانواده های معمولی، تحصیلات بیشترشان هم معمولی بود... و هزار و یک چیز معمولی دیگر.

همان آدمهایی که یک روز کوله پشتی شان را برداشتند و سوار یک قطار معمولی شدند و رفتند...

پشیمان شدی؟فکر می کنی قصه آدمهای معمولی شنیدن ندارد؟

اشتباه می کنی رفیق.قصه اینها شنیدن دارد.

 اما گفتن...

نمی دانی چقدر سخت است بخواهی قصه آدمهای معمولی را برای آدمهایی بگویی که دیگر نمی خواهند معمولی باشند.

یکی موهایش را مثل جوجه تیغی...

یکی لباسهای عجیب و غریب...

یکی با خودش هم قهر...

یکی روزی دو ساعت یوگا...

یکی دیوانه اکس پارتی...

یکی عاشق جاده چالوس...

یکی طوری حرف می زند که هیچی از آن...

یکی ته جیب پدرش را در می آورد تا مثل "جنیفر لوپز"...

یکی در و دیوار اتاقش را پر از عکس "دیوید بکام"...

یکی احساس می کند در کافی شاپ "شب مهتاب" در الهیه به کمال عشق...

***

- اول:

یکی بود...یکی نبود...

عباس و گلنسا یک پسر داشتند و یک دختر.

محمد و فاطمه.

محمد خیلی بچه ننه بود.هر غذایی را نمی خورد.

گلنسا هم خیلی نازش را می کشید.

البته خیلی هم باهوش بود.

حتی وقتی هم که بزرگ شده بود، مادر خیلی وقتها سر او را نوازش می کرد تا خوابش ببرد.

حالا دیگر محمد دانشجو بود.دانشگاه علم و صنعت.مهندسی صنایع.

یکی- دو ترم که خواند با دختر دائی اش نامزد کرد.

تابستان سال 67.

الحمدلله قطع نامه هم که پذیرفته و جنگ هم که تمام شد.

اما انگار خوابهای شومی دیده اند.

مرصاد.

خفاشها خون سیاهشان بر زمین ریخت.بقیه هم به غار تاریکشان فرار کردند.

پس چرا محمد بر نمی گردد؟!نه تماسی...نه نامه ای...

غلامعلی- عمویش- و چند نفر دیگر می روند دنبالش.

اما کجا؟؟؟

9روز بعد پیدایش می کنند و می آید.

همه هستند.من هم.

می خواهم خودم را به او برسانم اما مگر می شود.

لا به لای جمعیت احساس خفگی دارم.

ناگهان انگار کوچه ای باز می شود.

بی اختیار جلو می روم.نگاهش می کنم.

مثل تنه درختی که آن را سوزانده اند می ماند.

آخر 9 روز زیر آفتاب بیابان بوده است.

یاد امام حسین می افتم.

دستش قطع است.

و سرش را بریده اند.

نمی فهمم با آن سن کمم چرا اصلا نترسیدم.

نمی دانم مادرش چطور شناختش.

احساس بی وزنی می کنم.

فاطمه گریه می کند و برادر را صدا می زند.

عباس مرا در کنار فاطمه می نشاند و می گوید:

"بیا این هم محمد"

نمی دانم چرا یاد دایی سید محمد می افتم.

شاید چون می خواست با فاطمه ازدواج کند.

بغضی، سخت گلویم را فشار می دهد.خیلی سخت...

نمی توانم گریه کنم...

تشنه ام...

تشنه...

تش...نه...

تش...

ت...

...

 

***

 

- هیچ:

...و من هنوز فکر می کنم.

به پسر عمویم که چقدر بچه ننه بود.

و به لحظه ای که سرش را بریدند.

همان سری که با نوازش دست مادر به خواب می رفت.

نمی دانم آنوقت دستی بود تا...

یا زهرا...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 12:15 توسط م.عابر

می خوام یک آلبوم موسیقی و یک کتاب رو به دوستان معرفی کنم.

کتاب رو هنوز وقت نکردم بخرم اما آلبوم رو گوش کردم.به قول بر و بچ خیلی فاز میده.خوراک شب و تنهایی و ...بماند.(قابل توجه دلسوختگان و دلشکستگان و دلدادگان و دلشدگان و بیدلان و صاحبدلان و دلبران و ...دلبرم دلبر...)

 آلبوم "معبری به آسمان"

شعرهاش هم از مرحوم ابوالفضل سپهر.فکر کنم بشناسینش.

دو تا سی دی و ۱۰تا آهنگ با صدای وحید جلیلوند.

1 – قصه ازدواج
2 – اتل متل یه مادر
3 – سنگ قبر شکسته
4 – چشم چشم دو تا چشم
5 – کجایید ای شهیدان خدایی
6 – اتل متل یه جعبه
7 – اتل متل یه بابا
8 – قلب زمین
9 – قصه بچه بسیجی
10 – یاس کبود / ظهور

قیمتی هم نداره.۱۵۰۰تومن.پول دو تا لپ لپ.

بنیاد حفظ آثار هم زحمتشو کشیده.(ما نمردیم و اینا یه کار خوب کردن)

اینقدر من بیوفایی کردم که آخرش حاج احمد خودش اومد سراغم.

حاجی می دونم به گردنم خیلی حق داری و من...

چکار کنم حاجی؟شرمنده ام.

نمی خوام یه مطلب آبکی بنویسم.

حاجی روحت شاد ولی . . . بگذریم.

و اما کتاب.

ما اهل اینجا نیستیم!

کتابی درباره شهید حاج احمد کاظمی.فرمانده نیروی زمینی سپاه.

نشر مجنون منتشرش کرده.قیمتش هم۱۲۰۰تومن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 18:37 توسط م.عابر

 

 مادر جان!

دلم می خواست این روزها از شما بنویسم اما...

خودتان که بهتر می دانید...

            

ته خاكريز. هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي‌توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
                                             * * *
        خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».

(مهدی قزلی)

 

+ نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 12:54 توسط م.عابر

"اهل حقیقت مقیمان کوی میخانه اند و شعر،جرعه ای است از آن شراب روحانی که بر خاک افشانده اند."

*شهید آوینی*

 

یکی از ویژگیهایی که گویا با نژاد ما ایرانیان پیوند خورده است علاقه به شعر است و کمتر کسی را می توان یافت که به این هنر آسمانی علاقه نداشته و سر و کارش به آن نیفتاده باشد.

شعر دنیایی است که از هزاران دریچه می توان به آن نگریست و این مجال کوتاه تر از آن است که بنده با این بضاعت اندک حتی بخواهم روزنه ای بگشایم.

تنها نکته ای کوتاه و آن اینکه اگر شعر در کلیت خویش آدمی را به آسمان نزدیکتر نکند پس تفاوت آن با دیگر سرگرمی هایی که تنها هدفشان التذاذ است،چیست؟

نقل می کنند شهید آوینی که خود دست و دلی در شعر نیز داشته،پیش از انقلاب تمام شعرها و دست نوشته هایش را در چند گونی(فکر نمی کنم کل نوشته های ما یک پلاستیک دسته دار هم شود!) ریخته و می سوزاند و در بیان علتش می گوید آنها حدیث نفس بودند!

یک شب آتش در نیستانی فتاد...

تا هفته دیگر...یا حق.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 15:53 توسط م.عابر