"کره زمین خسته است.بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معناست.او این عالم را دوباره باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت."
*شهید آوینی*
این سخن شهید آوینی پیش و بیش از آنکه متناظر با احوال جامعه ایرانی باشد،نظریه ای جهانی است که ما به علت اطلاعات ناکافی و بعضا ناصحیح از اوضاع دیگر جوامع بخصوص کشورهای غربی و به اصطلاح مدرن،شاید نتوانیم آنچنان که باید عمق آن را درک کنیم اما "آب دریا را اگر نتوان کشید/هم به قدر تشنگی باید چشید"و از همین رو چند سطری می نگارم هر چند می دانم حق مطلب بیش از اینهاست.
قبل از هر چیز لازم می بینم به نکته ای کوتاه اشاره کنم.شاید بپرسید چرا غرب را "به اصطلاح مدرن" خواندم.اگر "مدرن" را به معنای پیشرفته از لحاظ تکنولوژی فرض کنیم من نیز به مدرن بودن آنان معترفم، اما یکی از کلاه های بزرگی که سر بشر امروز گذاشته اند این است که مدرنیته را مترادف با خوشبختی معرفی کرده و به خورد ما داده اند.
نسبت"انسان معاصر" و "مدرنیته" و "خوشبختی" خود بحث مفصلی است که اگر عمری باقی بود به آن خواهم پرداخت.هدف از ذکر این نکته آن بود که دوستان، نگارنده را به ضدیت کورکورانه با غرب متهم نسازند.
*******
هر روز صبح قبل از ساعت6 در آن سه راهی کذایی و شلوغ که منتظر سرویس می ایستم آدمهایی را می بینم که به سرعت می روند و بیشتر انگار در حال دویدنند.بعضی ها هم که دیرشان نشده می ایستند و نگاهی به روزنامه ها می اندازند.خیلی هایشان دیگر چهره هایی آشنا شده اند.هر روز با دیدن این رفتن ها که هیچوقت تمامی ندارد از خود می پرسم "چرا؟"
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافــــــــــــــل از احوال دل خویشتنم
ز کجـــــــــا آمده ام آمدنم بهر چــــــــــــه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطـــــــــــــــــنم
آیا این آدمها هم از خود می پرسند و اصلا می دانند به کجا می روند؟اما انگار دنیای امروز "چراگاهی" است که جایی برای "چرا" ندارد.باید دوید و دوید و اگر لحظه ای بایستی و از خود بپرسی چرا، از دیگران باز خواهی ماند.
جالب آنکه هر چه بیشتر می دوی مقصد دورتر می شود و اضطراب نرسیدن بیشتر.یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و به اداره می روی.30سال بعد هم صبح ها از خواب بیدار می شوی و بازهم به اداره می روی و تنها تفاوتش این است که شاید یکی-دو طبقه اتاقت بالا و پائین شده باشد و "ناگهان بانگ برآید خواجه مُرد." و اگر خیلی کله گنده باشی آگاهی ترحیمت در یک از صفحات روزنامه کنار بقیه چاپ می شود.آنهم فردا مثل خودت می میرد.
نمی خواهم نوستالژیک بازی دربیاورم و شروع کنم به آه و ناله که بله ما همه قربانی این سرنوشت محتوم غفلت عصر جدیدیم و خوش به حال روستایی ها که در هر روز صبح با صدای خروس از خواب بیدار می شوند و شیر بُز می خورند.
از قضا فکر می کنم آدم اگر کمی زرنگ باشد این شهر نشینی با همه زرق و برقش می تواند دست خیلی چیزها را روکند و پوچی ها را آشکار سازد و بدون شک ارزش این خودآگاهی بسیار بیشتر خواهد بود.
آری بشر امروز به عالم معنا احساس نیاز می کند اما کمپانی هایی که بقایشان به تحمیق و تحمیر انسان وابسته است بیکار ننشسته و مصنوعات خود را به خلایق قالب می کنند.چینی ها برای غرب وسایل و اسباب شهوترانی می سازند و برای ما تسبیح و ساعتِ اذانگو!
هر چه عطش معنویت بیشتر شود جنس تسبیح ها و صدای ساعت ها نیز دلفریب تر خواهد شد و اینگونه است که آینده شاهد نبرد "معنویت علیه معنویت" خواهد بود.معنویت شیطانی در برابر معنویت الهی.
تا هفته دیگر... یا حق.
"اگر انسانهایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند،خود از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند،دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد."
*شهید آوینی*
انسانها در مواجهه با محیط اطراف خود دو راه در پیش دارند.یا رنگ و بوی محیط را به خود گرفته و به قول معروف در آن حل شده،سازگاری می یابند و برای رسوا نشدن همرنگ جمعت می شوند و یا محیط را تحت تاثیر آرمانها و افکار خود قرار می دهند.
ناگفته پیداست که اغلب راه اول را گزیده و می پیمایند چرا که راهی است امتحان پس داده و آنقدر در آن رفته اند که هموار گشته است اما راههای جدید به تناسب آرمان افراد صعب العبورند و قدم نهادن در آن صفات و لوازمی را می طلبد.
بی شک آنان که در پی یک زندگی بیدغدغه،روزمره و مرفه هستند نمی توانند دست به تحول بزنند چرا که قبل از تغییر محیط باید خود را تغییر داد و به جهاد با بسیاری از امیال و خواسته های نفسانی پرداخت.
عبور از عادات و خطوط هنجاری جامعه که در مواردی ریشه در هیچ لزوم و منطقی نیز ندارند خالی از مخاطره نیست چرا که فرد تحول آفرین برخلاف مسیر توده حرکت می کند و همین به اندازه کافی حساسیت زاست و اتفاقا هنر نیز در همین است چرا که "ماهی های مرده هم می توانند در مسیر رود حرکت کنند."
"به خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم"
البته ذکر یک نکته در این بحث ضروری به نظر می رسد و آنهم اینکه هرگونه "خلاف آمد عادت"را نمی توان لزوما مایه سعادت دانست و عدم توجه به اسباب و صفات ملزوم، معیار شکنی را به میانبری برای گمراهی و شوربختی مبدل می کند.
معیار شکنان باید صفات متعددی داشته باشند که به نظر می رسد اولین آنها عدم تعلق و وابستگی است که این خود می تواند بسیاری از دیگر صفات را همچون شجاعت،ژرف نگری،مناعت طبع،وارستگی و...را به دنبال آورد.ناگفته پیداست که کمتر کسی زحمت و جرات پیمودن این راه را به خود می دهد و از همین رو یافتنشان دشوار است.
در کتاب"مجانی الادب"آمده است:مردی شنید که یک نفر صدا می زند:کجایند کسانی که از دنیا می گذرند و در جستجوی آخرت هستند؟به او گفت:جای آنها را عوض کن،دست روی هر کسی می خواهی بگذار!
دیگر اینکه باید توجه داشت که توکل شرطی اساسی در این وادی است چرا که انسان ساختار شکن به جزیره ای ناشناخته پای می گذارد که هر قدمش می تواند روی چاهی گذاشته شود اما چه کسی به سوی حقیقت رفت و از نور آن بی بهره ماند؟
"تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش"
و آخرین نکته از هزار و یک نکته ظریف این ماجرا:"بی پیر مرو تو در خرابات"
تا هفته دیگر...یا حق.
یکی از هزاران مشکلی که گریبان بشر امروز را گرفته،سطحی زدگی و نداشتن عمق است.این عدم عمق تقریبا به تمام زوایای زندگی رسوخ کرده است.از فکر و اندیشه تا مسائل کوچک و به ظاهر کم اهمیت.این بی عمقی و سطحی زدگی تا جایی است که حتی اصحاب فکر و قشر روشنفکر جامعه را به وادی روزمرگی کشانده است.البته قصد آن ندارم این موضوع را به همه نسبت دهم اما تجربه نشان می دهد آنان که غیر از اینند، آنقدر در اقلیتند که می توان سطحی زدگی را بیماری همگانی نامید.
انسان امروز همانقدر که در اعتقاداتش سطحی است ،بی اعتقادی هایش هم عمقی ندارد. به راستی ما چقدر به اعتقاداتمان اعتماد داریم و درباره آنها اندیشیده ایم و چقدر برای رد کردن آنچه نپذیرفته ایم استدلال داریم.
علامه استاد حسن زاده آملی در شرح زندگی خود می گوید چنان در اعتقادات خود شک کردم که دو بار از دین خارج شدم و بازگشتم.آری که تا شک و سوال و دردی نباشد، یقین و جواب و درمانی نخواهد بود.
جالب آنکه این سطحی زدگی آدمی خود بسیار عمیق و گسترده است و عوامل گوناگونی در گسترش و عمق بخشی به آن دخالت دارند که حداقل در این مجال قصد پرداختن به آنها را ندارم.
متاسفانه در این مدت مشاهده کردم اغلب وبلاگهای مذهبی و مرتبط با مباحثی چون شهدا و جنگ و...نیز تنها به لایه ای رویین اکتفا کرده و زحمت غور و کشف به خود نمی دهند.
دنیای اینترنت،دنیای سرعت مجازی است و این از بزرگترین دامهایی است که بشر را در آن انداخته اند.برای اندیشیدن باید وقت صرف کرد.دقیقه ها، ساعتها، شبها،روزها،هفته ها،ماه ها،سال ها و چه بسا یک عمر.اما گویا در این دنیای مجازی جایی برای نشستن و اندیشیدن نیست.از این سایت به آن وبلاگ.از آن پیوند به این مطلب.این را دانلود می کنی،آن را ذخیره می کنی ...پیوسته و با سرعتی سرسام آور باید پیش راند.غافل از آنکه، این به ظاهر پیش رفتن،فرو رفتنی بیش نیست.
یکی از معدود کسانی که بر خلاف این جریان غفلت زا، شنا کرد و به سرچشمه حقیقت رسید سید شهدای اهل قلم،سید مرتضی آوینی بود.به امید پروردگار متعال،یاری نفس قدسی خود آن شهید و همراهی شما دوستان قصد دارم از این پس به صورت هفتگی قطعاتی از شیوه اندیشه و زندگی و نظرات وی در مورد مسائل مختلف را در وبلاگ قرار دهم.
اندیشیدن در مورد سید مرتضی و جهانبینی او فرصتی است برای رهایی از این هجوم سطحی زدگی و بی عمقی روزمره که به عادتی مالوف تبدیل شده است.
گویا بشر امروز را به بیدردی و بی رنجی عادت داده اند و برای همه چیز اسانس و طعمی مصنوعی ساخته اند.آب پرتقال را بوجود آوردند تا زحمت کندن پوستش از دوش آدمی برداشته شود غافل از آنکه قسمتی از لذت خوردن پرتقال در نگاه و لمس و پوست گرفتن آن است و وقتی خوردن پرتقال زحمت دارد چگونه اندیشیدن بی رنج و زحمت باشد؟
تفکر،درد به همراه خود می آورد و برای این نیز فکر کرده اند.تفکر مجازی.اندیشیدن به مباحثی که نه تنها هیچ دردی نمی آفریند بلکه انسان از آن لذت هم می برد. البته باید همین جا به نکته ای اشاره شود و آن اینکه در این دنیای مجازی که برای خود ساخته ایم و برایمان ساخته اند،مفهوم درد و لذت نیز مانند بسیاری از دیگر مفاهیم احتیاج به بازنگری و تاملی جدی دارد.به راستی درد واقعی چیست؟و لذت واقعی؟
حضرت زینب(س) در غروب عاشورا پس از آن همه بلا و مصیبت می فرماید: چیزی جز زیبایی ندیدم!
مگر نه آنکه آدمی از زیبایی لذت می برد.حال چگونه بلا منشا لذت می شود و کربلا سرچشمه آن؟وچرا:
هر که در این درگه مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند
آری در این فرصت قصد پاسخ به سوال و فرونشاندن دغدغه ها نیست.مرور و بررسی تفکر شهید آوینی مجالی است برای طرح سوال و کانال ماهی ادعای پاسخ ندارد که فهم کوتاه و عقل ناقص بنده کجا و معانی دقیق و نکات ظریف کجا!
اینجا محل تشنگی است که تشنگی آب است و آب تشنگی.
"آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست"
بسم الله الرحمن الرحیم...
تا هفته دیگر...یا حق.

"اون شب،کنار تخت، رو صندلی نشسته بودم و چشمام روی هم بود اما خوابم نمی برد.تا صبح،توی عالم خواب و بیداری هر وقت چشمامو باز می کردم می دیدم سید محمد هم کنار تخت ایستاده.یه تسبیح هم توی دستش بود."
بغضی سنگین هجوم آورد و ناخودآگاه یاد حرف شهید آوینی افتادم:
"پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده اند."
اللهم اشف کل مریض.

التماس دعا...
ظاهرا باید دانشجویان از هر قشر دیگری کتابخوان باشند اما کافی است یک شب مثلا ساعت ۱۰سری به یک خوابگاه دانشجویی بزنید آنوقت خودتان خواهید فهمید اوضاع از چه قرار است.(البته به شرطی که ایام امتحانات نباشد!)
اگر اهل کتاب نباشید به احتمال زیاد اهل فیلم هستید.حالا چه فیلمی می پسندید -اکشن٬پلیسی٬هنری٬فلسفی٬هندی٬کمدی٬هیچکاکی٬کلاسیک و ... - فعلا چندان مهم نیست اما به احتمال زیاد با این نظر موافقید که فیلمهای قابل توجه و ماندگار در مورد جنگ در کشور ما به زور به تعداد انگشتان یک دست می رسند و در یک جمله می توان گفت سینمای جنگ متاسفانه نمره قبولی نمی گیرد.
در مقابل هم شاید بتوان گفت درصد زیادی از فیلمهای درخشان سینمای جهان در مورد جنگ هستند.حال این سوال مطرح است،به راستی چرا سینمای ما تا کنون نتوانسته است از این دریای بیکران آنگونه که باید الهام بگیرد؟حال آنکه اسپیلبرگ با الهام از از خانواده ای ایرانی که 4پسر خود را در جنگ از دست داده فیلم زیبا و تاثیر گذار"نجات سرباز رایان"را می سازد.
شاید در جواب این سوال بگویید فضای جامعه طالب چنین موضوعاتی نیست و فیلم های جنگی نه به درد گیشه می خورند و نه مخاطب خاص.فیلم مخاطب خاص که تکلیفش معلوم است.معمولا هر فیلمی که فروش نمی کند و کسی چیزی از آن سر در نمی آورد،کارگردانش می گوید برای مخاطب خاص ساخته ام!
و اما گیشه.نگاهی به آمار فروش فیلم هایی چون "به نام پدر" و "اخراجی ها" خلاف این ادعا را ثابت می کند.بهتر است کمتر به حواشی بپردازم و بروم سر اصل مطلب.
باز هم اگر تحقیق مختصری در مورد فیلم های برتر جهان کنید می بینید اغلب آنها بر گرفته از ادبیات داستانی(اغلب رمان) هستند.
حالا شما نام چند رمان معروف ایرانی را نام ببرید.به نظر شما چند رمان ارزشمند و قابل توجه داریم؟از این تعداد چه تعداد در مورد جنگ هستند؟
بله آنقدر کم که شاید بتوان گفت هیچ.جنگ ما گنج پنهانی است که تنها هنر می تواند آن را پیدا و عرضه کند.اما هنرمندان ما چقدر دنبال این گنج رفته اند؟
خیلی از هنرمندان ما از هنر تنها گرفتن ژست آنرا خوب بلدند و به راستی مردان پیپ و موی دم اسبی و قهوه با شکر و بی شکر را چه کار با هنر مردان خدا؟!
چگونه می توان از کربلای5 نوشت،حال آنکه پس از حدود 20سال که از جنگ می گذرد هنوز هم گذرت به شلمچه نیفتاده باشد.
اگر امروز هم چند رمان و فیلم خوب داریم فکر می کنید از صدقه سر هنرمندان است؟کارگردان"آژانس شیشه ای" و نویسنده"سفر به گرای270درجه" که بود؟آیا حاتمی کیا و دهقان هنرمند بودند؟نه.آنها بچه های جنگ بودند.یک روز رفتند جبهه و جنگیدند.یک روز هم گفتند جنگ تمام شد بروید خانه هایتان.برگشتند.هر کسی یک چیزی جا گذاشته بود.
یکی پاهایش را،یکی چشمش را،یکی دستش را،یکی اعصاب و روانش را،یکی برادرش را،یکی دوستش را...یکی هم دلش را.اما کسی نبود که از آنها استقبال کند.همه طلبکار بودند.دوره، دوره سازندگی بود و آنها بچه های تخریب.حالا دیگر همه دکتر و مهندس و کارشناس بودند.آنها هم که وسط امتحانها رفته بودند که به والفجر8 برسند.یک روز جنگیدند و حالا باید می جنگیدند که چرا جنگیدند.انگار ناف این بچه ها را با جنگ بریده اند.
هنوز هم که هنوز است هنر ما با جنگ ما قهر است.آنهایی که ادعای سردمداری هنر ما در عرصه های مختلف را دارند برای این جنگ چه کرده اند؟چه نوشته اند؟چه خوانده اند؟چه ساخته اند؟چه نواخته اند؟و اگر آری چقدر و آیا کافی است؟
داستان جنگ آنقدر قهرمان دارد که بدون من و تو هم پیش برود و اصلا مگر قرار است همه در آن نقش داشته باشند،آن هم نقش مثبت.بگذریم.
در بحبوحه جنگ،خبرنگاری در تهران از مردی در مورد جنگ پرسید و مرد گفت:"مگر جنگ است؟!"
یکی-دو روز دیگه عروسی خاله فاطمه بود.با مادرم رفته بودیم خانه پدربزرگ .
دایی سید محمد،حوض را پر از آب کرده بود و یکی-یکی گوسفندها را می انداخت در حوض و می شست.می خواستند پشمشان را بچینند. مثل اینکه گوسفندها از آبتنی کردن خیلی خوششان آمده بود.
من که سن کمی داشتم از این کار داییم شاخ در آورده بودم.ازش پرسیدم: دایی!چرا ببیی ها رو میندازی توی آب؟
دایی که مثل همیشه زبانش را گاز گرفته بود گفت: دایی جان!دارم این ببیی ها رو می شورم، آخه اینام میخوان بیان عروسی دیگه!!
*******
سید محمد بیسیمچی لشکر 27بود. چله تابستان بود.جزیره مجنون.آنها طعمه بودند. ماهی هایی که باید سر کوسه ها را گرم کنند تا بقیه عملیات اصلی را انجام دهند. هیچکدام از طعمه ها برنگشتند.
آرزوی عروسی دایی سید محمد به دل همه ماند...
خستهام
خويش را شكستهام
هاى هاى گريه را
اقامه بستهام
عافيت
التيام زخمهاى شهر نيست
التيام اين دل شكسته هم
خستهام
خويش را شكستهام
غيرتم نهيب مىزند:
چرا نشستهاى؟
آه، راستى چرا نشستهام؟!...
كاش آخرين ستاره مىشدم
در شبى كه كاروان سرود خواند
دوست داشتم شبى
در حضور روشن ستارهها
ناپديد مىشدم
دوست داشتم شهيد مىشدم ...
" عليرضا قزوه "

بغض كرده بود. از بس گفته بودند:
«بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله
ميكند و عمليات را لو ميدهد».
شايد هم حق داشتند. نه اروند
با كسي شوخي داشت، نه
عراقيها. اگر عمليات لو ميرفت،
غواصها - كه فقط يك چاقو داشتند -
قتل عام ميشدند. فرمانده كه بغضش
را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند،
در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت
پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا
كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم
پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.
"مهدی قزلی"