تبليغاتX
کانال ماهی

 

 اسئل الله الذی اکرمنی بمعرفتکم!

 

سلام بر شهیدان!

دوستان عزیز چند روزی میهمان دیار یاران پاکباخته بودم...

دوکوهه ، فکه، شلمچه، اروند، طلائیه، هویزه، دهلاویه، ...، کانال ماهی!

 

هر روز و هر ساعت و هر لحظه در سرزمین شهدا بودن نعمتی است که با هیچ چیز نمی توان آن را عوض نمود.

 

خوشا به حال آنانی که با شهدا زیسته اند!

 

خوشا به حال آنانی که هر لحظه حضور شهدا را در زندگانیشان درک می کنند!

 

... و خوشا به حال آنان که خواب شهدا را می بینند!

 

خدا کند که امسال شهدا نظری به زندگانی ما داشته باشند.

خدا کند که امسال شهر! بوی شهدا به خود بگیرد.

خدا کند که امسال شهدا را فراموش نکنیم!...

* * *

... خدایا توفیق چون شهدا زیستن، و با شهدا زیستن را در سال جدید روزی ما بگردان!

آمین!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 21:58 توسط م.عابر |

با آتیش قبلی٬بعدی رو روشن کرد.

آتیش سنگینی می ریختن.

مدام به ساعتش نگاه می کرد.گاهگاهی هم با دوربین به قله های روبرو .

بی سیمچی رو صدا زد.گفت:مقر

- نصرت...نصرت...همت...

.......

بی سیمچی گوشی رو داد به حاج همت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 22:19 توسط م.عابر |

به ديوار مياني حياط تكيه داد و با اندوهي كه در اين يكي – دو روز تمام وجودش را در خود مي‌فشرد، پرسيد:
جعفر، گفتي، حبيب چطوري شهيد شد؟
در حالي كه به حميد اشاره مي‌كردم تا پرده را بيشتر بكشد، زيرچشمي نگاهي به او انداختم و گفتم: « اين سومين باري‌ست كه اين را مي‌پرسي، خُب شهيد شد ديگه.
» حاج بابا انگار كه از اين طرز جواب دادن من ناراحت شده باشد، بدون آن كه چيزي بگويد، برگشت و راه افتاد به سمت ساختمان. سريع از در آويزان شدم و پريدم روي زمين و بعد دويدم زير بغل او را گرفتم: « خب چرا حالا ناراحت مي‌شي، راست گفتم ديگه ! »
نه جعفر ناراحت نشدم، فقط دلم خيلي براي حبيب تنگ شده !
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:58 توسط م.عابر |

شاید از خودتون می پرسین ٬توی این دنیای بی در و پیکر این وبلاگ حرف حسابش چیه؟

چی می خواد بگه؟

نمی دونم تا حالا غروبای پنجشنبه دلت گرفته یانه؟اگه بگیره چیکار می کنی؟

هدفون می زنی به گوشتو می ری توی عالم موسیقی؟یه کتابو باز می کنی؟

تلوزیون نیگا می کنی؟یا شروع می کنی اس.ام.اس زدن به بر و بچه ها؟

شایدم انقدر دلت گرفته که طاقت نمی یاری و می زنی بیرون

تا خودت و غمهات رو توی شلوغی پیاده رو ٬لا به لای آدما گم کنی

یواش می ری...تند می ری...

می ایستی...به مغازه ها نیگا می کنی...

دوباره راه می افتی...به مغازها نیگا نمی کنی...

دست فروشا داد می زنن...

حراجه...حراجه...بدو ٬بدو که تموم شد...

پنج تا هزار...  پنج تا هزار...

ماهیِ شب عید...ماهیِ شب عید...

پنج...ماهی...

نمی دونم چرا یه دفعه یاد کربلای پنج و کانال ماهی می افتی و بغض می کنی...

- سید٬سید٬کاظم...سید٬سید٬کاظم...

- کاظم جان به گوشم...

- خرچنگا٬ماهیا رو محاصره کردن...خرچنگا٬ماهیا رو محاصره کردن...

- موقعیت شما چیه؟

- اینجا کربلاست...اینجا کربلاست...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 11:36 توسط م.عابر |

 این اولین مطلب کاناله

کاناله ماهی

"ک" مثل کانال ماهی

"ک" مثل کربلای پنج

می دونی کربلای پنج با چه رمزی شروع شد؟

یا زهرا.....

ساعت یک و نیم نیمه شب ۱۹ دی سال ۶۵

نیمه شب، کربلای پنج،شلمچه،کانال ماهی،ماهی ها...

کانال ماهی را باید با رمز یا زهرا آغاز کرد

بیست سال گذشته

و کانال هنوز تشنه ماهی هاست

و خرچنگ ها بیست سال بزرگ تر شده اند

چقدر چشمهایم تشنه اند

یا زهرا...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 19:13 توسط م.عابر |