تبليغاتX
کانال ماهی

آخرین هفته خرداد پرحادثه بود. عده ای بیانیه دادند، گروهی به خیابان ریختند، معدودی به آتش کشیدند، سیاسیون لابی کردند، جماعتی عافیت را در سکوت دیدند، اهل مطبوعات – به صواب و ناصواب- قلم زدند و خلاصه هر کس در این میان از ظن خود وارد میدان شد.(بگذریم از آنان که ایستادند و نظاره کردند تا دریابند جهت باد را)

اما در این میان گروهی به پاخاستند. نه به چپ نگریستند و نه به راست پیچیدند؛ اهدنا الصراط المستقیم…

مردکی آنان را با «گارد جاویدان شاه» مقایسه کرد و ابلهی «چماق به دستشان» خواند اما چه باک که دل مردان خدا دریاست و صورت آبی دریا با آب دهان ناپاکان، مکدر نمی شود.

بگذار بگذریم از بوق و کرناهای خارجی در تهمت زنی و شماتت مجاهدین راه خدا که اگر زوزه ای جز این از بی بی سی و عمو سام و اسرائیل بر می خواست، جای تعجب داشت و اهل جهاد باید در جنس تار و پود پیراهن خاکی خود شک می کردند.

روباه پیر، یگانه دشمن خود را خوب شناخته است. زوزه ات بلندتر باد که می دانی و می دانیم آتش ایمان کدامین مردان می سوزاندت.

***

این بار خوان جهاد را نه در بیابان های فکه که در خیابان های پایتخت انداختند و برای او که جمجمه اش را به خدا عاریت داده، آتش سنگرهای مثلثی و آشوب میدان ونک تفاوتی ندارد که از قضا طراحان آن آتش و این آشوب جز فرزندان ناخلف بنی اسرائیل نیستند. میدان هفت تیر و سه راهی شهادت تفاوتی ندارند که عالم محضر خداست.

مگر نگفته اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟ و اینگونه است که چهارراه کالج کربلا می شود و حسینیان و یزیدیان در برابر یکدیگر می ایستند.

سال 61 هجری روباه صفتان برای توجیه خونخواری گرگها، به سپاه اهل حق نسبت خارجی دادند و امروز هم به آنان که جان خود را در این شهر بی خاکریز بر دست گرفته اند همین نسبت را می دهند. چه جای تعجب که روباه پس از 1400 سال هم روباه است، با همان حقه های قدیمی. فقط پیرتر شده است.

طوفان فروکش کرده است و روباهان در تدارک حیله ای دیگر به سوراخ خود خزیده اند. این سوی میدان صف شیر مردان بسیج آماده و هوشیار ایستاده اند با پیکر غرق در خون هشت برادر خود. خوشا آنان که در این میدان برگزیده شدند.

خون اين جوانمردان دامن آنان را خواهد گرفت كه در سخن ادب مرد را به از دولتش مي دانستند و در عمل براي رسيدن به كرسي دولت، خون سياووش ريختند.

بهشت گوارای سياووشان باد.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 17:11 توسط م.عابر |

این روزها فرصتی دست داد که یکی- دو کتاب بخوانم. یک «اژدها کشان» اثر یوسف علیخانی که سر فرصت درباره آن هم می نویسم. اما کتابی که حالا می خواهم درباره اش چیزهایی بنویسم «ناطوردشت» است.

۱. ناطور به معنای نگهبان است و اسم اصلی هم The Catcher in the Rye. یعنی نگهبان دشت.

۲. این رمان یک ظاهر و یک باطن دارد. ظاهرش روایت چند روز از زندگی یک جوان آمریکایی(هولدن کالفیلد) است که روح ناآرامی دارد و از همه چیز خسته شده است. اما در باطن نویسنده به هجو دنیای کثیف بزرگترها می پردازد.

۳. کلید کتاب به شکل استعاری در قالب یک خواب از زبان هولدن کشف می شود. آنجا که می گوید در رویا دشتی پر از بچه دیده که او مواظب آنها بوده که به دره سقوط نکنند.

۴. نام کتاب - نگهبان دشت- از مفهوم فوق گرفته شده و دره هم استعاره ای از دنیای کثیف آدم بزرگهاست! (نویسنده دنیای آدم بزرگها را دنیایی پر از دروغ و ریا و تظاهر و شهوت پرستی و پول پرستی و... توصیف می کند.)

۵. نکته جالب درباره نویسنده کتاب -جی.دی.سالینجر- است. ظاهرا او در کلبه ای به تنهایی زندگی می کند و ۳۰ سال است با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده و عکسی از او منتشر نشده است. سالینجر به آخرین خبرنگاری که قصد داشت او را ببیند شلیک کرده است!

۶. کمپانی های زیادی خواستار تولید فیلمی بر اساس این رمان هستند اما نویسنده اجازه نمی دهد/ نام این رمان در اغلب لیستهای ۱۰۰تایی معتبر دیده می شود.

۷.چهار کتاب اصلی سالینجر در ایران با نام های «فرانی و زویی»، «ناطور دشت»، «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران» و مجموعه 9 داستان با نام «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» به چاپ رسیده است.ناطوردشت که حدود ۶۰ سال پیش نوشته شده هنوز هم جزء پرفروش ترین کتاب های دنیاست.  

                                                                                                       عکس سالینجر روی مجله تایم

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:51 توسط م.عابر |

روزگار دلگيري است برادر!

روزگار گرگهاي پرنده

گرگهاي كت و شلوارپوش، با ساعت مچي «رولكس»

گرگهاي كارشناس، گرگهاي هنرمند

گرگهاي سياستمدار، گرگهاي سرمايه دار

گرگهاي حقوقدان، گرگهاي ملي گرا، گرگهاي مسلمان نما

تمام اين گرگها زخمي مشترك دارند که بوی نفت می دهد

و روباه پير، پدر همه گرگهاست

***

روزگار دلگيري است برادر!

CNN  گوساله است و BBC سامري

«ربنا» و «صداي عمو سام» در هم آميخته

و روباه پير، پدر همه گرگهاست

***

ني لبك كافي نيست

چوبدستي ات را بردار برادر!

ما به جنگيدن با يك دست عادت داريم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 20:5 توسط م.عابر |

مثلاً قرار بود ما اینجا سیاسی ننویسیم! با این اوضاع و احوال مگر می شود. چند نکته پراکنده:

1.شاید از این ادعا تعجب کنید اما عمیقاً معتقدم 22 خرداد 1388 و 2خرداد 1376 شباهت های بسیاری دارند. شاه بیت این شباهت ها "نه" بزرگ مردم به مثلث شوم "زر و زور و تزویر" است. در واقع هر دو رویداد را باید با یک معیار سنجید. هر دو حماسی بودند اما حماسه 2 خرداد در برابر اژدهای هفت سر"زر و زور و تزویر" تاب نیاورد و خود طعمه ای زهرآگین شد. امید آنکه 22 خرداد به این سرنوشت دچار نشود.

2. 22 خرداد یک انقلاب است. اغراقی هم در کار نیست. نگاهی به صف بندی های سیاسی و ورشکستگان ماجرا بیندازید. مردم علیه ظلم و فساد انقلاب کردند. نگاهی به انقلابیون بیندازید. فقط نماز شب خوانها نیستند. همه جور آدمی می بینید. دختران و پسرانی که ظاهرشان برایتان غیر قابل باور است. خلق چنین صحنه هایی تنها از یک انقلاب ساخته است.

3. صف بندی های فعلی سیاسی ایران اعم از اصلاح طلب- اصولگرا و غیره... را باید منسوخ شده دانست. جبهه ها به شدت دستخوش تغییر و تحول شده و این هم از نتایج همان طوفان است.

4. نخبگان منسوب به انقلاب سوم (انقلاب اول؛22 بهمن57 – انقلاب دوم؛ تسخیر لانه جاسوسی – انقلاب سوم؛ 22 خرداد 88) به لحاظ ادبیات سیاسی به شدت ضعیف هستند. در باب این انقلاب می توان صدها مقاله عمیق و کتاب ها نوشت. می توان تئوری پردازی ها کرد. دریغ از یک مقاله جامعه شناسانه و دندانگیر... دریغ از یک یادداشت جاندار... موج گسترده ادبیات سیاسی  پس از دوم خرداد را یادتان هست؟ می دانید دلیل این ضعف بزرگ چیست؟ مهجور بودن کتاب در میان این وری ها!

5. چند نفر از آشنایان عجیب نگران هستند. یکی دیشب زنگ زده بود و می گفت: هی بوق می زنند!

- بابا جان انقلاب شده! بفهم!

6. دارم می روم یک جای خیلی خوب! بقیه اش بماند.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:58 توسط م.عابر |

الان كه اين يادداشت را شروع كردم يك دقيقه از ساعت 10 گذشته است. تنها چند نفر در تحريريه ايم. تلفن ها يكي پس از ديگري زنگ مي خورد و امان نمي دهند.

از منابع خبري گرفته تا مردمي كه مي خواهند بدانند نتيجه انتخابات چه شده است. حدود يك ساعتي هم هست كه طوفان عجيبي به راه افتاده است. ياد اس ام اس دوستم مهدي مي افتم: طوفان ديگري در راه است!

واقعاً هم طوفان شده است.

از گوشه و كنار كشور تماس مي گيرند. ظاهراً در روستاها اغلب مردم به احمدي ن‍‍ژاد راي داده اند. اوضاع جالبي است. بعضي ها مي خواستند بروند جلوي وزارت كشور، تحصن كنند و شمع بيفروزند.

خبرها حاكي است كار انتخابات تمام است و نتيجه هم معلوم.

خسته ام. خيلي خسته ام. دلم يك مسافرت چند روزه مي خواهد.

* كم كم پيام هاي تبريك هم شروع شده اند

* مشارکت عجیب است

* اس ام اس ها قطع است

* احتمالاً موبايل ها هم قطع مي شود

* شبكه بي بي سي پخش نمي شود

* عمراً از خانه بتوانيد سايتي را ببينيد

* عده اي دنبال آشوب هستند

* طوفان تيرشان را به سنگ زده

* دو نفر از عواملي كه براي شبكه هاي خارجي فيلم مي ساختند دستگير شده اند اما چند ساعت ديگر آزاد مي شوند چون كله شان گنده است

* خبرگزاري هاي خارجي رسماً از مير حسين حمايت مي كنند

* كروبي 5 دققيه قبل شكست را قبول كرد

* شايد چاپ دوم بزنيم

* دلم مي خواهد به يكنفر زنگ بزنم و اين خبرها را بهش بدهم اما...

 * من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت...

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 22:20 توسط م.عابر |

قبل از اینکه درباره کتاب تازه رضا امیرخانی – سرلوحه ها- بنویسم، یک نکته کوچک انتخاباتی بگویم. چند روز دیگر این انتخابات هم مثل همه انتخابات های دیگر تمام می شود، فارغ از هر نتیجه ای.

اما بدا به حال آنانکه دین خود را برای دنیای دیگران می فروشند. یک نگاهی به بعضی کارها، پیامک ها، شعارها و ... بگذریم.

***

دیشب سرلوحه ها و بیوتن به دستم رسید. البته بیوتن را پارسال از نمایشگاه خریده و بیشترش را هم خوانده بودم که خیلی هم چنگی به دل نمی زد. بعدش هم که هدیه اش دادم به یک دوست. حالا هم بعید می دانم دوباره بخوانمش، حداقل به این زودی ها. چون فعلاً کتاب های مهم تری برای خواندن دارم.

سرلوحه ها را از همان دیشب شروع کردم و تقریباً نصفش را خواندم. کتاب خوبی است اما نه برای همه. مجموعه مقالات و یادداشت های پراکنده امیرخانی از سال 81 تا 84 / ناشر سپیده باوران / 4200 تومان / 280 صفحه.

  • نگاه امیر خانی به حاج عبدالله والی برایم جالب بود. چون خودم هم احساس خاصی نسبت به این بزرگ مرد دارم.
  • نگاه امیر خانی به کارگاه های نویسندگی و جشنواره ها و... هم جالب است. راست می گوید. کسی با این پزها نویسنده نمی شود.
  • نگاهش به سفر را دلم نمی خواهد قبول کنم چون کلاً آدم سخت مسافرتی هستم! (اما تجربه ام می گوید حرفش بی راه نیست)
  • خوشم می آید که درباره همه چیز می نویسد.(از ماجرای آن موتور سوار مرحوم تا صدام و سلمان رشدی و بم و جنگ و...) نویسنده یعنی همین. مگر می شود نام خودت را نویسنده بگذاری و بگویی من با فلان پدیده کاری ندارم؟ نویسندگی یعنی زندگی و هر چه به آن مربوط است.
  • نویسنده های موفق و کلاً آدم های موفق کسانی هستند که علیه قوانین نوشته و نانوشته اما اغلب مزخرف دور و بر خود شورش می کنند. البته همه شورشی ها سعاتمند نمی شوند. آنهایی که ریشه های محکمی دارند در این طوفان ایستاده و جاودان می شوند اما بی ریشه ها را باد می برد. امیر خانی تا کنون نشان داده ریشه اش مثل ریش برخی ها نیست.
  • گمان کنم همه اش تعریف از امیر خانی شد. حالا که اینطور شد بگذارید برای خالی نبودن عریضه نقدی هم بکنم. به نظرم امیرخانی باید فکری به حال قلم خود(در رمان هایش) کند. او مانند شعبده بازی است که دستش برای خیل تماشگران تا حد زیادی رو شده است. شاید اشتباه می کنم اما احساسم می گوید او در حال تکرار خود است و این برای یک نویسنده چیز خوبی نیست.
  • از روشنفکر نماهای توخالی بدم می آید و بعید می دانم کسی خوشش هم بیاید. امیرخانی ادا در نمی آورد و قیافه نمی گیرد. معمولاً هفته ای یکبار می آید و با برخی رفقای ما فوتبال بازی می کند. بی شیله و پیله! 
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 12:15 توسط م.عابر |

اول از همه بگویم قصد نداشتم در کانال ماهی درباره سیاست بنویسم اما مگر بعضی از این حضرات می گذارند!

این روزها و شب ها یک چیز خیلی روی بورس است و آن هم چیزی نیست جز «چیز».

اما نکته جالب اظهارنظر جناب فاتح (مدیر عامل سابق ایسنا و از نزدیکان مهندس موسوی) است. ایشان برای پوشاندن این ضعف آقای مهندس گفته اند «چیز» تکیه کلام مهندس است و تلویحاً اعتراف می کند که ایشان بیان جالبی ندارد اما نکته جالب ماجرا اینجاست که می گوید درست است که او اهل لفاظی و حرافی نیست اما عمیق و با برنامه است!

  * این ماجرا مرا یاد داستانی انداخت اما قبلش بگویم که منظورم از نقل این داستان خدای نکرده توهین به مهندس موسوی نیست. مهندس رو ولش کن، فاتح رو بچسب!

 آورده اند مردی جغدی خریده بود و سعی داشت به او حرف زدن بیاموزد. دوستی پس از مدتی مدید او را دید و پرسید: پرنده چیزی هم می گوید؟

مرد گفت: حرف نمی زند اما توجه اش زیاد است!

***********************

* بیچاره کاندیداها با چنین حامیانی. خداوندا به هیچکس دوست نادان عنایت مفرما!

+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:22 توسط م.عابر |

 الوعده وفا؛ قرار بود از کافه پیانو(اولین اثر فرهاد جعفری که از چاپ بیستم گذشته) بنویسم اما قبلش این را بگویم که الان مشغول خواندن «صد سال تنهایی» هستم، البته برای بار دوم. دارم مرور می کنم!

اما کافه پیانو!

بعضی جاها دیدم که عده ای گفته اند کافه پیانو از آن کتاب های نان منتقد آجر کن! است اما من به هیچ عنوان قبول ندارم و به نظرم می توان تحلیل ها و نقدهای جدی ای را در مورد این کتاب نوشت.

خودم هم قصد داشتم چنین نقد مفصلی را درباره کتاب برای روزنامه فخیمه مان!!! بنویسم اما منصرف شدم. به این علت که برای نقد جدی و موشکافانه باید وقت زیادی می گذاشتم و مطالعه و یک سری تحقیقات جانبی اما مفصل می کردم که متاسفانه وقتش نیست.

اما اینجا وبلاگ است و کسی برای خواندنش پولی نمی دهد! و من هم اسم این مطلب را نقد نمی گذارم بلکه برخی از نکاتی است که در مورد این کتاب به ذهن من رسیده و شاید پراکنده هم باشد. برویم سر اصل مطلب.

 1.  برای فهم هر رمانی باید کلید آن را پیدا کنید. کلید ها ممکن است هر جایی باشند. بعضی وقت ها در پستوها و لابه لای استعاره ها پنهان شده اند و گاهی هم از بس جلوی دید هستند، دیده نمی شوند. البته یادتان باشد کلید با جمله طلایی کتاب فرق می کند. بعضی وقت ها ممکن است یکی هم باشند اما همیشه اینطور نیست. جعفری در صفحه 231 جمله طلایی اش را رو می کند: اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً آدم کوچکی است.

البته ممکن است خیلی ها جملات دیگری را به عنوان طلایی انتخاب کنند اما شواهد و قرائن به این جمله دلالت می کند.

اما کلید کافه پیانو در صفحه 263 نهفته است. در جملات مردی مرموز که نسبت به سایر شخصیت ها اطلاعات کمی نسبت به او داریم و حتی قهرمان هم اسم اصلی او را نمی داند. آنجایی که می گوید: « همه چی یه بازی یه.»

کافه پیانو یک کلمه کلیدی هم دارد. کلمه ای که بارها تکرار شده و از اصطلاحات کوچه بازاری است و بنده ترجیح می دهم آن را تکرار نکنم و بدون شک خوانندگان رمان می دانند چه می گویم!

وقتی این کلمه را در کنار جمله کلیدی بگذارید خیلی چیزها روشن می شود. کافه پیانو داستان زندگی معمولی و ساده زندگی آدم هایی است که از همه چیز و همه کس خسته شده اند، حتی خودشان! نوعی سردرگمی عجیب که مثل آنفولانزای خوکی معلوم نیست از کجا آمده و همه را بیمار کرده است، البته هر کس را به طریقی. داستان آدم های از خود بیگانه و معلقی که ظاهراً نه راهی به زمین دارند و نه آسمان.

 2. در کتاب به صورت متعدد اشارات جنسی و کلمات و اصطلاحات غیر پاستوریزه! به کار رفته است و البته جوانی که گوشه کافه – اول وقت - نماز می خواند! صورت مسئله کمی مسخره است اما اینها واقعیت های زندگی جامعه ما هستند. (البته اینکه هر واقعیتی را باید در رمان آورد یا نه خود مسئله ای است که جای تامل دارد) این مسئله به یک موضوع خیلی جالب به لحاظ روانشناسی اجتماعی بر می گردد؛ هویت های موزاییکی!

جوان هایی را به خاطر بیاورید که از مراسم های مذهبی خارج می شوند و به قهوه خانه ها می روند! یا مثلاً مورد جالبی که چند شب پیش در قطار خودم دیدم. قطار اتوبوسی بود و سمت چپ واگن دو زوج جوان نشسته بودند. تیپ شان داد می زد که همگی طلبه هستند.(حرف هایشان هم بعد همین را ثابت کرد) با استفاده از گوشی های معظم چینی شروع کردند به دیدن سریال محترم کره ای جومونگ! و با چه ولعی هم می دیدند. یک زوج پیر هم روبروی ما بودند که با اشتیاق سرک کشیده و تا آخر با آن دو زوج جوان همراهی کردند! بعد از پایان سریال هم دقایقی به پیش بینی قسمت بعد گذشت.

بعد یکی از خانم ها حرف را به تشییع جنازه آیت الله بهجت کشاند و گفت: جمعیت را دیدی؟!

- آره.

- راستی شنیدی می گفتن 30 نفر از یاران امام زمان توی این تشییع جنازه حاضر بودن؟!

- وای! یعنی اون روز 30 تا از یارای حضرت قم بودن؟!

بله! حتی جوان های طلبه ای که عاشق یاران امام زمان اند، شیفته سریال جومونگ هم هستند! و به این می گویند هویت موزاییکی که اگر بخواهیم آن را بشکافیم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و من هم ادعای تخصصش را ندارم.

اما در کافه پیانو هم آدم ها همین گونه اند. پری سیما در داستان دوست دارد شلوار پاچه کوتاه بپوشد اما نمازش هم دیدنی است! به نظرم جعفری هم از این قاعده استثنا نیست. آدمی با ریشه های قوی مذهبی که سعی دارد ماسک سکولاریسم را به صورتش بزند!

 3. باز هم در جای جای کتاب به رمان ها و فیلم های مختلف اشاره شده است. بعضی جاها این اشارات خوب و به جاست ولی خیلی جاها هم کارکرد مثبتی ندارد و ممکن است خواننده فکر کند جعفری می خواسته اطلاعاتش را به رخ بی سوادی او بکشد!

 4. رمان از نظر قلم یکدست نیست. برخی بخش ها قوی(مثل این بار آخری اما؛ زنگ نزد) و برخی ضعیف(مثل سیگار پیچ) هستند.

 5. درباره علت پرفروش بودن کتاب می توان خیلی چیزها نوشت اما به نظرم این یک رمز است که برخی می فهمند. مثل فرهاد اصغری در فیلم چهار شنبه سوری. یادتان که هست. اصغری و جعفری هر دو از یک فرمول تبعیت کردند. روایت زندگی به ظاهر معمولی آدم های خسته از خود و روزگار خود. (مورد دیگرش فیلم «به همین سادگی»)

 6. این آخری خیلی مهم است و به نوعی مرتبط با بند اول.

کافه پیانو 266 صفحه است. تا صفحه 200 شما داستانی را می خوانی اما یکدفعه متوجه می شوی واقعیت نداشته و داستان بوده است!

بعد وارد حلقه دوم می شوی و می بینی داستان قبلی همچین دور از واقعیت هم نبوده! اما جعفری در صفحه آخر یعنی 266 برگ آخرش را رو می کند و داستان سوم آغاز می شود! اما آیا این پایان داستان است؟ برای خیلی ها شاید. اما وقتی به سراغ زندگینامه و وبلاگ جعفری بروید می بینید شاید این پایان بازی نباشد و انگار بازی بزرگ تری هم در جریان است که قهرمانش خودِ فرهاد جعفری است. ظاهر ماجرا کمی پیچیده است. یک کدهایی می دهم؛ نام همسر واقعی جعفری پری سیما و دخترش گل گیسوست!

البته همین هم یک بازی دیگر است. شاید فرهادی با این ترفند زیرکانه می خواهد مخاطب را در دام دیگری بیندازد و وانمود کند صفورایی هم بوده است! اما من می خواهم با جناب فرهادی یک دوئل کنم و همینجا ادعا می کنم شاید او نویسنده تیری باشد اما من هم خواننده هفت تیری هستم و می گویم که این معادله پیچیده را می توان با فرمول خود کتاب حل کرد.

در داستان اول خانه صفورا روبروی کافه معرفی می شود اما در دومی صفورا هست اما خانه اش آنجا نیست. در حلقه سوم نامی از صفورا برده نمی شود. اما در حلقه مرموز چهارم روح صفورا حاضر است. صفورایی که ممکن است هر نامی داشته باشد، خانه اش هر جایی باشد و شاید متعلق به سال ها قبل باشد و شاید هم قرار است سال ها بعد سر و کله اش پیدا شود.

اگر بخواهم چهار داستان را به صورت ساده و فرمول وار بنویسم اینطور می شود:

 {  فرهاد جعفری + زندگی و تفکرات و خاطراتش = X }

 

کافه پیانو= 1+65+200

 

كافه پيانو+ X = {داستان چهارم {بازي بزرگ

7. آقای جعفری شما برنده شدید اما آیا واقعاً برنده هستید؟ و اینجا است که مرز های جامعه شناسی به دنیای بی کران فلسفه می رسد... 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 13:10 توسط م.عابر |

دیشب رمان کافه پیانو را از انقلاب خریدم و دقایقی پیش تمامش کردم.مفصل در موردش خواهم نوشت.

فعلاْ می خواهم چیز دیگری تقدیم کنم. بعضی وقت ها آدم توی این روزنامه ها عجب چیزای نابی پیدا می کنه. چیزایی که توی قوطی هیچ عطاری نیست. نمونه اش همین مطلب زیر.

این مطلب در صفحه ۱۵ ویژه نامه انتخاباتی همشهری در هفته گذشته چاپ شده. روزش رو دقیق نمی دونم چون هیچ کجاش تاریخ نداره.

خبرنگارها به روستای فرسش - زادگاه جناب مهدی کروبی- رفتن و با همسایه های قدیم ایشون حرف زدن.

یه بنده خدایی به نام آقا صفدر از دوستان دوران کودکی جناب کروبی در مورد بازی هایشان در آن روزگار چنین می گوید:

یکی وسط چنباتمه می نشست، دور می نشستیم، با مشت می زدیم به سر و بدن کسی که وسط می نشست. او هم باید با پا آنها را می زد. پایش به هر کسی می خورد، او باید وسط می نشست. به این بازی می گفتند «که و که و» آقا مهدی هم بچه بود با ما بازی می کرد. یکی از مهمان ها حرف را ادامه می دهد: پدرم می گوید خودم حداقل هزار تا مشت زدم به آقای کروبی.

***

قسمت آبی رنگ نقل قول مستقیم است و بنده از هر گونه شرح و توضیحی معذورم و مسئولیت هیچ چیز را هم قبول نمی کنم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 18:57 توسط م.عابر |

 فردا عید آزادی است. این هم عیدانه کانال ماهی! یک مطلب با عکسی از دا که عمراْ دیده باشید!!

***

سوم خرداد در حافظه تاریخی ملت ایران روزی فراموش نشدنی است. روزی که ایمان، مقاومت و مجاهدت با نصرت خدا گره خورد و حماسه ای جاویدان خلق کرد. دیگر خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر نماد اتحاد و همبستگی ملتی است که با نثار خون خود نشان دادند در معادلات جهانی تنها ابزار و عوامل انسانی تعیین کننده نیست و جمله آسمانی آن پیر فرزانه که فرمود «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، قانونی فراتر از محاسبات عقل بشری شد.

اغلب در این روز همه از حماسه های مردان بیت المقدس و سختی ها و فراز و فرودهای آن عملیات می گویند اما مروری بر مقاومت در این شهر در زمان هجوم دشمن، ارزش و شیرینی این فتح را بیش از پیش روشن می کند، مسئله ای که متاسفانه تا حد زیادی مغفول مانده است.

سال 1378 را باید نقطه عطفی در این مسیر دانست چرا در این سال ملت ایران با «دا» آشنا شدند. کتابی که فصلی تازه از تراژدی و حماسه را گشود. رازها و ناگفته هایی که پس از حدود سه دهه آشکار شدند و باید گفت «دا» تنها یک کتاب نیست، چرا که تنها از گذشته رمزگشایی نکرد بلکه مسائل بسیاری را نیز روشن کرد.

در نمایشگاه کتاب امسال بیش از یک ساعت در غرفه سوره مهر بودم. کنار «دا»  ایستادم و فقط نگاه کردم و گوش دادم. به آدم هایی که سراغش را می گرفتند و از آن حرف می زدند. چهره هایی که در نظر اول باورش سخت بود که آنها دنبال کتابی از دفاع مقدس باشند.

«دا» دارد به شصتمین چاپ خود نزدیک می شود و این در تاریخ معاصر ادبیات ایران مسئله کوچکی نیست. مسئولین و اهالی فرهنگ از وضعیت نامناسب کتاب و کتابخوانی در کشور سخن می گویند. اگر چنین است – که هست- پس «دا» چیست؟

این کتاب، تنها خاطرات تکان دهنده یک دختر هفده ساله در کوران جنگ نیست، شاخصی روشن است که ثابت کرد مشکل از مردم نیست و آنان که مردم را به گناه دوری از کتاب متهم می کنند، در اشتباهند. آری مشکل از مخاطبین نیست. آنان کتاب خوب برای خواندن کم دارند و اگر «دا»ها خلق شوند، مخاطبین به سویش می شتابند.

چه بسیار بودند که تنها برای خرید این کتاب به نمایشگاه آمدند. گمشده خود را یافتند و رفتند. عده ای هم می گویند چون کتاب گران است مردم نمی خرند و نمی خوانند. «دا» با قیمت تقریباً زیاد خود – 11 هزار تومان- این تصور را نیز باطل کرد. حال آیا نباید در سیاست های فرهنگی تجدید نظر کرد؟

بخش اعظم و جذاب تر این کتاب به 20 روز ابتدایی مقاومت در خرمشهر اختصاص دارد اما برای ثبت همین بیست روز، هفت سال وقت صرف شده است و با این همه زحمت و موشکافی و هنرمندی، خلق چنین شاهکاری و چنین گسترشی جای تعجب نخواهد داشت.

«دا» روایت 20 روز از هشت سال جنگ است. حالا حساب کنید چند «دا»ی دیگر باید خلق کنیم؟!

رمان «صد سال تنهایی» - شاهکار گابریل گارسیا مارکز و برنده جایزه نوبل- را یکی از بهترین آثار ادبی دنیا می دانند. رمانی که بسیاری در سراسر جهان کوشیدند از سبک «رئالیسم جادویی» آن تقلید کرده و مانندش را خلق کنند.

اما هر ملتی باید به دنبال «رئالیسم جادویی» خود باشد و داستان بی تکرار و بلند جنگ بهترین محمل برای خلق سبک «رئالیسم جادویی ایرانی» است. جنگی واقعی با چنان صحنه های شگرفی که در نگاه اول بیشتر به افسانه های اساطیری و حماسی شبیه است. براستی کدامین قانون و منطقی می تواند شخصیت و منش رزمندگان ایرانی را تفسیر و تبیین کند؟

و «دا» از منظری حتی از «صد سال تنهایی» نیز برتر است. چرا که مارکز داستان می گوید و خانم حسینی واقعیت را روایت کرده است. آری دا «صد و هشت سال تنهایی» ماست، مائی که هشت سال به تنهایی ایستادیم و هر روز آن صد سال بود.

حال هم تنهاییم. بسیاری از مدعیان ادبیات و روشنفکری با جنگ قهرند و حاضر نیستند قلم را برای نگارش این حماسه خونین تنهایی خرج کنند اما ما نخواهیم نشست. آری نویسندگان متعهد ما مارکز نیستند و قلمشان نو و تازه است اما بسیجی های ابتدای جنگ نیز با کماندوهای گارد ارتش بعث قابل مقایسه نبودند. چیزی در دل همین بسیجی های کم سن و سال وجود داشت که در بازوهای ستبر دشمن و سلاح مرگبارش نبود و چنین بود که آن بسیجی، عده ای از نظامیان ورزیده دشمن را به اسارت گرفت و بر گردن کلفت یکی از آنها سوار شد!

اگر چه دفاع مقدس تمام شده اما امروز دفاع سترگ دیگری در جریان است؛ دفاع از دفاع مقدس. حضور در این سنگر اگر با اراده و ایمان باشد، کمتر از شرکت در بیت المقدس و دستاوردش کمتر از آزادی خرمشهر نیست که فرمانده قلب ها فرمود: امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست.

***

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 8:39 توسط م.عابر |