بنده به دلایلی باید از کانال ماهی بروم اما دوست دارم یکی هوای این ماهی ها را داشته باشد تا از تشنگی نمیرند.
دوستانی که مایلند هر چه زودتر با من تماس بگیرند.آنهایی هم که شماره ندارند ایمیل بزنند و شماره بگذارند.
یا حق...
بنده به دلایلی باید از کانال ماهی بروم اما دوست دارم یکی هوای این ماهی ها را داشته باشد تا از تشنگی نمیرند.
دوستانی که مایلند هر چه زودتر با من تماس بگیرند.آنهایی هم که شماره ندارند ایمیل بزنند و شماره بگذارند.
یا حق...
تقدیم به شهید حاج حسین خرازی که دستش زودتر از خودش رفت...
سلام بر ساقی بی دست...
دشت مثل کف دست صاف بود و نگاه بی هیچ مانعی به افق می رسد.ما قرار بود بچه های عملیات والفجر مقدماتی در سال61 را پیدا کنیم.20سال برای پیدا نشدن زمان خوبی است.راستی چه کسی گم شده بود؟ ما یا آنها؟ باید دنبال چه کسی می گشتیم؟...
حدود یک ساعتی در راه بودیم.انگار قرار نبود به هیچ جا برسیم.هیچ نشانه ای نبود.تنها دو بیل مکانیکی زرد رنگ که مثل اژدها وسط بیابان خوابیده بودند.
ماشین ها وسط بیابان رها شدند.بیل های مکانیکی غرش کنان بیدار شدند و کار شروع شد.
کنار هر بیل چند نفر بودند و زمین کنده شده و خاک ها را می پاییدند تا مگر نشانه ای بیابند.عراقی ها هم بعد از آنکه صبحانه ای که ما برایشان برده بودیم با ولع خوردند در سایه ماشین ها لم دادند.انگار از سال قحط آمده بودند.یکی از افسرهایشان قندها را مشت ،مشت به جای شکلات می خورد و کلی هم کیف می کرد.
زمین به شدت آلوده بود و هر لحظه امکان داشت انفجاری اتفاق بیفتد اما به قول یکی از بچه های تفحص: "معصیت رو بنازم که مین رو هم خنثی میکنه".آره حداقل خیال من یکی راحت بود.
کم کم خورشید به مرکز آسمان نزدیک تر می شد و تحمل گرما سخت تر و سخت تر.هر بار تکه ای استخوان لابه لای خاک ها دیده می شد نفسم می گرفت و دچار هیجان می شدم.نمی دانم، شاید چون اولین بارم بود اینطور می شدم اما لحظه ای بعد می دیدی استخوان مرغ بوده ... حسرت و حسرت و انتظار...
وقت اذان بیل ها خاموش شدند و مشغول نماز شدیم.فکر کنم عشقی پیش نماز شد.چند تا از عراقی ها هم آمدند و به نماز جماعت پیوستند.ماشینی که برای آوردن ناهار رفته بود برگشت.هیچ سایه ای نبود و تیغ آفتاب مغز آدم را به جوش می آورد.چند پتو پهن کردیم و همه دور هم ناهار را خوردیم.روزهایی که ناهار آنجا بودیم،عروسی عراقی ها بود.انگار صدام به آنها غذا نمی داد!
کمی پس از ناهار دوباره کار شروع شد.تقریبا برنامه خاصی برای کندن زمین نبود چون اصلا نشانه ای وجود نداشت.باید تسلیم سرنوشت می شدیم.حدود20روزی بود که شهیدی پیدا نشده بود.امروز را هم باید اضافه می کردیم.
بیل ها دوباره از حرکت ایستادند.گرد و خاک، سر و روی همه را پوشانده بود.سوار ماشین ها شدیم.ضبط نوحه آرام و حزینی می خواند،همه ساکت بودند. انگار بغض گلوی همه را گرفته بود.(درست مثل همین حالا که می نویسم...)ماشین هر از گاهی در دست اندازی می افتاد تا بچه ها تکانی بخورند اما این تکان های شدید هم نمی توانست کسی را از عالم خودش خارج کند...
سر یک سه راهی ماشین عراقی ها به ما ملحق شد و تا مرز آمد و آنجا نیروهایشان را سوار کرد و برگشت.ما هم وارد مقر شدیم.چند نفری به استقبالمان آمدند.خستگی چهره ها جای سوال در مورد پیدا کردن شهدا نمی گذاشت اما "محمد الله نیا" که هنوز مثل من و احمد با رموز فکه آشنا نبود با اشتیاقی توام با نگرانی و عجله پرسید:چی شد؟شاید یک خسته نباشید هم قبلش گفت.یادم نیست.
چند لحظه سکوت کردم و بدون آنکه به چشمهایش نگاه کنم، با سردی گفتم: وحشتناک گرم بود...
بی هیچ حرفی به سمت معراج الشهدا راه افتاد.خسته تر از من راه می رفت.نمی دانم.شاید هم می خواست اشکهایش را پنهان کند...
ديگر، نوبتي هم باشد نوبت خاطرات تفحص است.متاسفانه خاطرات اين سفر را ننوشتم و به همين خاطر همه جزئيات در ذهنم نيست.نکته ديگر آنکه بسياري از مسائلي هم که يادم مانده تعريف کردنشان لطفي ندارد که شنيدن کي بود مانند ديدن...در ضمن برنده مسابقه هم هفته آينده مشخص خواهد شد.يا حق...
*******
نزديک غروب بود. نيمه شهريورماه سال 81. من و 8نفر از دوستانم سوار بر قطاري درب و داغان شديم. قطار جيغ بنفشي کشيد و ايستگاه قم را به طرف اهواز ترک کرد.جالب اين بود که هيچ کدام از ما 9 نفر اهل قم نبوديم.هر کدام از گوشه اي.
انگار زندگي در طول اين مسير آهني کش آمده بود.حس عجيب و خاصي داشتم.چيزي شبيه دلهره.نمي دانستم چه در انتظار ما بود...و انتظار...چه سخت است...
بالاخره صبح زود به اهواز رسيديم و پرسان پرسان خودمان را به مقر شهيد محمودوند رسانديم.
بعد از صبحانه راه افتاديم تا گشتي دور و بر پادگان بزنيم.چيز جالب توجهي پيدا نمي شد.يکسري لوازم اوراق تقريبا گوشه و کنار پراکنده بود.
وارد حسينيه شديم.و حسينيه معراج شهدا نيز بود.تعدادي شهيد گمنام در جايگاهي زيبا که با نور سبز آراسته شده بود آرميده بودند.چه راحت و فارغ از هياهوي روزمره زندگي.
و باز مثل هميشه دوربين ها به شکار لحظات پرداختند.بعضي از بچه ها کفن ها را در آغوش گرفته بودند.مثل کودکي آرام که در آغوش مادر به خواب رفته است.
کم کم حوصله بچه ها داشت سر مي رفت.بالاخره بعد از نماز و غذا گفتند بايد سه گروه شويد.مقصد فکه،طلائيه و شلمچه.
همه دلشان مي خواست به فکه بروند.چند دليل داشت.اول اينکه تفحص در بقيه مناطق خيلي جدي نبود و شلمچه و طلائيه بيشتر ميزبان زائران و کاروان هاي راهيان نور بودند اما در فکه هر روز تفحص بود و ديگر اينکه اصلا فکه جاي ديگري بود.اکثر شهداي تفحص در فکه پرواز کرده بودند.سيد مرتضي آويني،محمودوند و...اين آخري هم که شهيد پازوکي، رفيق محمودوند که يک سال بيشتر دوري اش را تحمل نکرد.
خلاصه کسي کوتاه نمي آمد.استفاده از طرفندهاي مقدس مآبانه هم بي فايده بود.همه گرگ باران ديده بودند.بالاخره قرار شد قرعه کشي کنيم.خلاصه من که از بقيه باران ديده تر بودم به لطايف الحيلي –که بماند-خودم را در صف مسافران فکه جا زدم.احمد عزيزخاني بچه مبارکه،محمد الله نيا بچه شمال و من اعزامي از کوير.
مسافران طلائيه و شلمچه رفتند.تکليف ما روشن نبود.بايد صبر مي کرديم تا ماشيني از مقر بيايد.کم کم داشتيم نا اميد مي شديم.
بالاخره آخر شب ساعت از ده گذشته بود که بخت ما هم باز شد و يک تويوتا آمد.تا چشممان را باز کرديم ديديم از اهواز زده ايم بيرون و در جاده ايم.هوا تاريک شده بود و جاده ناآشنا.محمد،جلو، کنار راننده نشسته بود و من و احمد هم عقب.
راننده مردي ميانسال، عينکي و تقريبا ريز نقش بود.لهجه اي شبيه مشهدي ها داشت.اسممان را پرسيد.چه کاره ايم و از کجا آمده ايم و چه کاري بلديم. (راستي ما چه کاره بوديم؟) يادم نمي آيد خودش را معرفي کرد يا نه.
نيم ساعتي در شوش دانيال توقف داشتيم.اولين بار بود که مزار دانيال نبي را مي ديدم.شبيه امام زاده ها بود. نماز و زيارت و شامي مختصر.راه افتاديم.
يکي-دو ساعت که رفتيم ديگر از شهر و روستا و جاده آسفالت هم خبري نبود.فقط هر از گاهي يک دژباني.سلامي و عليکي و نشان دادن برگه عبور و باز هم جاده.فکر نمي کردم اينقدر راه طولاني باشد.حدود ساعت يک و نيم بود که رسيديم.ماشين کنار يک سوله توقف کرد.تقريبا هيچ چيز معلوم نبود.در را باز کرديم و وارد شديم.گمان کنم چند نفري را هم لگد کرديم.
ته سوله، ساکمان را زير سرمان گذاشتيم و خوابيديم.رسم بر اين بود که همه اذان بيدار مي شدند و معمولا هم بعد از نماز نمي خوابيدند.حدود 20 نفر در مقر بودند.پنج- شش نفر سرباز، شش - هفت نفر پاسدار و تقريبا همين تعداد هم داوطلب.
مقر از چند سوله تقريبا بزرگ - نيم دايره اي شکل و سيماني- و محوطه اي وسيع تشکيل شده بود.درست در خط مرزي.شايد هم جلوتر.پاسگاه نيروي انتظامي هم دو کيلومتر عقب تر بود.يک خاکريز تقريبا دو متري در ضلع غربي مقر و جاده اي آسفالته که اين طرف را به آن طرف مي دوخت.تنها چيزي که در آن بيابان نشانگر مرز بود ميله اي بود وسط جاده که به اصطلاح ايران را از عراق جدا مي کرد.بياباني که از هر طرف که نگاه مي کردي تا چشم کار مي کرد وسعت داشت و در انتهاي افق زمين و آسمان به هم رسيده بودند.دريغ از يک پستي و بلندي.مثل کف دست.
نماز را در فضاي باز خوانديم و با فاصله کمي سفره پهن شد.بيشتر به سحري خوردن شبيه بود تا صبحانه!با خودم گفتم احتمالا در اين برهوت چيزي جز نان بيات و پنير مانده گيرمان نمي آيد.اما مثل اينکه اوضاع رديف بود.صبحانه حسابي مفصل بود و تقريبا همه چيز پيدا مي شد.تعجب کرده بودم.بعد از صبحانه هم به رسم زمان جبهه هر کس دعايي مي کرد و بقيه آمين مي گفتند.بعضي ها هم دعاهاي عجيب و غريب مي کردند و همه را به خنده مي انداختند.سفره جمع شد و هر کس به سمتي رفت.ديگر آفتاب طلوع کرده بود.
با بچه ها در يکي از سوله ها نشسته بوديم و گپ مي زديم.مقر متعلق به تيپ21 امام رضا از نيشابور بود.البته کار تفحص با لشکر 14 امام حسين بود.بچه هاي اصفهان.مسئول مقر "حسين عشقي" بود- همان راننده ديشب که ما را از اهواز آورد- و مسئول تفحص هم "حاج محمود توکلي".
سرگرم همين صحبت ها بوديم که آقاي عشقي در سوله را باز کرد و بدون اينکه داخل شود گفت:
- دو نفرتون حاضر بشين امروز ميرين جلو.
قند در دلمان آب شد.قرار شد روز اول من و احمد برويم.چيز خاصي لازم نبود.لبسهاي خاکي را پوشيديم و بند پوتين ها را هم سفت کرديم و رفتيم در محوطه.هفت – هشت نفري مي شديم.با دو تا ماشين بايد مي رفتيم.يک تويوتا و آن يکي هم آمبولانس.البته از آمبولانس فقط اسم و اسکلتش را داشت و هيچ امکانات خاصي نداشت.
5-4تا بيل و کلنگ و يکي دو تا سرنيزه تمام تجهيزات گروه بود.البته بيل هاي مکانيکي هم بودند که آن سوي مرز انتظار ما را مي کشيدند.سوار ماشين ها شديم و زديم به جاده.مقصد اوليه خيلي دور نبود.تقربا 500متر که رفتيم رسيديم به همان ميله کذايي که مثلا مرز بود.اين طرف ما و آنطرف عراق.ماشين ها متوقف شدند.بايد منتظر مي شديم تا عراقي ها بيايند.کار تفحص در خاک خودمان تقريبا تمام شده بود و با توافق هاي انجام شده بچه ها داخل خاک عراق کار مي کردند.ما اسلحه همراه خودمان نمي برديم.عراقي ها مي آمدند و تا پايان کار همراه ما بودند.هم محافظ بودند و هم ما را زير نظر داشتند.
از ماشين پياده شدم و رفتم پشت ميله.حس ناشناخته اي داشتم.مي خواستم وارد خاک کشوري ديگر بشوم.کشوري که هشت سال با ما جنگيده بود و حالا بايد مي رفتيم و بعد از اين همه سال استخوانهاي رزمندگانمان را پيدا مي کرديم.سخت تر اين بود که عراقي ها هم با ما مي آمدند.همانهايي که هشت سال...
تقريبا يک ربعي معطل بوديم که "مجيد اژدهايي" با ته لهجه اصفهاني اش گفت: عراقيا اومدن. . .
بعضی وقت ها دلم آدم خیلی می گیرد.به هر دری می زنی بی فایده است.هر چقدر هم فکر می کنی گیر کارت کجاست، نمی فهمی.دلت می خواهد با یکی درددل کنی.خیلی ها که اصلا توی باغ نیستند و آنهایی هم که هستند کاری از دستشان بر نمی آید جز اینکه به حرفهایت گوش کنند.اصلا کدام حرف؟مگر این چیزها گفتنی است؟
احساس می کنی هیچکس حالت را نمی فهمد.رفیقت می گوید، "چیزی شده؟"،همکارت می گوید: "چرا هر روز دیر می یای؟"، مادرت می گوید: "بمیرم برات!چرا رنگ و روت زرد شده؟" و خلاصه از این جور حرفها.
درس و بحث را بیخیال می شوی.کلاس ها را یکی در میان می روی.کارهایت تلمبار می شود.ساعت ها در اتاقت تنها می مانی.حوصله کسی را نداری.هیچ چیز خوشحالت نمی کند.در خواب حرف می زنی...به بن بست می خوری وناگهان احساس پوچی هجوم می آورد.
و ناگهان تصویری می بینی و غرق می شوی...
***

حالا گوشی را بردار و حرفهایت را بگو...
***
به زیبا ترین حرفها هدیه می دهیم و در یکی از روزنامه ها چاپ می شود.آنهایی که می خواهند از ایده شان کپی برداری نشود می توانند ایمیل بزنند.مهلت ارسال آثار نیمه تیرماه.دوستان در قالب(حتی طنز) و تعداد اثر آزاد می باشند.
"قاب"
هنوز همانجایی
تکیه داده به دیوار
با آن لبخند ابدی
ونگاهی که همیشه به سوی پنجره است
هر روز در صورتت "ها" می کنم
و به موهایت دست می کشم
اما این گرد و غبار رفتنی نیست
پس کی می خواهی دستت را از روی سینه برداری؟
زخمت هم که هنوز مثل دل من خوب نشده
.
ببخشید
باید بروم قبض چشمهایم را پرداخت کنم.
"همین"
یک مشت نامه و عکس
چند کنگره
چندین کتاب
و وبلاگ،این دلتنگی های مجازی
و یک اتوبان
که هیچگاه به تو نرسید
همین!
"م.عابر"
آجرک الله یا بقیة الله ...
اما بیش از این هتک حرمت، مطلب زیر در سایت تاریک "آفتاب" دلم را سوزاند.ترجیح می دهم مطلب را بی هیچ توضیحی بیاورم.
براستی به کجا می رویم؟
*********
بحث دفن شهدای گمنام جنگ تحمیلی در سطح شهر تاکنون چندین بار مطرح شده و هر بار با توجه به موج مخالفتهایی که برانگیخته، به نحوی به آینده موکول شده است.
به تازگی بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس اعلام كرده قصد دارد همزمان با سالروز وفات حضرت فاطمه(س)، پيكرهای 51شهيد دفاع مقدس را در 12منطقه از کشور به خاك سپرده بسپارد.
به گزارش آفتاب و طبق اعلام روابط عمومي این بنیاد، قرار است اين شهدا ساعت 9صبح روز دوشنبه ۲۸خرداد ماه از مقابل در اصلی دانشگاه شهيد بهشتی در منطقه ولنجك واقع در شمال تهران و از مقابل مسجد جامع تهرانسر در منطقهای به همين نام در جنوب تهران تشييع میشود.
این در حالی است که با انتشار خبر دفن احتمالی پیکر پاک سه تن از این شهدا در منطقه ولنجک، ساکنین این محل چند روزی است که دست به اعتراضی زدهاند.
یکی از اهالی بلوار دانشجو، واقع در منطقه ولنجک در توضیح اعتراضات اهالی محل به خبرنگار آفتاب گفت: «مدتی است که عدهای در یک فضای خالی که در این منطقه قرار دارد حسینیهای تشکیل دادهاند و گاه و بیگاه اقدام به برگزاری مراسم در داخل آن مینمایند».
وی ادامه داد: «پس از مدتی خبر رسید که قرار است به زودی در این محل پیکر سه تن از شهدای دفاع مقدس دفن شود که این خبر با واکنش اهالی محل رو به رو شد به نحوی که در چند نوبت تا کنون تجمعات اعتراضآمیز با جمعیتی حدودا 100نفره شکل گرفته است که حتی در یک مورد درگیری لفظی شدیدی هم میان اهالی و نیروهای انتظامی شکل گرفت».
وی با بیان این که حرمت و جایگاه شهدای جنگ تحمیلی هرگز مورد مناقشه نیست و مخالفت با دفن این شهدا نباید به مخالفت با شهدا و ارزشها تعبیر شود تصریح کرد: ما اساساً معتقدیم که دفن این شهدا در گوشه و کنار شهر باعث وهن شهدای عزیز خواهد شد ضمن آن که در صورت گسترش این تصمیمات، تهران ممکن است به یک گورستان بزرگ تبدیل شود.
این در حالی است که بر اساس استفتاء صورت گرفته از برخی مراجع تقلید، در صورت مخالفت اهالی محل و ساکنین منطقه، تدفین شهدا دارای مشکل شرعی خواهد بود.
********
چشمی به سامرا ...
چشمی به ولنجک...
هوای گریه دارم...
هوای گریه دارم...
- آخر:
کانال ماهی قصه آدمهاست.قصه آدمهایی که هیچکس آنها را نمی شناخت.حالا هم کسی آنها را نمی شناسد.
آدمهای معمولی با قیافه های معمولی که لباس های معمولی می پوشیدند و غذاهای معمولی می خوردند.با شغل های معمولی،خانه های معمولی، خانواده های معمولی، تحصیلات بیشترشان هم معمولی بود... و هزار و یک چیز معمولی دیگر.
همان آدمهایی که یک روز کوله پشتی شان را برداشتند و سوار یک قطار معمولی شدند و رفتند...
پشیمان شدی؟فکر می کنی قصه آدمهای معمولی شنیدن ندارد؟
اشتباه می کنی رفیق.قصه اینها شنیدن دارد.
اما گفتن...
نمی دانی چقدر سخت است بخواهی قصه آدمهای معمولی را برای آدمهایی بگویی که دیگر نمی خواهند معمولی باشند.
یکی موهایش را مثل جوجه تیغی...
یکی لباسهای عجیب و غریب...
یکی با خودش هم قهر...
یکی روزی دو ساعت یوگا...
یکی دیوانه اکس پارتی...
یکی عاشق جاده چالوس...
یکی طوری حرف می زند که هیچی از آن...
یکی ته جیب پدرش را در می آورد تا مثل "جنیفر لوپز"...
یکی در و دیوار اتاقش را پر از عکس "دیوید بکام"...
یکی احساس می کند در کافی شاپ "شب مهتاب" در الهیه به کمال عشق...
***
- اول:
یکی بود...یکی نبود...
عباس و گلنسا یک پسر داشتند و یک دختر.
محمد و فاطمه.
محمد خیلی بچه ننه بود.هر غذایی را نمی خورد.
گلنسا هم خیلی نازش را می کشید.
البته خیلی هم باهوش بود.
حتی وقتی هم که بزرگ شده بود، مادر خیلی وقتها سر او را نوازش می کرد تا خوابش ببرد.
حالا دیگر محمد دانشجو بود.دانشگاه علم و صنعت.مهندسی صنایع.
یکی- دو ترم که خواند با دختر دائی اش نامزد کرد.
تابستان سال 67.
الحمدلله قطع نامه هم که پذیرفته و جنگ هم که تمام شد.
اما انگار خوابهای شومی دیده اند.
مرصاد.
خفاشها خون سیاهشان بر زمین ریخت.بقیه هم به غار تاریکشان فرار کردند.
پس چرا محمد بر نمی گردد؟!نه تماسی...نه نامه ای...
غلامعلی- عمویش- و چند نفر دیگر می روند دنبالش.
اما کجا؟؟؟
9روز بعد پیدایش می کنند و می آید.
همه هستند.من هم.
می خواهم خودم را به او برسانم اما مگر می شود.
لا به لای جمعیت احساس خفگی دارم.
ناگهان انگار کوچه ای باز می شود.
بی اختیار جلو می روم.نگاهش می کنم.
مثل تنه درختی که آن را سوزانده اند می ماند.
آخر 9 روز زیر آفتاب بیابان بوده است.
یاد امام حسین می افتم.
دستش قطع است.
و سرش را بریده اند.
نمی فهمم با آن سن کمم چرا اصلا نترسیدم.
نمی دانم مادرش چطور شناختش.
احساس بی وزنی می کنم.
فاطمه گریه می کند و برادر را صدا می زند.
عباس مرا در کنار فاطمه می نشاند و می گوید:
"بیا این هم محمد"
نمی دانم چرا یاد دایی سید محمد می افتم.
شاید چون می خواست با فاطمه ازدواج کند.
بغضی، سخت گلویم را فشار می دهد.خیلی سخت...
نمی توانم گریه کنم...
تشنه ام...
تشنه...
تش...نه...
تش...
ت...
...
***
- هیچ:
...و من هنوز فکر می کنم.
به پسر عمویم که چقدر بچه ننه بود.
و به لحظه ای که سرش را بریدند.
همان سری که با نوازش دست مادر به خواب می رفت.
نمی دانم آنوقت دستی بود تا...
یا زهرا...
کتاب رو هنوز وقت نکردم بخرم اما آلبوم رو گوش کردم.به قول بر و بچ خیلی فاز میده.خوراک شب و تنهایی و ...بماند.(قابل توجه دلسوختگان و دلشکستگان و دلدادگان و دلشدگان و بیدلان و صاحبدلان و دلبران و ...دلبرم دلبر...)

آلبوم "معبری به آسمان"
شعرهاش هم از مرحوم ابوالفضل سپهر.فکر کنم بشناسینش.
دو تا سی دی و ۱۰تا آهنگ با صدای وحید جلیلوند.
1 – قصه ازدواج
2 – اتل متل یه مادر
3 – سنگ قبر شکسته
4 – چشم چشم دو تا چشم
5 – کجایید ای شهیدان خدایی
6 – اتل متل یه جعبه
7 – اتل متل یه بابا
8 – قلب زمین
9 – قصه بچه بسیجی
10 – یاس کبود / ظهور
قیمتی هم نداره.۱۵۰۰تومن.پول دو تا لپ لپ.
بنیاد حفظ آثار هم زحمتشو کشیده.(ما نمردیم و اینا یه کار خوب کردن)
![]()
![]()
![]()
اینقدر من بیوفایی کردم که آخرش حاج احمد خودش اومد سراغم.
حاجی می دونم به گردنم خیلی حق داری و من...
چکار کنم حاجی؟شرمنده ام.
نمی خوام یه مطلب آبکی بنویسم.
حاجی روحت شاد ولی . . . بگذریم.
و اما کتاب.
ما اهل اینجا نیستیم!
کتابی درباره شهید حاج احمد کاظمی.فرمانده نیروی زمینی سپاه.
نشر مجنون منتشرش کرده.قیمتش هم۱۲۰۰تومن.