در نمازم تتوی ابروی تو در یاد آمد
چشم چشم، دو ابرو
لنز و ریمل و مداد و سایه و تتو
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
شاید آنفولانزای خوکی!
* به علت قصد ادامه تحصیل تا اطلاع ثانوی خدانگهدار!
کوتاهی مطالب یکی از ویژگی های مهم در بلاگنویسی است. اما خب آدم که همیشه همه قواعد را رعایت نمی کند. نمونه اش همین مطلب! البته این را هم بگویم که از اول برای وبلاگ ننوشتم و حالا هم حال و حوصله اش را ندارم خلاصه اش را اینجا بگذارم. این روزها خوبی مطالب بلند در همه جا این است که می توانی هر مزخرفی بنویسی! چون کسی نمی خواند که بخواهد ایرادی بگیرد! راستی یک نکته دیگر اگر کسی خیلی بیکار بود و حال داشت و کل مطلب را (که در بخش ادامه مطلب آمده) خواند، یادش باشد این یادداشت درباره فیلم هموطنانی که از تلویزیون پخش شده، نوشته شده است. مطمئناً برخی صحنه ها و شاید گره های داستان حذف شده باشند که قرائن هم همین را نشان می دهد. (مثلاً وقتی عکسهای فیلم را جستجو می کردم به عکسی برخوردم که سعید را در حال دادن دل به دختر خانمی احتمالاً فرانسوی و اخذ قلوه از مشارالیها! نشان می داد، و حاکی از وجود شخصیت معشوقه در فیلم بود، در حالی که در نسخه وطنی اثری از معشوقه سعید نیست! / البته در مورد داستان تغییرات ناگزیر فیلمها می توان مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت؛ اینکه چطور در مواردی کلاً سیر داستان را عوض می کنند و اصلاً فیلمی دیگر پخش می شود یا اینکه با چه مهارتی یک خانم عریان را به خانمی بد حجاب تبدیل می کنند! )

... تمام هجو سیاسی- اجتماعیِ فیلم هموطنان که در بستر ژانر جنگی نمایان است را می توان در ترانه ای که قهرمانان فیلم می خوانند خلاصه کرد؛ «ما از مستعمرات آمده ایم تا از سرزمین مادری حفاظت کنیم، ما از آفریقا آمده ایم تا جانمان را فدا کنیم، ما مردان آفریقا هستیم.»
* اگر برای خواندن یادداشت به ادمه مطلب رفتید و چشمتان به طول مطلب افتاد٬ لطفا ناله و نفرین نکنید! نخوانید! مجبور که نیستید!
** ترانه ای هم که نوشتم را درفیلم نشنیدم! یا جرح و تعدیل شده و یا وقتی من رفته ام پیاله تخمه را پر کنم پخش شده!!
چند ماه قبل خدا توفيق داد و مدتي يك جاي دنج و خوب اتراق كرديم. مسئوليتمان خطير بود اما بيكار بوديم! بگذريم... روزها اغلب به خواب مي گذشت و شبها به بيداري و خواندن و نوشتن. عده اي از بچه هاي جنگ هم بودند. يك شب چند نفر از آباداني ها را دور هم جمع كردم و تا ساعتها با آنها درباره جنگ و مخصوصاً آبادان حرف زدم. هر كدامشان يك سينه سخن داشتند و چقدر شنيدني! كلي هم درباره درياقلي سوراني حرف زديم و زواياي نامكشوف ديگري از اين مرد برايم روشن شد. ماجراهايي كه در هيچ كتاب و مجله و برنامه تلويزيوني جايي ندارد و فقط در جمع خودماني بر و بچه هاي آبادان، آن هم ساعت 2 نيمه شب زير آسمان پرستاره مي توان شنيد.
يكي از اين آباداني هاي خون گرم غلامرضا نوروزي بود. مردي كه ديگر موهايش سپيد شده است. روزگار رخت زندگي رزمنده آباداني را به تهران افكنده و او همچون ماهي قرمزي است در بياباني بي پايان! غربت و تنهايي ميان كلماتش موج مي زند و من كه مانند او طعم اين تلخي را مي دانم، چه خوب پاي حرفهايش نشستم و تو چه مي داني چه لذتي دارد نيمه شب پاي حرفهاي رزمنده اي گمنام از خاك داغ جنوب بنشيني... اين هم خاطره ای كوتاه از آن بزم شبانه!
***
ارامنه در آبادان كليسا داشتند. يك مدرسه هم به نام ادب در همين محوطه كليسا بود كه بچه هايشان آنجا درس مي خواندند. مسجد موسي ابن جعفر معروف به مسجد بهبهاني ها هم چسبيده به كليسا بود؛ ديوار به ديوار.
جنگ كه شد با اجازه اسقف ها، كليسا شد مقر آموزش رزمنده ها. چون دو طبقه و محكم بود و فضاي بزرگ و خوبي داشت. بسيجي ها گاهي مي رفتند سراغ پيانوي كليسا و صدايش را در مي آوردند. گفته بودند فقط به مجسمه ها دست نزنيد كه بچه ها هم رعايت مي كردند.
منصور دانش آموز راهنمايي بود؛ با قدي كوتاه و موهايي بور. هر وقت مي خواست حرف بزند مي گفت؛ آقا اجازه! بين بچه ها معروف شد به "آقا اجازه".
گذاشتيمش نگهبان كليسا. خيلي ناراحت بود و مي خواست برود خط. ام- يك داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زير توپ گرفته بودند. براي كاري از كليسا رفتم بيرون. خيلي دور نشده بودم كه ديدم اطراف مقر را زدند.با موتور بودم. سريع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روي زمين افتاده بود. تركش سرش را شكافته بود و خونش روي زمين روان بود. كتاب و صندلي اي هم كه روي آن نشسته بود خوني بود. كتاب "تن تن" را داشت مي خواند.كم كم پدر پيرش هم رسيد. بيست نفري شديم. رفتيم براي تدفينش. همينجور شهر را مي زدند. با مكافات و در غربت دفنش كرديم.
* چند بار حس کردم آقای نوروزی دلش می خواهد اشک بریزد. نمی دانم...شاید هم از من خجالت می کشید و بغضش را فرومیخورد!
** این همه ترانه برای دختران آبادانی خوانده اند. یعنی رزمنده های آبادان لیاقت یک ترانه هم ندارند؟! تف به این روزگار...
در هفته دفاع مقدس هستیم و از ادب و انصاف و هر معیار دیگری به دور است که اینجا از آن مردان و روزگاران ننویسم! بخصوص که اینجا کانال ماهی است و اگر چه یاران قدیمی همه رفته اند اما همین دو سه نفری که گاهی لطف می کنند و سری به ما می زنند، خوب است بدانند که اینجا کلنگش با رمز «یا زهرا» خورده و حالا نگاه نکنند که من مدتی است هر مزخرفی را وارد کانال ماهی کرده ام.
قبل از شروع اصل موضوع یک خاطره کانالی! آن اوایل ما یک خاطره مستند از حاج همت نوشتیم که ایشان در آن صحنه پشت سر هم سیگار می کشیده! در یک موقعیت جنگی! بعد تعدادی از دوستان شفاهاً و کامنتاً به ما یورش آوردند که این خزعبلات دیگر چیست؟ اگر واقعیت هم دارد نباید نوشت! (حالا دوستان نروند سر کوچه یک پاکت وینستون بخرند و از همت فقط سیگارش را یاد بگیرند!)
با این مقدمه می رسم به این سئوال؛ چرا نسل جدید جنگ را نمی شناسد؟ (حتی آنهایی که ادعایش را هم دارند نمی شناسند!) اینجا قصد پاسخ به این سئوال را ندارم که بحثی فراخ است و فراتر از یک پست، اما باز هم یکی دو ماجرای مستند و دست اول!
آن خانم که روزی قلم زیبایش را وقف خاکریز و مردان خاکی اش کرده بود، حالا نویسنده یک نشریه تین ایجری است و نمی دانم از شنیدن نام دفاع مقدس چه حالی بهش دست می دهد. (از درج اسم این شهید عزیز معذورم بدارید که اگر بگویم دود از سرتان برمی خیزد و یا کافر می شوید و یا مرا تکفیر می کنید. بگذریم!)
۱
فردا با 28 شمع مرا محاصره کن
چاشنی انفجاری یادت نرود
و برف شادی
عکاس لازم نیست
همان عکس لب دریا خوب است
کلاس دارد و عجیب همرنگ جماعت است
آخرین آلبوم system of a dawn را بگذارید
دست بزنید و برقصید
بندری هم برای تنوع بد نیست
پس کل بکشید
لطفاً لطیفه های احمقانه فراموش نشود
و آنچنان قهقهه بزنید که صدایتان به گوش قناری های کوچه امام زاده عبدالله برسد
کیک را خودت ببر
عادلانه
وقتی همه رفتند به سراغ شناسنامه سوراخ سوراخ شده ام برو
اگر به جای 31 شهریور نوشته بود سوم مهر تعجب نکن
شناسنامه ها گاهی دروغ می گویند
بخصوص المثنی هایش
این را باید از رنگ چشمهایم می فهمیدی
2
28 سال است که روبروی «ت.ت» می نویسم 31 شهریور
و در دلم می خندم
به حماقت جماعتی که بوی تابستان و پاییز را از هم تشخیص نمی دهند
3
می گویند من و تو 31 شهریور آمده ایم
گریه نکن جنگ
ما که می دانیم دروغ است
4
- بالاخره 31 شهریور یا سوم مهر؟
- چه فرقی می کند؟
رنگ چشمهایم می گویند که اهل کدام قبیله ام
5
کسی چه می داند؟
شاید همین فردا باشد
فردایی که با کیک و شمع به سوی خانه می آیم
آقای عزرائیل در هیئت مسافر کش
پشت فرمان پیکان یخچالی مدل 60 در کمین عابری که دیرش شده است
- چی بهش زد؟
- یه پیکان قراضه. پیچید توی فرعی و دررفت.
- شمارشو برداشتی؟
- ناخوانا بود. حتماً ماشین دزدی بوده...
- بگرد ببین شماره ای چیزی توی جیباش هست یا نه.
کاش شماره تو را پیدا کنند
دوست دارم اولین کسی باشی که در جشن تولدم شرکت می کنی
راستی! رز قرمز یادت نرود...
امشب دیگر شهر در نور چراغها سوسو نخواهد زد
پنجره ها رو به سوی آسمان باز نخواهند شد
و سحرگاهان کسی به مهمانی گنجشکها نخواهد رفت
فرشتگان در حال ترک زمین اند
پشت سرشان کاسه ای اشک می ریزم
شاید زودتر برگردند...
*وداعَ مَن عزّ فراقه علینا (از دعای وداع امام سجاد با ماه خدا)
غزلـی می گویم زیر بـاران امشب
روح من جامانده در خیابان امشب
یک نفر بیدار است مثل من می دانم
و دلش غم دارد چه فراوان امشب
واژه باران شست دفتر شعرم را
و عجب نرم شده دل سیمان امشب
زخم نو یا کهنه چه تفاوت دارد
تا فراموش کنیم قیمت نان امشب
آیه چشمانت بردلم وحی شده
تا سحر باید کرد ختم قرآن امشب
سینه پر راز ولی محرم رازی نیست
به سلامی بگشا درِ زندان امشب
هر شبِ من بی تو غزلی بارانی است
می کشم بر جاده خط پایان امشب
تقدیم به همسر عزیزم که دیشب هوای چشمهایش مانند آسمان شهر ابری و خیس بود...
آدمهای مزخرف دو دسته اند!
آنهایی که نامشان را در گوگل سرچ می کنند
و آنهایی که از دیدن نامشان در گوگل٬ کیفور می شوند
چنان که به چارپایی تی تاب بدهند!
پ.ن: از نظر علمی هر دو دسته به اصطلاح اسنوب هستند.(می توان صفحه ها مطلب جذاب درباره اسنوبیسم نوشت اما وبلاگ که جای حرافی نیست. اگر در کانال ماهی کس است ز گفتار ...) البته مزخرفها به همین دو گونه ختم نمی شوند!
امروز - یعنی چند ساعت پیش- با جعفریان مصاحبه کردم. شاعر «عاشقانه های یک کلمن!». همان شعري كه آقا گفت خوشنويسي كنيد و در بنياد جانبازان بياويزيد! همشهري از آب درآمديم!
تنش رنجور بود و روحش خسته. خيلي خسته! با يك دنيا حرف. مي گفت جانبازي ام را پنهان ميكنم. اينطور برخورد دكترها و بقيه بهتر و محترمانه تر است! اين شعر پشت يك وانت بهش وحي شده بود! وقتي چند ماه پيش در مطب از هوش مي رود و همسرش يك وانت كرايه مي كند تا او را به خانه اش در جنوب شهر ببرد...
اين هم يك عكس داغِ داغ! و البته هنری در طبقه سوم حوزه هنري!!!
یک چیزهایی هستند که خیلی عجیب و غریبند. آنقدر عجیب که آدم در بودنشان هم شک می کند. از این چیزها زیاد است. نمونه اش رنگ، بو، زمان. (به نظر خیلی ساده می آیند، نه؟!) مثلاً ساعت صفر! تصورش را بکیند ساعت 12 نیمه شب وقتی عقربه ثانیه شمار می رود روی 12 چه حالتی پیش می آید؟ آن چیست؟ کجاست؟ چقدر است؟
آن چیزی را می گویم که بین سه شنبه و چهارشنبه است. همان که نه سه شنبه است و نه چهار شنبه! زمان هم نیست. فاصله هم نیست! اصلاً نمی دانیم از چه جنسی است. فقط می توان به آن فکر کرد. با تمرکزی وحشتناک. آن چیز ریز که با خنده ای موذیانه مدرک دانشگاهی و تمام خوانده ها و شنیده هایت را زیر سئوال می برد. آنقدر غیرقابل لمس است که حتی در گوگل هم نمی شود پیدایش کرد! (ریدر که جای خود دارد.) بی مروت یک طوری است که حتی آدم رویش نمی شود درباره اش از کسی سئوال کند. آخر بروی چه بگویی؟ بگی اون چیزِ عجیب و غریب که اصلاً معلوم نیست، هست یا نیست ، چیست؟! مثل این می ماند که با رفیقت پای کوه ایستاده باشی و بخواهی با انگشت اشاره، مورچه ای را نزدیکیهای قله به او نشان بدهی. تازه به این هم قانع نشوی و بپرسی؛ به نظرت اون مورچه که زانوی پای پنجمش زخمی شده، به چی فکر می کنه؟!!!
پ.ن: آدم فکر می کنه فلسفه ابزار خوبی برای این جور سئوالهاست اما وقتی سرگذشت فلاسفه قدیم و جدید رو می خونه...